|
دلتنگي هاي آدمي را + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 3:30 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمي دونم، هيچ چي نمي دونم، مغزم کار نمي کنه، با خودم عهد بسته بودم تا روز تولد منتظر بمونم ولي هنوز ازت خبري نيست. خيلي دلم برات تنگ شده، دلم مي خواست روز تولدم پيشم بودي. اون روز دور و برم شلوغ بود همه بودن به جز تو. تمام اون مدت که بچه ها پيشم بودن بازم احساس تنهايي مي کردم. بلند شدم رفتم تو اتاقم، نمي تونستم جواب کسي رو بدم. رفتار بدي بود ولي دست خودم نبود هدفون گذاشتم تو گوشم تا صداي کسي رو نشنوم مي دوني چي گوش مي دادم؟ ...با رفتنت تن به دل صحرا مي دم آخه من غربت چشماتو به دنيا نمي دم حالا من يه آرزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تو رو ببينه ....خودم هم باهاش مي خوندم حس کردم يکي پشت سرمه ولي حوصله نداشتم بر گردم و پشت سرم رو نگاه کنم بازم گوش مي دادم و مي خوندم.هدفون رو از گوشم برداشت ،رضا بود.بازم شروع کرد به نصيحت کردن ولي من انگار چيزي نمي شنيدم فقط بغلش کردم، اونم داشت با من گريه مي کرد.کلي باهام حرف زد اما انگار خودشم مي دونست اين حرفا از من گذشته، منو برد جلوي آينه ،چقدر زشت شده بودم تمام آرايش ام بهم خورده بود.بايد بر مي گشتم پيش بچه ها.تمام صورتم رو پاک کردم ولي همه چي معلوم بود ،واسم فرقي نداشت .بچه ها انگار آلزايمر گرفته بودن چون وقتي منو ديدن انگار چيزي نشده اما نه اين آلزايمر نيست نمي خوان من بيشتر از اين ياد تو بيفتم تنها کسي که آلزايمر نگرفته بود مونا بود مي دوني چي به من گفت؟ گفت کي مي خواي دست از اين ...برداري ؟ چرا با خودت اينطوري مي کني؟ نمي دونستم چي بهش بگم.باور کن نمي دونم ،تو رو هنوز نشناختم .مي ذاري مي ري موقعي که فکرش رو نمي کنم بر مي گردي تو اين مدت نفهميدم که دوستم داري يا نه + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 2:31 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|