|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 10:0 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد که روزو روزگار خوش است يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر وجواب دو رنگي را باکمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم وبراي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم وازآسمان درس پاک زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 9:57 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟ خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از کی معنای واقعی زندگی رو فهمیدم ....نمی دانم! از کی تنهایی رو در آغوش گرفتم ......نمی دانم! نمی دانم چگونه باید این خلوت رو شکست.....نمی دانم! تا به کی با لبخندی تلخ بر لبانم در دل باید گریست .....نمی دانم! تا به کی دوشهایم بار کش این همه غم و اندوه باید باشد.......نمی دانم! تا به کی درختان باغ زندگیم با شروع نکردن بهاری نوبه خزان خواهد رسید..نمی دانم! ولی می دونم قدم زدن در میان برگهای خزان دلم و با شنیدن صدای خرد شدن آنها مانند دل خودم که شکسته یا قدم زدن زیر باران پاییزی که همانند اشکهای من جاری و روان است و با برخورد به چهره ام از دیده شدن اشکهایم جلوگیری میکنه تنها رهایی بخش دل خسته من اند تا به کی خزان دل؟! از طرف : دل خسته + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هر کی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه خداکنه غم بیاره واسه تو ماتم بیاره وقتی که عاشقش شدی به این زودی کم بیاره تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:11 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
می خواهم فارغ شوم از خستکی؛ دلتنگی؛ آوارگی ؛ بی کسی. تنها یک راهنما کافی است.تنها یک هم دم کافی است. اما کجایند آنها که دم از هم دمی و همراهی می زدند. خدایا ! خداوندا.... با تو سخن می گویم. پروردگارا صدایم را می شنوی؟ بزرگوارا صدایم را می شنوی؟؟؟ می دانم مرا نظاره گری.اما چرا؟؟؟؟ چرا مرا رها از آوارگی و سیاه بختی نمی کنی؟ خدای زیبایم هم دم تنها یی ام گونه هایم خسته اند از سیل اشک ها. چشم هایم در به در نگاه نازنینم اند. پاهایم خسته از دویدن دنبال عشق. اینجا کویر است چیزی را نمی یابم. تنها سراب گل ها را دارم.جسمم تاب ماندن ندارد. خدایا رهایم کن از دنیایی که همه ی آدمانش دروغ گویند. پروردگارا رهایم کن از سرزمین خشک و بی آب و علف. تورا قسم به قدرتت،تو را قسم به آفریده هایت،رهایم کن رها. + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:9 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
براي تو مي نويسم + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:8 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:7 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 6:6 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفتم مگه مي توني؟ گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
گفتم اين چيه ؟
ساکت شدم .
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
دوست دارم ديوونه. + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 5:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گناهم در چه می بینی:مگر مفسد شدم با عشق؟به جرم جور و بی دینی خودش کافی ست! زبان زخم هر انسانی که از احساس ناچیز است هزاران زخم می کارد ترحم ها... نگاهی که چنین برنده و تیز است چنین گم کرده ام راهم خودم از کج روی هایم به مرداب گناه اگاهم خدایا نه شنیدن از لبش دردی ست در سینه برایم راه حلی ده... نه راه فرقت و دوری نه یک بیراه ی کینه نمیگویم میان قلب من با او وصال و یک دلی بگذار برای قلب مجنونم تو شیرین تر نگاهش دارشکسته گویی ان احساس برای قلب رنجورم که من هم از برای او به طول سالها نفرت چنین بی فاصله دورم نمیدانم چه کسی بعدش برایم راه بگشاید نمیدانم چه کسی بر سینه ام دردی دگر ساید نمیدانم چرا یک راستین عشقی نشد پیدا برایم... خدایا تو خود از قلب من دانی تو به از خلق و مخلوقت نگفته از لبم خوانی اگر لایق نبود هیچ کس با من شود همراه تنهایی تو خود با من بمان یا رب...! نزار دیگر من بگردم در این گرداب رسوایی... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:18 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هیچکس نفهمید تو دلم چه دردیه..زیاد یا کم
غصه های این دل چه جوریه.. درده یا غم هیچ کس نفهمید واسه چی پرپر میزنم چه جوری از غریبی من تو خودم زار میزنم هیچکس نپرسید چرا دلم پریشونه حتی یکبارم نشد اشک چشامو ببینه هیچ کس نفهمید که چرا ساکت و غریبه شده چی بسر دلم اومد تبعید یک گوشه شده از همه کس فراریه! طاقت موندن نداره خودشم باورش شده! آخر موندگاریه نمیدونم چرا؟ یهو اینطوری شد.... فکر میکنم به جوونیش شاید دیگه دل نمونده..... همه رفته پای پشیمونیش..... یه روزی دل مال من بود پراز غرور یه دنیا آرزو .. شادی ... پراز سرور اما چی اومد به سرش چی شد یهو تنها شدی؟ اسیر دست غول شدی با خود غول تنها شدی؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زیر قرارت زدی و می گی دلت می خواد بری حالا که دیگه دلمو نمی دمش دست کسی می خوای بری یه جا دیگه به آرزوهات برسی حالا که مردمم دیگه قصه ما رو می دونن دلت میخواد بقیه قصه رو هرگز نخونن حالا که من تنها شدم با عطر اون بوته یاس از جون چشمام چی می خوای دوست دارم یا التماس؟ حالا که من به خاطرت قید سفرهامو زدم تو تازه یادت افتاده که حیفی چون من خیلی بدم حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن بهونه های رفتن و می ذاریشون تقصیر من حالا که از راه رسید یکی با چشمای درشت بگو کی بود بهم می گفت چشمای نازت منو کشت حالا که پاییزم می خواد بشینه پشت پنجره بهتره هر کی نمی خواد بمونه خیلی زود بره حالا که فال حافظم نکرده دیگه معجزه بهتره بازنده بشه دلم تو این مبارزه حالا که شرجیه هوا توآسمون سرنوشت حالا که دیگه نمی شه با همدیگه بریم بهشت حالا که ثابت شده تو نموندی پای وعده ها برو منم می گذرم از کرده ها و نکرده ها اما بدون اگه یه روز خوردی به یک صخره سرد هر کاری دوست داری بکن ولی پیش من بر.... اين قسمت اخريشو ننوشتم چون خودمم دلم نمی خواد اينو بگم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
عمريه ساكت و غمگين توي تنهايي نشستم ...
بغض سرد و بي صدامو تو چشاي تو شكستم ...
طعم تلخ گريه هامو كسي اينجا نميدونه ...
چه غريــــبه توي دنيـــــا لحظه هاي عاشـقونه...
به هواي چشم خيسم ديگه ابري نمي باره
تو شـــباي خالي من نمي خنده يـــه ســــــــتاره...
جاده ي از تو گذشتن پيش رومه تا هميشه
تو نمونـــدي تــــا ببيني آخر قصـــه چي ميشـه...
سايه اي خسته تر از شب و تو با پاي پياده
آخـــر قصـــــه همــــــينه من و تنهــــــايي جاده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:11 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن دست تو اول عشق بپسرش به آخرين مرد مردي كه پشت يك ديوار واسه چشمات گريه مي كرد گريه مي كرد گریه مي كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:10 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من میگم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن من میگم چشات قشنگه تو میگی دنیا دورنگه من میگم چقدر تو ماهی تو میگی اول راهی من میگم بمون همیشه تو میگی ببین نمیشه من میگم خیلی غریبم تو میگی نده فریبم من میگم خواب تو دیدم تو میگی دیگه بریدم من میگم هدف به ساله تو ولی میگی مهاله من میگم یه عمره سوختم تو میگی قلبمو دوختم من میگم چشما تو وا کن تو میگی منو رها کن دوست دارم ای .... م که من مجرمترین انسان این دنیا باشم... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 1:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به لبهايم مزن قفل خموشي، كه در دل قصه ئي ناگفته دارم + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:41 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي, آتش جاويدي را ديدمت, واي چه ديداري واي اين چه ديدار دلازاري بود بي گمان برده اي از ياد آن عهد كه مرا با تو سر و كاري بود ديدمت, واي چه ديداري واي نه نگاهي, نه لب پرنوشي نه شرار نفس پر هوسي نه فشار بدن و آغوشي اين چه عشقي است كه در دل دارم من از اين عشق چه حاصل دارم مي گريزي ز من و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كرده من لب سوزان ترا مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصه عشق ترا مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت, چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرپرده خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي, اي مرد شعر من شعله احساس منست تو مرا شاعره كردي, اي مرد آتش عشق به چشمت يكدم جلوه ئي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقش افتاده بر آبي گرديد در دلم آرزوئي بود كه مرد لب جانبخش ترا بوسيدن بوسه جان داد بروي لب من ديدمت, ليك دريغ از ديدن سينه اي, تا كه بر آن سر بنهم دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه, اي آنكه غم عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دلي, آتش جاويدي را + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:39 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دارم از یاد تو میرم خیلی وقته خیلی وقته می دونم شدم فراموشت عزیزم ، خیلی سخته به خدا تموم زندگیم شده یه پاییز تمومش شده خزون شده یه برگ ریز رنگ زرد این تن من مثل اون گل نگامه که شده پژمرده و من یه غمی توی صدامه رفتنت برای من یه غروب بی طلوع رفتنت شده یه پایانی که دیگه بی شروع حتی اون نگاه ابریم دیگه ماتمی نداره واسه دل تو که دل من شب و روز داره می باره تو که رفتی بی تو اما خاطراتت زنده می شه منم اون عابر خسته که نگاهت زندگیشه + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:34 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چقدر غم انگیز است لحظه هایی که بی تو می گذرند و من ... تنهای تنها هستم در میان خزان دیر آمده ی زندگیم .... چقدر زجر آور است قدم زدن در جاده های تاریک زندگیم . چراغ های شهر همه روشن است . اما در این مبهم قلب من تاریک تر از خیابان های خلوت و سوت و کور ِ نمناک شهر است . خیابان ها صاف و دل من پر از چاله ها و زخم های پر درد کسی در این میان مرا یاری نیست . چشمان پر از اشکم را کسی نمی بیند . حتی آه هایم را گوشی نمی شنود . می خواهم به جایی روم که نگاه ها ی مردمانش پر از خنجر نباشد . در میان خیابان های خلوت شهر قدم می زنم . با خود می گویم آهسته تر باید قدم زد .... خیابان شلوغ تر از قلب بی امان من صدا می کند . نگاه های مردم گاهی بیتفاوت گاهی با دلسوزی و گاهی با تعجب مرا به این باور می رساند که دیگر برای برگشت دیر است . باد با اولین قطره چشمک های ابر همراه می شود و سوز سرد خود را سیلی صورتم میکند . به یاد خاطره هایم در کوچه های کودکی قدم میزنم ... اما کسی انگار می گوید ... آهسته تر باید قدم زد .... ای برگها ای برگها که لحظه ی مرگتان نزدیک است سلام مرا به تمامی ِ قاصدکها برسانید ... ای خیابان ها سلام مرا به آدمهای بعد از من پریشان برسانید .... به همان آدم هایی که همچو من آواره و سرگردانند . به همان هایی که زندگیشان نمی شبیه باران دارد و به همان هایی که دلشان دیگر دل نیست خاکستر است .... من می گذرم این بار همچو گذر سریع عقربه های ساعت .... همچو مرگ لحظه ها ... در همان خیابان های تنهای بی عابر ... انگار صدایی می گوید آهسته تر باید قدم زد ... آه .... کاش دستانم برای بار آخر دستان گرمت را در آغوش می کشید . کاش نگاهم آخرین تصویر نگاهت را در ذهن خود غرق می ساخت کاش تو بودی کاش کاش کاش من می روم صدایی نیست تنهای تنها یم قدم هایم را آهسته تر برمی دارم ... و برای آخرین بار به شهر زیر پای خود می نگرم . بوی باران مرا مست کرده مرا به غربت می کشاند ... و برای آخرین بار صدای ناله ام می گوید بی تو تنها می ترسم وقتی دستای مرگ گلوی پر از بغض و دردمو گرفته ، وقتی بی تو دارم جون می دم و تو نیستی . نیستی و من می ترسم ... تو همون غربت ِ اتاق نمناک و تاریکم نفسای آخرو می کشم . خوش حالم که حد اقل وقتی نبودی دیوارای این زندان شاهد اشکای من بودن . تن زخمیم به التیام دستای تو احتیاج داره . شاید اگه برای بار آخر چشمام تصویر نگاهتو تو موج پر التهاب اشکام حس کنه یکم از درد بی کسیم کم شه . دارم می میرم و تو نیستی . کاش می شد تو لحظه های رفتن راز بزرگ ِ غم دلمو بهت بگم اما افسوس ... صدای آروم لالایی بارون و بوی نم خاک به من می فهمونه که چقدر غریب و تنهام ... طعم مرگ از زهر تلخ چشمات شیرین تره . بی تو تنهایی تو لحظه های مرگ می ترسم . کاش تموم شه این نفسای نیمه جون که از قفس تنگ و تاریک دلم بیرون می یاد . کاش می شد این لحظه ها که فقط انتظارشون باقی موند تموم شن ... به یاد اون درخت بید پیر افتادم ... یادت ؟ اولین روز آشنایی . اولین نگاه ، اولین تاریخی که رو دل درخت حک کردم . اما حالا از اون همه خاطره هیچی نمونده جز یه درخت خشکیده و یه خاک غریب بی تو دارم جون می دم و تو نیستی ... نیستی و من می ترسم حتی تو لحظه های مرگم بازم نمی تونم بهت بگم بی وفا .... آخه آدمای با وفایی مث تو بی وفایی رو بهتر بلدن . هنوزم تو قطره های آخر زندگیم بوی دستاتو که آخرین بار دستمو گرفت به یاد دارم . چقدر تنهام می ترسم . چقدر اینجا سرد ِ . البته سرد تر از اون نگاه ِ یخی ِ تو نیست . ساده تر از احساس کردنت ِ . وقتی تو چشمات نگاه کردم و گفتم : دوست دارم چشمات یه راز عجیبی داشت . انگار مخمل ناز نگات یه چیزی کم داشت ... حالا که دارم لحظه لحظه جون می دم فهمیدم اون چیزی که هیچ وقت نگاه چشمات نداشت عشق بود . انگار ... انگار . نفسای آخره ... وقتش رسیده ... م َ... مَ ...من ... حا ... حا .. حالا ... تو ... تو ... تو لَ ... لَ ... لحظ ... لحظه های ... مَ ... مر ... مرگم .... با ... باز ... بازم ...دو ... دو ... دوس ... دوست ... دا ... دا ... دارَ ... دارَ + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:33 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمی دانم چه وقت دستهای پر مهر تورا در دستانم می فشارم نمی دانم چه وقت به چشمانت خیره می مانم ومی گویم محبوبم : دیگه چشم براهی ام تمام شد ببین اشکهای شوق مرا اما.................... چه + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:31 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم خیلی دلم واست تنگ بید ولی با دیدنت .......... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 10:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خسته ام..از سکوت فریاد ها...از گذر سنگین ثانیه ها...از تصنعی بودن لبخند ها...از هجوم بی صدای اندوه...از سردی دستان تو...خسته ام از دست و پا زدن در لجنزار زندگی...از راکد ماندن...خسته ام...از تمام تاریکی ها...ار تمام بی کسی ها...از تمام نا مهربانی ها...جرات نگاه کردن به آیینه را نیز ندارم...لبانم لبخند را فراموش کرده اند و چشمانم با سیلاب اشک ها انس گرفته اند...دیگر حتی تو نیز مرا نمی شناسی...با تو هستم آشنای دیروز...غریبه ی امروز...... اشکهایم.نگاههایم.حرفهایم و سکوتم...نه هیچ یک اثری نداشت...همه بی اثر بود... + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 10:42 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
له شدن خشکی ...خشکیدن...ترک برداشتن..روبروی تصویر سرد پنجره...تصویر خنکای روزهای تشنگی ...چقدر منتظرت بودیم قطره آبی... در روزهای نبودنتان ندیدید که چقدر شما را آه کشیدیم.. پیام ستاره ها را که در گوششان خواندیم حرفهای نگفته مان در روزهای نبودنتان نشنیدید قطره های آبی؟ حالا که آمدی ببین خرد شدن سنگها را در روزهای خشکیدن...ببین دودگرفتن هوا را در روزهای نبودن...ببین خشک شدن وجدان را در روزهای کم آبی...ببین...خوب ببین.. و می بینی که چه جور غرق کثافت می شوی زیر سنگینی چرخ های گل گرفته...می بینی که چه جور پاشیده می شوی روی قباهای کهنه آیا شما را توان زدودن لکه های چرکین ننگ پرستی از دامن رنگ و رو رفته شهر هست ؟ آیا هست؟ با توام قطره آبی... یادت هست روزهایی که سیرابمان می کردی...چشمهای بچه های گرسنه را می شستی...گیسوانشان را نوازش می کردی...زیباترین نغمه ها را برایمان می خواندی... ولی نمی گذاشتی آتش روشن کنیم...نمی گذاشتی گرم شویم...و ما نفرینت می کردیم... وتو هم رفتی...رفتی برای ناسپاسیمان... ولی می خواهم دوباره برایمان بخوانی...صدایت را می خواهم حتی وقتی که آتشمان را خاموش می کنی! پی نوشت:امروز و در این ساعت ودر این لحظه از نعمت شنیدن صدای شرشر بارون برخوردار شدم . این لحظه های نابو می خوام قدر بدونم و ببینمش ..حسش کنم وبنویسم + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 10:38 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|