|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 11:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
انتظار واژه ی غریبی است ... + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 11:14 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته . با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را .... هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 11:13 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 10:44 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از خنده های من یا از چشمک زدن های تو آیا آغاز قصه از دریا بود یا از آسمان از پرواز پرنده یا از شکستن بال های پرنده آشنایی من تو از کجا بود ؟ از ماه یا از خورشید از گل یا از بلبل سر خط ماجرا کجا بود؟ از باران یا قطره ی باران از باد یا طوفان قصه به کجا رسید به کوچ پرستو یا به شبنم گمشده به یاس خوشبو ی له شده زیر پای من و تو پرواز غو از دریاچه یا به شکسته شدن شیشهء عمر من این قصه از کجا شروع شد به کجا رسید آخرش چه شد پایانش چه بود فرار غم قصه تنهایی یا ستاره شدن تو آسمانه خدا + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 10:40 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتی میرفتی چشمانم به قامتت بود ...چه اشنا بود این قامت زیبایت مهربانم...دویدم ...مانع از ادامه دادن راحت شدم...کمر پر غرورم را خم کردم و به پاهات افتادم ...اشک نمیگذاشت ببینم کجا را میبوسم ولی حسم میگفت کفشهایت است که غرق در بوسه هایم شده بود...اما تو پاهایت را از لبان من دزدیدی به من گفتی ...هرگز...چشمانم که جایی را نمی دید بالا اوردم و در برق چشمانت که چون خورشید میدرخشید ثابت کردم و گفتم:............................................التماست میکنم................................حالا از اون روز سالهاست که میگذرد و من همچنان چشمانم به چارچوب در التماس دیدنت را طلب میکند ...اما...تو نیستی ... + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 10:31 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شبی خوابیدم … خواب دیدم … خواب تو …. خواب بی وفایی های تو … در خواب هم گریه میکردم … ان شبی را دیدم که رفتی . شبی که قسم ات دادم به جانم اما جوابش سیلی بود بر گونه های خیسم … شبی که گفتم میمیرم بی تو و پاسخش این بود : بی ارزش است جانت برایم .. چراغ ها همه روشن بودن لیکن چشمان من ان شب سیاهی میدید….با چشمان خیسم میدیدم که همه ی هستی من چه اسان دارد از خانه من رخت میبندد .... میدیدم که عشقم ، امیدم ،همه کسم داره من را با یه عالمه درد و بد بختی تنها میزاره …. طاقت نداشتم …. وقتی که میخواست پاهایش را از اطاقمان بیرون بگذارد ان هم با چمدانهایش خم شدم …. با دو دست پاهایش را گرفتم … اشاره کردم به قابی روی دیوار ….رویش نوشته بودم بی تو هرگز مهربانم …. خندید و گفت به درک ….نا خداگاه صدای ناله هایم بلند شد … گفتم میدانی بی تو هرگز یعنی چه : یعنی با رفتن تو مرگ من را با خود میبرد … خنیدید و گفت پس به زودی تو را در کفن خواهم دید … پاهایش را از دستانم دزدید و رفت … رفت … رفت ….. رفت …................................. حالا صدای گریه ی همسایه ها را میشنوم که بر جسد بی جانم میگریند اری ان شب دیشب بود .............. + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 10:30 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو میری اما غریبش با منه همه غصه هاش اسیرش با منه تو میری اونکه دلش خونه منم تک و تنها مثه مجنون منه + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:7 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آخر نارفيق بودي چه جور تورو ببخشمت دروغ مي گفتي واسه من ساده بودم نشناختمت بهم مي گفتي با مني دلت با اين و اون بود دست مينداختي به گردنم نگات مال يكي ديگه بود چه جور تورو ببخشمت خائن بي لياقت عروسك دروغگو نامرد نامروت زندگيمو ريختي بهم برگشت فايده نداره زدي به قلبم خنجري كه درموني نداره + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:6 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بر میز متروک ...چند کتاب خسته افتاده است پر از برگ ...پر از معنا همه جا را گشتم کتابها را پیش آوردم...گشودم همه سفید بودند.... سخن این بود......(در ورای کلام رازهایی است.. یعنی خاموش باش....) شمع همچنان در دستهایم آب شد تا به خاموشی نشست....... مرگ عشق روزی است که در اندوه شبی هول انگیز واژه های شعرش خالی از درد وغم عشق شوند رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:5 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اول گفتم دیگرش نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه وبا تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خویش بودم ظلمت زندان مرا می کشت... وباز زندان بان خویش بودم می شنیدم نیمه شب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد بسیار صدایش را شرمگین می خواندم بر خویش از چه بیهوده گریانی... در میان گریه می نالید دوستت دارم نمی دانی دوستت دارم نمی دانی... + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:4 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سال ها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می کنم آه ! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:3 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم،کمی آزرده و حیرت زده گفت:روی دیوار و درختان دیدم، باز هم خندیدم. گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینا می داد. آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید. بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی غم،سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد. + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 9:1 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 9:55 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه یه راهی رو به من باز کن تو این بیراهه ی بن بست یه کاری کن برای ما یه راهی هنوزم هست به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم... + نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 9:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چرا اون منو نمی خواد چرا پیشم نمیاد چرا از اشک چشمام دلش به رحم نمیاد آخه اون که پناه منه اون که تکیه گاه منه واسه چشماش می میرم آخه این گناه منه یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم ولی هنوزم باور نکردم چشمای گریون ٬ دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 9:26 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
عصر اون روز زیر بارون و به من برگردون من می خوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری حرف و قولات چی می شه یعنی فراموشش کنم عصر اون روز زیره بارون و بهم برگردون.... + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 9:3 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمیشه ........ تو داری دروغ میگی بگو داری دروغ میگی بگو تو رو خدا تمام دیروز عصر تو چشم تو چشم من حرف زدی ... با هم بودیم ... با هم شام خوردیم ... تمام مدت تو از خودت و کارت گفتی ... نه ممکن نیست داری دروغ میگی... تمام دیشب رو درد و دل کردی روی اون نیمکت توی پارک توی اون سرما وقتی داشتی از تب میسوختی نگو هزیون گفتی نگووووووووووووووو تمام دیشب تو خواستی و دست من تو دستت بود من بودم که به حرفات گوش کردم من بودم که خواستم کمکت کنم من بودم که دلداریت دادم من بودم که اشکت رو پاک کردم من بودم ............... تو خودت دستم رو گذاشتی رو صورتت مگه تو نبودی؟ مگه تو نخواستی ؟ دیشب سرت روی شونه کی بود؟ چرا؟..............چطوری ممکنه؟ نه نه نه امکان نداره نمیتونم باور کنم که منو واسطه کردی از یکی دیگه واست خواستگاری کنم این امکان نداره دارم خواب میبینم کسی نیس بیاد بزنه تو گوشم تا بیدار بشم؟ نه باور نمیکنم امکان نداره................ ایکاش الان سر کار نبودم ایکاش خونه بودم ایکاش تو بیابون بودم ایکاشششششششششش ایکاش بمیرم خلاص بشم .........باور نمی کنم + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 9:0 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|