|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 11:40 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خوشا به حال بخشندگان زيرا كه بخشوده خواهند شد خوشا به حال گرسنگان زيرا كه سير خواهند شد خوشا به حال مسكينان زيرا پوشيده خواهند شد خوشا به حال آنان كه درب را ميكوبند زيرا كه باز خواهند شد اما من ميگم: خوشا به حال صاحبدلان زيرا كه عاشق خواهند شد خوشا به حال عاشقان زيرا نزديك خواهند شد و خوشا به حال آنان كه از نزديك عاشق خواهند شد + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 11:39 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب می زدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بچسب بازش زطره تو به مضراب می زدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم چشم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشم گوش در این باب می زدم نقش خیال روی و تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده بی خوابی می زدم ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت می گفتم این سرود می ناب می زدم خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب می زدم + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 11:11 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 10:57 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چي بگم وقتي كه حتي ديگه نميتونم فكر كنم. اين قدر خسته شدم از اين زمونه كه دلم به هيچي خوش نميمونه. چرا اين قدر آدما بيوفا شدند. چرا دل شكستن اينقدر راحت شده. هر كي از راه ميرسه وارد اين دل ميشه بعد از يك مدت كه خسته شد ميره و اين دل با همه غمهاش تنها ميزاره. چرا تا ميفهمه دوستش داري ميره. واي كه چقدر راحت زيره همه عهدها ميزنند و ميروند و تو ميموني با يك دنيا خاطره و دلشكستگي. ولي چون دوستش داري دلت نمياد نفرينش كني. تو رو به خودش وابسته ميكنه و بعد ميره. ميره و عاشق يك دل ديگه ميشه. تو ميموني با يك دنيا اشك و بيقراري تا مدتها بگذرد و فراموشش كني. خدايا كاش اوني پيدا ميشد كه ماندني باشه + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 10:54 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|