تبليغاتX
๑۩۞۩๑ توقفگاه دلشکستگان๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ توقفگاه دلشکستگان๑۩۞۩๑

انسان با سه بوسه تکميل می شود

 

  

 

بوسه مادر که با آن پا به عرصه خاکی می گذاری

   

 

بوسه عشق که يک عمر با آن زندگی می کنی

 

 

 

بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت می گذاری

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 11:16 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه ط
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
صدای زنگ در با ضربان قلبم همراه می شد
 
تاریکی چه وفادارانه پله های فاصله را در اغوش می گرفت
 
تو می امدی تکیه گاه غریب تنهایی ام
 
اشنای غربت دستانم
 
و من رها در تعارض شادی و ترس
 
خود را به اقیانوس اتشین اغوشت می سپردم
 
لوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 11:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

   یادت  نره  وبلاگم رو بخونی  و  بعد نظر  بدی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 6:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

با مرام نظر نمیدی؟!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 10:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

................TAVALODET MOBARAK
.................TAVALODET MOBARAK
................TAVALODET MOBARAK
...............TAVALODET MOBARAK
..............TAVALODET MOBARAK
.............TAVALODET MOBARAK
............TAVALODET MOBARAK
...........TAVALODET MOBARAK
..........TAVALODET MOBARAK
...........TAVALODET MOBARAK
.............TAVALODET MOBARAK
..............TAVALODET MOBARAK
...............TAVALODET MOBARAK
................TAVALODET MOBARAK
.................TAVALODET MOBARAK
................TAVALODET MOBARAK
...............TAVALODET MOBARAK
..............TAVALODET MOBARAK
.............TAVALODET MOBARAK
............TAVALODET MOBARAK

             

روزی که بدنیا اومدی
.
داشت بارون میومد
.
اما هیچ ابری تو آسمون نبود
.
فرشته ها داشتن گریه میکردن
.
چون یکی ازشون کم شده بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 10:14 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

بارون واژهای که مدتهاست با من آشناست

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:42 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

این متن رو دیشب وقتی داشتم کادوهاش رو نگاه می کردم نوشتم کاش می فهمید!

نگاه من بارانی است , سرد غمگین تاریک

به دنبال یه اشعه یه نور یه روشنایی

از پس این ابرها , در پی یه نگاه , نگاه تو

به دنبال یه روشنایست بگو کجاست؟ کجا؟

روزنه ای پیدا نمی شود, امیدی نیست

بیهوده , همچنان بی فایده ,

روزنه ای پیدا نمی شود تا نگاه ابریم را از این سیل اشک خالی کنم

بیا بگو چه کنم ؟هوای دل مدتهاست ابریست

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:41 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |


تو کتا بخونه نشسته بودم و داشتم با قلم و کاغذ ور می رفتم خیلی باز دلم هوایی شده بود که این شعر تو ذهنم اومد

می نویسم از نو از سر خط

از نقطه از شروع بدون انتها

البته این دفعه بدون تو ولی به یاد تو

در دلم غوغایی اندوهی است

که چرا؟ آخر چرا؟ چرا من؟

در پی این سوال می گردم دنبال جوابی ؟

تا بجوییم پاسخی در انتهای این اندوه

که من چگونه بی تو سر کنم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:41 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

دوست داشتن!
اما دوست داشتن به چه معناست؟ مالکيت؟
بودن با فردی که دوستش ميداری؟و داشتن او به تمامی؟
آری!اگر دوستش ميداری به خاطر او هر کار بايد بکنی و اگر عاشقش هستی به هر قيمت که شده به دستش بياوری
آری اين است تعريف شما ملت در اشتباه از عشق!
"کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم" : و چه خوش گفت سهراب!
عشق يعنی بودن، يعنی احساس کردن، جاری بودن
يعنی بودن همه جا و همه وقت با او، اما مگر نه اينکه اين به معنای مالکيت است؟
"بودن همه جا و همه وقت با او"؟
نه اشتباه نکنيد
همانا انسان همه ی روز با خورشيد است اما او را در آغوش ندارد!
عشق يعنی وابسته اما آزاد بودن
مانند وابستگی به هوا
بدون آن هيچيم اما محدوديتی  از جانباش احساس نکرديم
در قسمتی از کتاب" بريدا " آمده است:
" ...
جادوگر گفت: "هيچ کس نميتواند مالک غروب خورشيد شود، آن طور که يک روز عصر باهم تماشايش کرديم.هيچ کس نميتواند مالک بعد از ظهری شود که باران به پنجره هاميکوبد، و مالک آرامشی شود که يک کودک خوابيده در اطرافش پخش ميکند، و يا صاحب لحظه ی اسرار آميز کوبش موج ها بر صخره ها شود.هيچ کس نميتواند خود را مالک زيباترين موجود روی زمين بداند ،اما ميتوانيم اين لحظه هارا بشناسيم و به آن ها عشق بورزيم . خدا از راه اين لحظه ها خود را به آدم ها نشان ميدهد
ما نه فرمانروای خورشيديم، نه مالک عصر، نه صاحب امواج، و نه حتی صاحب نگاره ی  خداوند، چون نميتوانيم مالک خودمان  باشيم ."
جادوگر دستش را به سوی بريدا دراز کرد و شاخه گلی به او داد
...
-" آدم ها به هم گل ميدهند چون معنای حقيقی عشق در گل ها نهفته است . کسی که سعی کند صاحب گلی شود ، پژ مردن زيبايی اش را هم ميبيند. اما اگر به همين بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با آن ميماند.چون آن گل با شامگاه، با غروب خورشيد،با بوی زمين خيس و با ابر های افق آميخته است
بريدا به گل نگريست .جادوگر آن را پس گرفت و  به جنگل برگرداند
- جنگل اين را به من آموخت: که تو هرگز مال من نميشوی، و برای همين برای هميشه تو را خواهم داشت ، تو اميد روز های تنهايی من، اضطراب لحظه های ترديد من و يقين لحظه های ايمان من بودی
چون ميدانستم بخش ديگر من روزی از راه ميرسد، خودم را وقف آموختن سنت خورشيد کردم، تنها به خاطر ايمان به وجود تو بود که به هستی ام ادامه دادم."
بريدا نميتوانست جلوی اشک هايش را بگيرد
-"بعد تو از راه رسيدی و همه چيز را فهميدم . تو برای رهايی من از اسارت مخلوق خودم. آمدي تا بگويی آزادم،که ميتوانم به دنيا و امورش برگردم . هر چه را که بايد ، فهميدم و تو را بيش تر از هر زنی که در زندگی ام شناختم ، دوست دارم، حتی بيشتر از زنی که ناخواسته مرا به سوی جنگل راند. همواره به ياد دارم که عشق آزادی است. اين درسی است که ياد گرفتنش سال ها به تاخير افتاد
اين درسی بود که مرا تبعيد کرد،و حالا آزادم ميکند"
 
و عشق يعنی آزادگی!

-----------------------------
الان شايد خيلی ها جواب سؤالشون رو گرفتن
خيلی ها که ازم پرسيدن چرا و خيلی ها که جرات پرسيدن پيدا نکردن
که دليل رفتارم چی بوده
به هر صورت اين هم جوابی بود برای همه ی این افراد ،و هم متنی بود شايد برای واداشتن خيلی ها به تفکر 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:39 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم
سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد
انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

کاش ميدانستی
بعد از ان دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت ديدار ،چو از راه رسيد
پلک دل، باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپيدی تو در آ
و به چشمم گفتم:
باورت ميشود ای چشم به ره مانده خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نيست
و به دستان رهايم گفتم :
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت ، ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که ان دست محبت
ز تو يادی بکند
خاطرم را گفتم:زودتر راه بيفت
هر چه باشد،بلد راه تويی
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته ، دگر کاری نيست
جای ماندن چو دگر نيست ، از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم
و به لب هاگفتم:خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگزار
و نبينم که ديگر، که تو ورچيده و خاموش به کنجی باشی!!
سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش يادش را ، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر ديدار قبول افتادست و مبارک باشد ، وصل پاک تو با برق نگاه محبوب
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آ برويم نبری
پايکوبی ز چه بر پا کردی؟
پای بر سينه چنان طبل ،نکوب
نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نيا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به مغزم ميگفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو انديشيدی، که چه بايد بکنی
من به تو ميگفتم:او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد ديد
سر به آرامی گفت:
خوب چه ميدانستم
من گمان ميکردم ديدنش ممکن نيست
و نميدانستم بين تو با او حرف صد پيوند است
من گمان ميکردم...
سينه فرياد کشيد ،
خوب فراموش کنيد
هر چه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پای عزيز قدمت را قربان
تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده است
چشم برقی ميزد
اشک بر گونه نوازش ميکرد
لب به لبخند ، تبسم ميکرد
مرغ قلبم با شوق ، سر به ديوار قفس ميکوبيد
تاب ماندن به قفس هيچ نداشت
دست بر هم ميخورد
نفس از شوق، سر سينه، تعارف ميکرد 
سينه بر طبل خودش ميکوبيد
عقل شرمنده به آرامی گفت :راه را گم نکنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت ، نترس
نگران هيچ مباش،سفر منزل دوست ، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت:کمی آهسته ،بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت: شتاب
تو هنوزم عقبی؟؟
فکر فرياد کشيد:دست خالی که بد است ،کاشکی...
سينه خنديد و بگفت: دست خالی ز چه روی
اين همه هديه،کجا چيزی نيست!!
چشم را ،گريه شوق
قلب را عشق بزرگ
سينه ، يک سينه سخن
روح را، شوق وصال
خاطر .اکنده ياد
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق ديدار نباتی آورد
کام جانم شيرين
پای تا سر همه انديشه وصل
...
وه چه رويای قشنگی ديدم
خواب ، ای موهبت خالق پاک
خواب را دريابم
که در آن ميتوان با تو نشست
ميتوان با تو سخن گفت و شنيد
خواب دنيای توانايی هاست
خواب،سهم من از تو و ديدار شماست
خواب دنيای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که تو در خواب مرا خواهی خواند
که تو در خواب مرا خواهی خواست
و تو در خواب به من خواهی گفت :
تو به ديدار من آ
آه
کاش ميدانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهمانی ديدار تو می انديشم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

گاهي اوقات اندوه چنان در وجودت رخنه مي کند و دربرت مي گيرد که هيچ راه گريزي نمي يابي، چنان حجابي تاريک که گويي از روز ازل با تو زاده شده است. چشم مي بندي و سعي مي کني سوزش اشک پشت پلکهايت را ناديده بگيري. به ياد مي آوري که روزهاي بسياري را چنين پشت سر گذارده اي، که اين نيز بگذرد، که فقط بايد تاب بياوري، که اينها بهانه هاي لحظه هاي سکوت هستند.
به ياد مي آوري روزهايي را که در تنهايي به گوشه اي پناه بردي و چشم بستي تا کسي اشک اندوه را، آن فرياد خاموش را در چشمانت نبيند. شبهايي را به ياد مي آوري که در سکوتي تاريک و سرد دلت پر مي کشيد براي گرماي دستي که آن را نمي شناسي، که آرزوي نگاه همدردي را داشتي تا رنگي به لحظات تنهايت بدهد. اما آتش اين اشتياق را خاموش کردي . . .
ـ زماني که لحظات تنهايت رنگي از کسي ندارند، مي توان تحمل کرد. اما وقتي خاطرات نگاهي اين سياهي بکر را بشکنند، فراموش کردن، تحمل کردن و چشم بستن ديگر به اين آساني ها نيست. ديگر نمي توان دل را گفت که خاموش، کسي نيست تا تسکينت دهد، خود بايد تسکين دهنده خودت باشي
. . .
پس همان بهتر که اين لحظه هاي تاريک هميشه سياه بمانند، که اين سکوت هرگز نشکند، و دستت هيچ گاه گرماي دستي را تجربه نکند
.
ـ اين بار را به تنهايي بهتر مي توان به دوش کشيد

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

هنگامی دست دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:30 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |


میدونم این چند روز همه چیز دست به دست هم میدن که دلم برات آب بشه...
صدای " رضا صادقی " وآهنگ  نرو...... و اون آوازی که زیر لب تو خیابون زمزمه می کردی بدون تو نفس بسه دو تا خودکار آبی و مشکی که بوی عطر کف دستت رو میدن...
این گوشی موبایل که کنار من خوابیده و منتظره که تو بیدارش کنی...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا خدايا جز تو آيا مهرباني هست؟***

*******************

گر چه پيمان خودم را با تو بشكستم

      نميشد باورم اما چه زيبا باز من را به سوي خود خواندي

          عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه بر گشتي برايم نيست

               خداوندا مرا البته مي بخشي

                    حبيبا باورش سخت است ... .

                     اما تو اينك مرا براي آشتي خواندي؟؟!!....

         به پاس آشتي با تو اينك .........

من خدايا عهد ميبندم

...................از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت...... بي توقع مهر مي ورزم......

                       خدايا راستش من آدميزادم........

                   گاه گاهي گر گناهي ميكنم طغيان مپندارش

            كريما من گناهي بنده اي دارم ......

        و تو بخشايشي جنس خدا

آيا اميد بخششم بي جاست؟

      خودت گفتي بخوان

             ميخوانمت اینك مرا درياب

                به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن

................ و خالي دو دست كوچكم را.............هديه اي اينك عطا فرما....................

                       خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد..................

                  كنون اي اولين و آخرينم

              بار الها راست مي گويم..

      دگر من با خدايم آشتي هستم

خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد........

.......خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي.......

          تو رسوايم نكن .....

              من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم

**********

.......كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟...

 خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟.......

            اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي.....

                  ميان آتشت من باز ميگويم

                       .....هلا اي مردمان ....

                            من مهربان پروردگار قادري دارم ....

                            وگيرم صبر بر آتش

                      وليكن صبر بر دوري تو هرگز....

              خدايا خوب ميدانم مرا تنها نمي خواهي

        غريب اين زمين خاكيت جز تو كه را دارد؟

بيا اي مهربان همراه خوب مهر و آيينم

............... بخوان با من ............................ خدايا قلب من را ...............................

منزل پاك خودت را از حسادت ها رهايي ده..

.خدايا قدرتم ده تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده ست

.................. خدايا من چه ميگويم ؟..........چنانم كن كه ميخواهي ..........مرا آن كن كه مي داني......................

******************** *

عزیزانم سلام......روز15 شهریور روز تولد منه.........همونطور که قبلا گفتم متولد گرمای تابستون...دوستدار بارون زمستون.....عاشق برگای پاییز......

من امسال خیلی خوشحالم می دونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون خدا منو بخشیده و من از اول شروع کردم .......و همه زندگیمو دادم دست خدا........همیشه می خواستم تسلیم خواسته ی خدا بشم ...

بگم خدا جونم هرچی تو می خوای همون بشه .اما می گفتم شاید من به لرزوهام نرسم .و تسلیم خواسته خدا نشدم و به هیچ ارزوییم هم نرسیدم..

چند وقت تو فکر بودم و همش از خدا طلب بخشش می کردم و می گفتم خدایا من می خوام بیام طرف تو .........نجاتم بده....

خوشبختانه خدا کمکم کرد......چند وقت پیش یه جمله یه جا دیدم نوشته بود...........

وقتی تسلیم خواسته خدا شوید شیرین ترین چیزها که به نظر شما محال است ممکن می شود.

و من هم به خاطر عشقم به خدا و هم به خاطر توبه هام گفتم چه به ارزوهام برسم چه نرسم می خوام همه چیو بدم دست خدا جونم.و سپردم همه چیو به خودش.........

وووو.........................باورتون نمیشه.........همه چی داره همون طوری می شه که دوست دارم البته ناگفته نمونه.....

که من به خاطر بر اورده شدن ارزوهام همه چیو نسپردم به خدا بلکه به خاطر عشقی که بهش می ورزم.......

در کوچکترین چیزها هم دیگه نمی گم خدایا کاری کن اینطوری بشه .........

همش می گم خدایا هرچی خودت دوست داری.........و دقیقا همون طور می شه ...البته باید از ته دل باشه شما گلا که خودتون خیلی خوبین بهتر می فهمین....

و.......من با خدای خودم اشتی کردم...و لحظه لحظم به یاد خداست و دارم سعی می کنم از گناه دور بشم......

و به همین خاطر من خوشحالم ................من با خدا اشتی کردم...............

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

از کنار یکدیگر رد می شویم وتنها چیزی که در سالهای دور باقی میماند تنها خاطره ای است که مثل باد

 بجای باد هرکجا  که می خواهد می رود....می وزد . شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی

برای گفتن ....پنهان کردن.....یا از دست دادن ندارم

مانند دانه برفی  که فقط یکبار درست در برابر چشمانت  از بالا از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید 

 ودر انبوه  سپیدی برف پوش زمین جایی مینشیند و گم می شود وتو دیگر آنرا نخواهی دید.....

 همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد وتو تا پایان دنیا  دیگر او را نمی بینی ونخواهی

دانست که او که بود من هم یکی از آن رهگذرانم...... درست مثل تو !

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم به سادگی ...گاهی به مهربانی ....گاهی دیر و ....گاهی ناتمام.

ناتمام از کنار م رد شوید وسنگها را جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن واردنشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن

ديده                                                                                          مي‌شد.  

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است .قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به

جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:20 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسید: " آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند ؟ "

خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد : " البته که نه نادان ! خدا آن بالا در آسمان

هاست. هیچ کس نمی تواند او را ببیند . "

مدتی گذشت . پسر بچه سوال خودش را از مادرش پرسید : " مامان ! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است ؟

" مادر با مهربانی پاسخ داد : " نه پسرم ! خدا در قلبهای ما آدم هاست . اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم ".

پسر بچه تا حدودی راضی شد . اما هنوز کنجکاو بود اندکی پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را برای

ماهیگیری به سفر برد .

آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند . روزی خورشید ، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دبدگان آنها

غروب می کرد . پسر یچه دید که صورت پدر بزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است او اندکی

فکر کرد و سر انحام با دودلی پرسید : " بابابزرگ ! من قصد نداشتم که دیگر این سوال را از کسی

بپرسم . اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم . اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحال

می شوم . آیا کسی آیا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند ؟ "

مدتی گذشت . پیر مرد همان طور که نگاهش به غروب خورشبد بود ، یا نرمی پاسخ داد : پسرم من الآن

غیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:14 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

درابتداي راه، من

                      در حضور تو،

 ساحل وجود خويش را كشف نمي كنم:

 ژرفاي تنهايي فرد خود را در مي نوردم.

 در آن اعماق

           ساحلي نيست،

                      تو را نمي بينم.

                              و مرز وجود خود را

                                   در غياب هر كس،

                                             در تنهايي،

                                                   ترسيم مي كنم:

 آن هنگام كه نگاهم

         در افق

               كسي را مي جويد..

                                           وهنوز هم تو را نمي بينم.

 كودكي كه در حاشيه ي چالاب

                     قصري از خاك مي سازد را

             مي داني كه مي گويند فقير است؟

                      آنچه به ساحل همه ي درياهاي جهان

                                                      اعتبار مي دهد،

              بستري است كه ژرفا را معني مي كند.

 در ميان راه،من،

               در بين جزر و مد،

                           تو را مي جويم.

 چه جزيره اي باشي،

                  كه در بر بگيرمت،

                             چه سرزميني پهناور،

                                             كه موج هايم

                                                   بر ساحلت بشكنند.

 مي خواهم

            با تمام ماهي ها،جلبك ها و خرچنگ هايم

                                                                  تو را ببينم.

 در ريگزارهاي سوزان و هموار و پست

                مي داني كه مي گويند گسترده است

                                              اقيانوسي به عمق يك سراب؟

 آنچه به ژرفاي تمام درياهاي جهان

          اعتبار مي دهد،

                ساحلي است كه دريا را معني مي كند.

 دروغ است اين كه مي گويند زماني

                 جهان اقيانوسي عظيم بوده است!

                            از من بپرس تا بگويمت:

 ديگري،همواره،

                      معناي ديگر تنهايي فرد بوده است،

                                                                     از ابتدا تا انتهاي راه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

راست گفتي عشق خوبان آتش است  *:*:*  سخت مي سوزاند همه دلكش است
من كجا و ترك آن مهوش كجا  *:*:*  دل كجا پرهيز از اين آتش كجا
شادمانم گر چه در اين آتشم  *:*:*  روز و شب مي سوزم اما دلخوشم
از خدا خواهم كه افزونش كند  *:*:*  دل اگر دم زد پر از خونش كند
كاش از اين آتشش تو ره بودي خبر  *:*:*  با خبر بودي كه اين بيدادگر
شعله اش هر چند افزونتر شود  *:*:*  سينه از آن هر چه پرخونتر شود
ناله را هر چند سازد زارتر  *:*:* هر چه دارد ديده را خونبارتر
باغ دل را با صفاتر مي كند  *:*:*  مرغ جان را خوشنواتر مي كند

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:9 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

X

سلام سلامی از مردی دلشکسته و تنها به شما کسی که دیگه هیچ امیدی به زندگی کردن نداره و از خدا می خواد که اونو هرچه زود تر ببره پیش خواهرش که پیش خداست.
من امیر مقدم 20 ساله از تهران هستم شغلم فوتبال. بازیکنه تیم ملی جوانان هستم و عضو باشگاه فرهنگی ورزشی پیکان رده امیدها بازی میکنم .و به همتون قول ميدم كه سال 98-88 تو ليگ برتر ايران تو تيم پيكان بزرگسالان بازي كنم. بخاطر مصدومیت و خدمت سربازی به این سال موکول شد و گرنه باید 88-87 تو لیگ برتر بازی میکردم.
ادم خیلی خیلی تنهایی هستم اگه فکر می کنی که میتونی کمکم کنی به ادی یاهو مسینجر هام پیغام بده و برام پيام دوستي بزار *******footbalist_in_club_paykan_19teh tanha_tanha67
در ضمن ازتون خواهش ميكنم كه حتما نظر بديد و از وبلاگم اصلا كپي نكنيد چون نه خودم و نه خواهرم و نه خدا راضيه. ما ناراضي هستيم.
نمی دونم چطوری بگم اما این وبلاگ رو همرو روز و شب خودم شعرهاش رو گفتم و بعضی شبها از فراق خواهرم تا صبح براش نوشتم و گریه کردم
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑
شما که از وبلاگ من دیدن کردیدمیشه بگید عشق یعنی چی؟ دوست داشتن یعنی چی؟ دوستی تا داره یا بدون تا؟ تو๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

هفته سوم شهریور 1388

هفته اوّل خرداد 1388

هفته سوم فروردین 1388

هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385


Categories

عشق و همه نامردیش به من...................



Links

tanhaee
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20