|
انسان با سه بوسه تکميل می شود بوسه مادر که با آن پا به عرصه خاکی می گذاری بوسه عشق که يک عمر با آن زندگی می کنی بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت می گذاری + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 11:16 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 11:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یادت نره وبلاگم رو بخونی و بعد نظر بدی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 6:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
با مرام نظر نمیدی؟!!!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 10:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
................TAVALODET MOBARAK روزی که بدنیا اومدی + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 10:14 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بارون واژهای که مدتهاست با من آشناست + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:42 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
این متن رو دیشب وقتی داشتم کادوهاش رو نگاه می کردم نوشتم کاش می فهمید!
نگاه من بارانی است , سرد غمگین تاریک به دنبال یه اشعه یه نور یه روشنایی از پس این ابرها , در پی یه نگاه , نگاه تو به دنبال یه روشنایست بگو کجاست؟ کجا؟ روزنه ای پیدا نمی شود, امیدی نیست بیهوده , همچنان بی فایده , روزنه ای پیدا نمی شود تا نگاه ابریم را از این سیل اشک خالی کنم بیا بگو چه کنم ؟هوای دل مدتهاست ابریست + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:41 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:41 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دوست داشتن! + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:39 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کاش ميدانستی + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گاهي اوقات اندوه چنان در وجودت رخنه مي کند و دربرت مي گيرد که هيچ راه گريزي نمي يابي، چنان حجابي تاريک که گويي از روز ازل با تو زاده شده است. چشم مي بندي و سعي مي کني سوزش اشک پشت پلکهايت را ناديده بگيري. به ياد مي آوري که روزهاي بسياري را چنين پشت سر گذارده اي، که اين نيز بگذرد، که فقط بايد تاب بياوري، که اينها بهانه هاي لحظه هاي سکوت هستند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هنگامی دست دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است. + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:30 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
صدای " رضا صادقی " وآهنگ نرو...... و اون آوازی که زیر لب تو خیابون زمزمه می کردی بدون تو نفس بسه دو تا خودکار آبی و مشکی که بوی عطر کف دستت رو میدن... این گوشی موبایل که کنار من خوابیده و منتظره که تو بیدارش کنی... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا خدايا جز تو آيا مهرباني هست؟***
******************* گر چه پيمان خودم را با تو بشكستم نميشد باورم اما چه زيبا باز من را به سوي خود خواندي عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه بر گشتي برايم نيست خداوندا مرا البته مي بخشي حبيبا باورش سخت است ... . اما تو اينك مرا براي آشتي خواندي؟؟!!.... به پاس آشتي با تو اينك ......... من خدايا عهد ميبندم ...................از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت...... بي توقع مهر مي ورزم...... خدايا راستش من آدميزادم........ گاه گاهي گر گناهي ميكنم طغيان مپندارش كريما من گناهي بنده اي دارم ...... و تو بخشايشي جنس خدا آيا اميد بخششم بي جاست؟ خودت گفتي بخوان ميخوانمت اینك مرا درياب به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن ................ و خالي دو دست كوچكم را.............هديه اي اينك عطا فرما.................... خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد.................. كنون اي اولين و آخرينم بار الها راست مي گويم.. دگر من با خدايم آشتي هستم خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد........ .......خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي....... تو رسوايم نكن ..... من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم ********** .......كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟... خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟....... اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي..... ميان آتشت من باز ميگويم .....هلا اي مردمان .... من مهربان پروردگار قادري دارم .... وگيرم صبر بر آتش وليكن صبر بر دوري تو هرگز.... خدايا خوب ميدانم مرا تنها نمي خواهي غريب اين زمين خاكيت جز تو كه را دارد؟ بيا اي مهربان همراه خوب مهر و آيينم ............... بخوان با من ............................ خدايا قلب من را ............................... منزل پاك خودت را از حسادت ها رهايي ده.. .خدايا قدرتم ده تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده ست .................. خدايا من چه ميگويم ؟..........چنانم كن كه ميخواهي ..........مرا آن كن كه مي داني...................... ******************** * عزیزانم سلام......روز15 شهریور روز تولد منه.........همونطور که قبلا گفتم متولد گرمای تابستون...دوستدار بارون زمستون.....عاشق برگای پاییز...... من امسال خیلی خوشحالم می دونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون خدا منو بخشیده و من از اول شروع کردم .......و همه زندگیمو دادم دست خدا........همیشه می خواستم تسلیم خواسته ی خدا بشم ... بگم خدا جونم هرچی تو می خوای همون بشه .اما می گفتم شاید من به لرزوهام نرسم .و تسلیم خواسته خدا نشدم و به هیچ ارزوییم هم نرسیدم.. چند وقت تو فکر بودم و همش از خدا طلب بخشش می کردم و می گفتم خدایا من می خوام بیام طرف تو .........نجاتم بده.... خوشبختانه خدا کمکم کرد......چند وقت پیش یه جمله یه جا دیدم نوشته بود........... وقتی تسلیم خواسته خدا شوید شیرین ترین چیزها که به نظر شما محال است ممکن می شود. و من هم به خاطر عشقم به خدا و هم به خاطر توبه هام گفتم چه به ارزوهام برسم چه نرسم می خوام همه چیو بدم دست خدا جونم.و سپردم همه چیو به خودش......... وووو.........................باورتون نمیشه.........همه چی داره همون طوری می شه که دوست دارم البته ناگفته نمونه..... که من به خاطر بر اورده شدن ارزوهام همه چیو نسپردم به خدا بلکه به خاطر عشقی که بهش می ورزم....... در کوچکترین چیزها هم دیگه نمی گم خدایا کاری کن اینطوری بشه ......... همش می گم خدایا هرچی خودت دوست داری.........و دقیقا همون طور می شه ...البته باید از ته دل باشه شما گلا که خودتون خیلی خوبین بهتر می فهمین.... و.......من با خدای خودم اشتی کردم...و لحظه لحظم به یاد خداست و دارم سعی می کنم از گناه دور بشم...... و به همین خاطر من خوشحالم ................من با خدا اشتی کردم............... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از کنار یکدیگر رد می شویم وتنها چیزی که در سالهای دور باقی میماند تنها خاطره ای است که مثل باد بجای باد هرکجا که می خواهد می رود....می وزد . شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن ....پنهان کردن.....یا از دست دادن ندارم مانند دانه برفی که فقط یکبار درست در برابر چشمانت از بالا از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید ودر انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی مینشیند و گم می شود وتو دیگر آنرا نخواهی دید..... همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد وتو تا پایان دنیا دیگر او را نمی بینی ونخواهی دانست که او که بود من هم یکی از آن رهگذرانم...... درست مثل تو ! همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم به سادگی ...گاهی به مهربانی ....گاهی دیر و ....گاهی ناتمام. ناتمام از کنار م رد شوید وسنگها را جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم! + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن واردنشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است .قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود . + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:20 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسید: " آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند ؟ " خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد هاست . هیچ کس نمی تواند او را ببیند . "مدتی گذشت . پسر بچه سوال خودش را از مادرش پرسید : " مامان ! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است ؟" مادر با مهربانی پاسخ داد : " نه پسرم ! خدا در قلبهای ما آدم هاست . اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم ".پسر بچه تا حدودی راضی شد . اما هنوز کنجکاو بود اندکی پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را برایماهیگیری به سفر برد .آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند . روزی خورشید ، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دبدگان آنهاغروب می کرد . پسر یچه دید که صورت پدر بزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است او اندکیفکر کرد و سر انحام با دودلی پرسید : " بابابزرگ ! من … قصد نداشتم که دیگر این سوال را از کسیبپرسم . اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم . اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحالمی شوم . آیا کسی … آیا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند ؟ "مدتی گذشت . پیر مرد همان طور که نگاهش به غروب خورشبد بود ، یا نرمی پاسخ داد : پسرم من الآنغیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:14 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
درابتداي راه، من در حضور تو، ساحل وجود خويش را كشف نمي كنم: ژرفاي تنهايي فرد خود را در مي نوردم. در آن اعماق ساحلي نيست، تو را نمي بينم. و مرز وجود خود را در غياب هر كس، در تنهايي، ترسيم مي كنم: آن هنگام كه نگاهم در افق كسي را مي جويد.. وهنوز هم تو را نمي بينم. كودكي كه در حاشيه ي چالاب قصري از خاك مي سازد را مي داني كه مي گويند فقير است؟ آنچه به ساحل همه ي درياهاي جهان اعتبار مي دهد، بستري است كه ژرفا را معني مي كند. در ميان راه،من، در بين جزر و مد، تو را مي جويم. چه جزيره اي باشي، كه در بر بگيرمت، چه سرزميني پهناور، كه موج هايم بر ساحلت بشكنند. مي خواهم با تمام ماهي ها،جلبك ها و خرچنگ هايم تو را ببينم. در ريگزارهاي سوزان و هموار و پست مي داني كه مي گويند گسترده است اقيانوسي به عمق يك سراب؟ آنچه به ژرفاي تمام درياهاي جهان اعتبار مي دهد، ساحلي است كه دريا را معني مي كند. دروغ است اين كه مي گويند زماني جهان اقيانوسي عظيم بوده است! از من بپرس تا بگويمت: ديگري،همواره، معناي ديگر تنهايي فرد بوده است، از ابتدا تا انتهاي راه... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
راست گفتي عشق خوبان آتش است *:*:* سخت مي سوزاند همه دلكش است + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 7:9 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|