|
بااین که فراموش شده ام هنوز هم صدایت را می شنوم با این که صدایم نکرده ای هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای هنوز هم با عشق تو پا بر جام با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای با این که از همه ادما بریده ای با این که شنیده ام خودت را باخته ای هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است هنوز هم از امید حرف میزنم با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست .من هنوز به تو ایمان دارم و تو.......... + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 2:8 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد کاشکی از لحن قشنگ اون صدات نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات فقط و فقط به خاطر منه آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم اما تو مخمل ناز اون چشات همه چی پیدا میشه جز عشق من دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی نفسات هنوز به خاطر منه نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم توی حرم نفسات هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام که منو بازی نده تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن اگه بازی بخورم تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته آخه تو یه روزی زندگیم بودی عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو دیگه جایی واسه من نباشه آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم نازینم هر چه هستی باش اما باش + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 2:7 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هرشب وقتی تنها میشم حس میکنم پیشه منی
دوباره گریم میگیره انگار تو اغوشه منی
روم نمیشه نگاهت کنم وقتی که اشک تو چشمامه
با اینکه نیستی پیشه من انگار دستهات تو دستامه
بارون میباره و تورو دوباره پیشم میبینم
اشک تو چشمام حلقه میشه
قول بده وقتی تنها میشی بازم بیایی کناره من
شبای جمعه که میایی بیایی سر مزاره من
دوباره باز یاده چشهات زمزمه ی نبودنم
ببین که اغبت چی شود غصه ی با تو بودنم
ااه که سره مزاره من نشونی از نبودنه
دستهای نامردم شهر تورو ازم روبودنت
بارون می باره و تورو دوباره پیشم میبینم
اشک تو چشمام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشی بازم بیایی کناره من
شبای جمعه که میایی بیایی سر مزاره من
به زیره خاکمو هنوز نرفتی از تو یاده من
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکون باسه من
دیگه فقط ارزومه بارون بباره روی تنم
دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم
بارون می باره و تورو دوباره پیشم میبینم
اشک تو چشمام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
دیگه فقط ارزومه بارون بباره روی تنم
روی سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 2:4 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نوشتم برات چند سطری برای یادگاری نوشتم که یه وقت نگی دوسم نداری نوشتم برات که همیشه با تو موندگارم نوشتم که همیشه ناز نگات رو خریدارم نوشتم که میمیرم یه وقت فکر جدایی باشی نوشتم که تنهات نمیزارم اگه تو تنهایی باشی نوشتم برات که من جز تو پناهی ندارم نوشتم که اگه نباشی جونی برای زندگی ندارم + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 2:4 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
روزی که امدی انقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم وقتی دستت را به نشانه دوستی به سویم دارز کردی در دل سپردن به تو تردید نکردم تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود زندگی خواندم امروز به خاطر قول هایی که دادی و نتوانستی به ان عمل کنی از تو دلخور نیستم قسمت ما این بوده چه حیف!!!!!!!!!!!!!! انگار قسمت نبود که بمانی و از من نگهداری کنی صدایی در گوشم گفت که او باید برود و تو از این به بعد باید مسیر زندگی را به تنهایی طی کنی لحظه رفتن با اینکه اشک در چشمانم حلاقه زده بود ولی دعایت می کردم دعای خیر من همیشه بدرقه راهت خواهد بود و مطمئنم یک روز در یک جایی از زندگی ات نتیجه همه خوبی هایی که به من کردی را خواهیی دید اگر قسمت نشد تیمار دار تو باشم مرا ببخش تو می گویی شاید لیتقت مرا نداشتی که روزگار به تو دستور سفر داد ولی من می گویم شاید من لیاقت تو را نداشتم برو و کوله بار غم هایم را روی دوشم بگذار که پس از این به تنهایی ان را با خود حمل کنم خدا حافظ نه..............نه داشت یادم میرفت چیزی را که هرگز به تو نگفتم و گذاشته بودم برای لحظه ای که به هم میرسیم بگویم حالا در لحظه جدایی و خداحافظی باید به تو بگویم تا همیشه در صندوقچه ذهنت در کنارت باشد و روزهای تنهایی را با ان سر کنی دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت و همیشه در رویاهایم با تو خواهم بود + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 2:1 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم امروز خیلی دلم گرفته می خوام گریه کنم مثل اینکه آسمونم امروز خیلی دلش گرفته می خواد گریه کنه ولی نمی دونم چرا گریه نمی کنه شاید اونم مثل من دنبال یه بهونه واسه گریه کردنه بخواد می خند ن و هر وقت هم دلشون بخواد گریه میکنن اما بزرگترا این طور نیستن باید واسه خند دید ن و گریه کردنشون دلیل داشته باشن این طوری دیگه چه میشه کرد بچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ باشم اما حالا دوست دارم به دوران کودکیم برگردم فکر میکنم بیشتر آدما این طورین. دلم می خواد الان رو قله یه کوه باشم و داد بزنم تا شاید یه کم آروم بشم شاید پیش خودتون بگین این د یگه کیه ..........ولی خدایش تا حالا واسه خود شما پیش نیومده که دلتون بگیره یا واسه یه نفر دل تنگ بشید بعد بخواین یه جا تنها باشین ...............نگید نه که باورم نمیشه اونم جوونای این دورو زمونه که.............. خودتو به اون راه نزن منظورمو خوب متوجه شدی. خوب دیگه من دیگه رفتم خدا کنه که شما هیچوقت این طوری نشید. خدا حافظ + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:59 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
غروب امروز به تماشای غروب پنجره را باز کردم پرده توری را از پنجره کنار زدم و نشستم تا نغمه های پنهانی خورشید، که از سوختن عشق رنگش سرختر شده بود،مرا به اوج ملاقات عشق نزدیک کند..... پرده به آواز باد شروع به رقصیدن کرد و من سوار قایق غروب غمناک شده، می خواهم در دریای نارنجی و دل سوخته غروب پاروی سفر را به دریا بزنمو به دنبال تو تمام دریا های آسمان را سیر کنم...... پرده توری به ترنم بر سد و صورتم دست می کشد و در حالیکه ناز می کند، می خواهد به رقص او نگاه کنم،ام غم من به غروب نزدیکتر است تا به رقص پرده. توجهی به نوازش های پرده نمی کنمو پاروی سفر رابه دریای دل سوخته میزنم. میروم تا در حرم پاک عشق قدم بگذارم و از گندم زارها و پیچکهای باغ دل کنده ام ته به هوا خواهی او برسم می خواستم در فصل پرواز با تصور سبزی که آفریده ام شعر پریدن را به شوغ پرواز مبدل کنم و روشنی خاطرم رابه ژرفای پاکی آسمان صافتر کنم،اما گویا خورشید قبل از من نوبت گرفته بود رنگ غروبش،دل سوخته تر از رنگ من بود و در تب و تاب عشق دست و پا می زد....... گلهای یاس خود را را تقدیم می کنم و چون پرستوی باران خورده ای بر می گردم،تا روزی نوبت من هم برســـــــــد. + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:57 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زمان طولانی می شه واسه اونایی که غصه دارن. کوتاه می شه واسه اونایی که شادن. دیر می گذره برای اونایی که منتظرن. زود می گذره برای اونایی که عجله دارن. اما.......اما ابدی می شه برای اونایی که عاشقن + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:56 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه زيباست بخاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن. و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستند و به عشق دنياي تو نرسيدن…. اي كاش ميدانستي بدون تو و به دور ازدستهاي مهربانت زندگي چه نا شكيباست. + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:56 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|