|
بوسه به دوستم گفتم مرا دوست داری گفت : اری گفتم :خوب بوسه ایی بده ؟ گفت: نه نمی شود گفتم :چرا ؟ گفت: تو در ان طرف دنیایی و من در این طرف دنیا گفتم: بحث زمان و مکان نیست و من میدانم تو در ان طرف دنیایی خواست من نیز از نوعی که تو می دانی نیست یک خواست معرفتی است دوستم گفت :یعنی چی ؟ گفتم : دوستم مگر نمی گویی تو را دوست دارم این حداقل کارست مگر تو بوسه بر مهر نمی زنی مگر تو بوسه بر دوست نمی زنی مگر تو بوسه بر خاک وطن نمی زنی مگر تو بوسه بر گل نمی زنی مگر تو بوسه بر باران نمی زنی مگر تو بوسه بر پاکی نمی زنی مگر تو بوسه بر مادر نمی زنی مگر تو بوسه بر پدر نمی زنی مگر تو بوسه بر ماه نمی زنی مگر تو بوسه بر اب نمی زنی مگر تو بوسه بر دانش نمی زنی مگر تو بوسه بر معشوق نمی زنی مگر تو بوسه بر خدا نمی زنی گفت :چرا گفتم :انهایی که بوسه را بر نمی تابند دلی ندارند دوستی را نمی فهمند عشق را چه می دانند چیست گرمی را احساس نمی کنند محبت را نمی فهمند گفت :اخر من در کنار تو نیستم گفتم :باشد نباش دوستی میوه افرینش است دوستی رنگ خداست دوستی رنگی ندارد بوسه نیز از لوازم دوستی است البته من ماچ و بوسه های تقلبی را نمی گویم بوسه های عفن و بد بو بوسه های بیمار بوسه های دروغین بوسه های ولگرد رها شده بوسه های از روی شکم سیری از روی نامردی از روی بد ذاتی ارزشی ندارد این بوسه های کذایی نه دلی را صفا می دهد نه جانی را ارام می کند اودکلن تقلبی است بوی سیر می دهد بوی پیاز و از این بدتر بوسه دو دشمن خونی به هم از این نوع بوسه ها را در تلویزیون می شود به کرات دید نه این بوسه ها نه ریشه ایی دارند و نه ساقه ایی ساقه انها در جهنم است اتش اند زیر خاکستر نه دوستم بوسه من از نوع دیگری است بوسه ایی از صمیم قلب + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
قصه ام را اینک آغازش کنم بغض چندین ساله را بازش کنم گریه ام را روی کاغذ آورم خوب بنویسم چه آمد بر سرم آی آدم های تندیس آفرین نوبت من شد به نفرین زمین روزگاری رفت و من پیدا شدم حال می گویم چرا شیدا شدم لعنتی قلبم هوای عشق داشت رفت و یکباره مرا تنها گذاشت پیش چشمان کسی خانه نمود کز دو عالم هیچ کس را می ستود + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:31 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زندگی یه غربت تلخ وقتی که از تو جدا بود
بودنت واسم یه هدیه که به من داده خدا بود
مگه میشه بی تو خندید یا تو فکر خنده ای بود
تو نخندی مگه میشه که به فکر زندگی بود
ای که اسطوره ی عشقی نکنه تنهام بذاری
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:30 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:29 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 7:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خواب ديدم كه با خدا حرف مي زنم. خدا به من گفت :« دوست داري با من حرف بزني؟ » گفتم :« اگر وقت داشته باشي؟ » خدا لبخند زد و گفت :« زمان براي من آغاز و پاياني ندارد. آن قدر وقت دارم كه قادر به انجام هر كاري هستم. سؤالت را از من بپرس! » پرسيدم :« چه چيز بشر، تو را بيشتر شگفت زده مي كند؟ » خدا براي لحظاتي تأمل كرد. سپس پاسخ داد:« اين كه آنها از كودك بودن خود خسته مي شوند و براي بزرگ شدن شتاب مي كنند. سپس دوباره آرزوي كودك بودن را در سر مي پرورانند. اين كه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند. سپس پول خود را از دست مي دهند تا سلامتي شان را باز يابند. اين كه آنها با شگفتي درباره آينده فكر مي كنند و حال را به دست فراموشي مي سپارند، اينگونه هم زندگي حال را از دست مي دهند هم زندگي آينده را. اين كه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه انگار هرگز نخواهند مرد. و آنها مي ميرند در حالي كه اصلا ً زندگي نكرده اند ». خداوند دستان مرا در دستش فشرد و ما براي مدتي سكوت كرديم. سپس پرسيدم : « خداوند چه تعاليمي براي بندگانش دارد؟ » خدا با لبخند پاسخ داد :« اين كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه دوستشان بدارد. آنچه آنان مي توانند انجام دهند اين است كه بگذارند دوست داشته شوند و خودشان عشق بورزند. اين كه با ارزش ترين چيز در زندگي شان اين نيست كه چه چيزي دارند بلكه اين است كه چه كساني را دارند. اين كه مقايسه كردن خودشان با ديگران كار درستي نيست. همه انسانها بر اساس شايستگي هاي خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با يكديگر مقايسه نمي شوند. اين كه ثروتمندترين انسان به كسي مي گويند كه احتياجش از همه كمتر است و نه كسي كه از همه بيشتر دارد. اين كه بر جاي گذاشتن زخم هاي عميق بر پيكر كساني كه دوستشان داريم، زمان زيادي نمي برد. اما التيام يافتن اين زخم ها، سال هاي سال به درازا مي انجامد. اين كه آنقدر بخشيدن را تمرين كنيد تا بخشش را فرا بگيريد. اين كه كساني هستند كه آنها را از صميم قلب دوست دارند اما به سادگي نمي توانند علاقه خود را ابراز كنند. اين كه با پول مي توان هر چيزي را خريد جز خوشبختي را. اين كه دو نفر مي توانند در چيزي يكسان، نظر بياندازند؛ اما آن چيز را هرگز يكسان نبينند. اين كه دوست واقعي كسي است كه هر چيزي را درباره آنها بداند و همواره دوستشان بدارد. اين كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند؛ خودشان هم بايد خودشان را ببخشند ». براي مدتي آنجا نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادماني شدم. از اين كه خداوند فرصتي را در اختيارم گذاشت، تشكر كردم. او گفت:« من هميشه اينجا هستم. شما از من دعوت كنيد؛ من به شما پاسخ خواهم داد ». + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:28 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه ساده از کنارم می گذری مانند رهگذری که از پيچ کوچه های تنهايی می گذرد. نگاه می کنم و تو بی آنکه بر گردی براهت ادامه می دهی. و بی اختيار در اعماق خود خواهی وغرور غرق می شوی. صدای آه من تو را بيدار می کند و تازه طعم تلخ تنهايی را احساس می کنی و اينبار بر می گردی و مرا پشت سر خود نمی بينی.!!! + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برای همیشه،زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد. به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است. حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظار می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:25 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفتم که مست و عاشقم دیوونه تو هر شب خرابم گوشه می خونه تو گفتی ببندم عهدو با یاد تو بستم
تاج غرورم رو زیر پات شکستم + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند کم آورده ام نا توان شده ام در برابر روزها ! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟ اینجا کسی نیست برای حرف زدن یا حتی اگر کسی هم باشد حرفهای من از جنس دیگری است ! کسی چیزی نمی فهمد از آن ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود ! کاش نبودی کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
دستانم را در هوا رها می کنم ولی نیستی نیستی تا آنها را بگیری نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم ... چه سخت می گذرد بر من دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست من احساساتم را کشته ام چه دردی می کشند من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام آنها توان اینهمه سختی را نداشتند دردم می آید من درد دارم هی من، می بینی دیگر تو را هم برای خودم ندارم چقدر تنهایم تنهای تنها ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است دوستت دارم براي كسي كه مثل خون تو رگهامه + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
در این خراب آباد ناشناس می مانم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 11:9 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 11:4 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ... + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 7:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 7:50 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* * + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 7:47 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
متشكرم + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 7:46 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
در اين جا چار زندان است از اين زنجيريان، يک از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام در اين جا چار زندان است در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش - مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان !جرم اين است + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 11:7 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شب را برای سياهی بی پايانش، برای هزاران راز نگفته ،برای تنها معبد آرامشم ،برای محرم اسرارم ،برای بودن با تو ،برای تنهايی های بی تو ،برای هزاران هزار حرف نگفته ، برای سکوت بی پايانش و برای هزاران هزار دليل ديگر دوست دارم. سکوت را برای صداقتش ،برای هزاران نگاه پر معنا ،برای تنهائيش ، برای بی پايانيش دوست دارم. قانون مرگ يک ديوانه را شايد هيچ کس نفهمد جز تو ... مرگ را تنها برای خودم دوست دارم ،چون تنها تويی که ميدانی قانون مرگم چيست ؟؟؟تنها تويی که تمام بند های قانون مرگم را برايم روشن ميسازی!!!!!!! قانون مرگ را برای سکوت هميشه بی پايانم ، برای رسيدن به تو ،برای آرامش ابدی در کنار تو ، برای اينکه تو درستش کردی دوست دارم. تنها تو به من بگو .... تو به من بگو حالا که در اين کره خاکی همه مرا ( ديوانه ) می خوانند حتی (او ) چگونه تنها ترين ديوانه نباشم؟؟؟؟چگونه لب به خنده بگشايم در صورتی که قلبم مالامال از غم است؟؟؟؟؟ چگونه شاد باشم وقتی که قلبم در گرو خاطرات تو است !!!!!!!!!!!!!!! سرزنشم مکن ميدانم از امانتی که تو به من هديه داده ای به درستی مراقبت نکرده ام ،ولی تو.... ... را برای هزاران حرفی که از گفتنش عاجزم دوست دارم!!!!!! + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 11:5 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد زهی امید که کامی از آن دهان می جست زهی خیال که دستی در آن کمر می زد دریچه ای به تماشای باغ وا می شد دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 11:3 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هفت شهر عشق عبارتند از .:.*.:. شهر اول : نگاه و دلربايي .:.*.:. شهر دوم : ديدار و آشنايي .:.*.:. شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي .:.*.:. شهر چهارم : بهانه ، فکر، جدايي .:.*.:. شهر پنجم : بي وفايي .:.*.:. شهر ششم : دوري و بي اعتنايي .:.*.:. شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهايي + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 11:2 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مداد رنگیها مشغول بودن ؛بجزسفید ، هیچکس به اون کار نمی داد، می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری. یه شب که مداد رنگیها توی سیاهی کاغـذ گم شده بودند،سفید تا صبح ماه کشید ،مهتاب کشید و اینقدر ستاره کشید که کوچیک تر شد ،صبح توی جعبه ی مداد رنگیها جای اون با هیچ رنگی پر نشد + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 10:59 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از چه گویم یا به که گویم راز دل را که غم عشقت مرا به نیستی هدایت کرد برای که گلایه کنم غم هجران تورا که مرا درک کند خسته ام از ملامت دیگران خسته ام از احساس گناه به که گویم که تو بی مهر و وفائی به گویم که تو مرا در بيابان عشق رهایم کردی چه کسی مرا باور می کند همه تو را مهربانترین و با وفاترین می دانند کاش می دانستم چه چیزی تو را تغییر داد یا چه کسی به تو بی مهری و بی وفائی آموخت کاش میتوانستم بر آسمان آبی بنویسم بنویسم قصه عشقم را تا همه عشاق قضاوت کنند این عشق را + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 12:10 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گر گفتند زندگی ات را تقدیم کن به او که تو را فراموش کرد گویم تقدیم کنم زندگی و روح و جانم را تا اثبات کنم عشقم را گر پرسیدند حاضری بار دیگر عاشقش شوی گویم گر فراموشش کرده بودم آری و گر خواستند نازش را کشم گویم می نازم به نازش گر به نازش ننازد + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 11:55 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خيلي سخته وقتی که در شهر نوشته هایت قدم می زنی و می بینی همه نوشته هایت حرفهای دل عاشقت هستند و همه و همه عکسی از زندگی روز مره ات خیلی سخته وقتی از عشق کسی می سوزی که تو او را از خود رانده ای و هیچ راه برگشتی وجود ندارد وای که چه سخته اشک حسرت و پشیمانی ریختن خیلی سخته .. خیلی سخته زندگی ات وقتی راه می روی و انتظار دیدارش را میکشی و می دانی که دیداری در پیش نیست خیلی سخته وقتی که بعد از مدت ها همدیگر را می بینید ولی حتی یک سلام هم نمی تونید بکنید و مثل غریبه ها از کنار هم می گذرید خدای من چه عذاب آوره آن لحظه که با خودت تنها می شوی و با تمام وجودت اشک می ریزی و با شانه های لرزان می گویی عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده.. برای حرف هایت .. خنده هایت .. غزل هایت که همه و همه مرا دیوانه کردند چه شکنجه ای دارد وقتی می فهمی که او هنوز دوستت دارد .. مثل قبل و شاید کمی بیشتر ولی راه برگشتی وجود ندارد چون هیچ پلی گذشته را با آینده پیوند نمی دهد و سختر از همه این است وقتی می بینی پلی وجود داشته ولی با کمک هم و ناخواسته آن را خراب کرده اید و حالا فقط یک پل ویران شده شماها را با گذسته پیوند می دهد. + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 11:51 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه آسان امر می کنندم که فراموشت کنم ولی چگونه ؟ چگونه فراموشت کنم تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم تویی که چو خون در رگهایم جریان داری تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی تویی که مرا به اوج غزل رساندی و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی آه و صدها آه بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم چگونه ؟؟ + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 11:48 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
حالا كه به گذشته برگشتم دارم فکر می کنم عشقم از کجا شروع شد از همون روزهای اول یا از همون نگاه اول راستش رو بخوای هر چقدر فکر کردم هیچی دستگیرم نشد فقط از یک چیز مطمئنم که تا آخرین نفس دوست داشتم و دارم + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 11:46 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 3:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
میدونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت + نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 3:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|