|
اي مسافر غريب ، در ديار خويشتن , با تو آشنا شدم،با تو در همين مسير, از کوير سوت وکور ،تا مرا صدا زدي , ديدمت ولي چه دور ديدمت ولي چه دير!/اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها , اين منم در اين طرف،پشت ميله ها اسير , دست خسته مرا ، مثل کودکي بگير , با خودت مرا ببرخسته ام از اين کوير + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 12:29 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 12:28 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
امشب از تو مینویسم ،از تو و نگاه نازت مینویسم از طلسم چشمای ترانه سازت امشب از تو مینویسم ،ای تو همسایه ی بارون بی تو عادت چشامه ،خوندن آیه ی بارون تو یه عادت قشنگی که شبا میای سراغم با چشات خورشید داغ و می رسونی به اتاقم سایه سار مهربونی واژه ی قشنگ بودن بگو با کدوم ترانه میرسی به د ستای من واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم امشب از تو مینویسم ،تو که ماه آسمونی تو که از زمین جدایی ،ولی مثل من میمونی امشب از تو مینویسم ،که من و به من رسوندی من و از قعر سیاهی ،تا به روشنی کشوندی میخوام این نوشته ها رو که د لم دفترشونه خط به خطشو نگاهت مثه آتیش بسوزونه که د لم جلوی چشمات ،ذره ذره شعله ورشه تا بفهمی که نمیشه ،یه شبم بی تو به سر شه واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 4:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من بی تو گویی شبی بی ستاره و در تکاپوی خورشیدی هستم که هیچگاه به دست نمی آید٬ من شب را به انتظار روز به پایان می رسانم و پلک بر هم نمی زنم تا اینکه ماهم طلوع کند و ستاره خویش را بیابم ! اما بی خبر از دست پر قدرت خزان که با آمدنش ستاره های روشن زندگیم را چید و قول آمدن خورشیدی بزرگ را داد در شب سیاه به من! آه ؛چقدر ساده لوح بودم من آخر در کدامین شب خورشید طلوع می کند ؟ و در کدامین روز طلوع ماه واقعی ست ؟ من بی تو وجودی سستم که عطر هیچ نسترنی رگهای زردم را حس نکرده است. من بی تو شمع لرزانی هستم که هر لحظه به نیستی نزدیکتر می شود. من بی تو دریایی هستم که موج را احساس نکرده و طوفان را نمی شناسد. اگر روزی خورشید طلوع نکند وشبی ماه نتابد٬عشق "تو"باقیست
تا زمانی که کبوتران بالهای سپید بر هم می زنند "تو" هستی به یاد روزی که پا در پس کوچه های عاشقی گذاشتیم پرسیدم: پس کو خیابان؟ آرام جوابم دادی:اینجا بن بسته! خیابانی نیست! معصومانه گریستم و از عطش لبانت دمادم سوختم بازوانم از دست رفتند٬ آنقدر که در بند حصار تو بودند کاش اینجا بودی ٬ یا خیالت را می بردی
می نويسم « د ی د ا ر » تو اگر با من و دلتنگ منی يک به يک فاصله ها را بردار ... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 4:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بار بذار حرف بزنم ، دیگه نه حرف سفره + نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 4:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 3:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 3:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خيلي سخته. نمي تونم بگم دوستت ندارم. نمي تونم ساده و بي تفاوت از كنارت بگذرم. نه عزيزم. سهم من و تو جدايي نبود. سهم ما اين همه فاصله نبود. تو نباشي من شباي دلتنگيمو به ياد كي تا صبح سر كنم؟ بسه ديگه بي احساس با دل من بازي نكن. مگه نگفتي تا آخر عمر فقط من باهاتم. مگه يادم مي ره خاطراتمو با تو مگه يادم مي ره تو غم و تنهاييا كي باهام بود تو چشام نگاه كن و نگو ديگه تموم شد. گذشتن از تو كار دل من نيست.مگه نمي دوني كه بدون تو دووم نمياره؟ برو عشقم.به سلامت سفرت برو نفرينت نمي كنم دلمو شكستي برو ولي من از لحظه هاي بدون تو مي ترسم اي كاش هيچ وقت با هم حرف نمي زديم. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 3:35 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خدايا اگر توام محروم كنى پس كيست كه روزيم دهد
و اگر تو خوارم كنى پس كيست كه ياريم دهد ولى تو شايسته آنى كه از زياده بخششت به من احسان كنى و آن توكل نيكويى كه بر تو دارم بر سر من سايه افكنده و تو نيز آنچه را شايسته آنى درباره من فرموده و مرا در سراپرده عفو خويش پوشانده اى پس واى بر او اگر نيامرزيش پس نيكيت را در هنگام مرگ نيز از من مگير كه من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم و گذشت تو برتر است از عمل من از من درگذر و از غير تو روگردان باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 3:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 11:8 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به فریادم برسیدکمکم کنید،دارم غرق میشم. کی میتونه دست منو بگیره و از این باتلاق بیرونم بکشه؟!کی میتونه؟!دارم تو باتلاق تنهایی هام غرق می شم!کمک کنید!کمک..... کمک...... کمک...... نه فایده ای نداره مثل اینکه کسی نیست منو کمک کنه!خدایا مثل اینکه فقط تو رو دارم،کمکم کن از بنده ی تو کاری ساخته نیست ، منو از این باتلاق نجات بده! این تنهایی داره دیوونم می کنه کم کم داره منو نابود می کنه.می خوام قبل از فرو رفتن کامل تو این باتلاق قبل از ذره ذره آب شدن ، خودم خدمو خلاص کنم . ولی نه.... این راهش نیست آخه با این کار اون امید کمی هم که برای به بهشت رفتن دارم رو از دست میدم. پس باید چی کار کنم؟! خدایا کمکم می کنی،به فریادم می رسی،تا بتونم از این باتلاق بیرون بیام،تا مجبور نشم خود کشی کنکم،تا بتونم حداقل به تو که الان تنها عشقمی برسم؟! خدا میدونی چرا این حرفو میزنم؟میدونم که میدونی ولی باز می گم.بخاطره اینه که عشق زمینی من پرواز کرد، پرواز کرد به سوی آفاق،پرواز کرد به سوی تو.وقتی اون پرواز کرد نیمه ای از من هم پرواز کرد.،می خوام به این نیمه ام که روی زمین جا مونده بال و پر بدی و بعدش هم بهم پرواز یاد بدی تا بتونم کامل به سویت پرواز کنم! بال و پر بهم میدی؟پرواز یادم میدی؟کمکم کن دیگه خسته شدم! فقط خودت میتونی از این باتلاق بیرونم بیاری!خواهش می کنم در خواستمو رد نکن!نگو که این تنهایی جزیی از سر نوشت و زندگی منه، نگو که باید بسوزم وبسازم و این طوری زندگی کنم! من به جز تو هیچکسو ندارم!پس نجاتم بده.نگذار دچار یک مرگ تدریجی شم ، نگذار دچار یک زندگی بیهوده شم ،نگذار تو این باتلاق فرو برم! نگذار...... دیگه هیچ امیدی به زندگی تو این دنیا برام نمونده پس چرا باید زنده بمونمو عذاب بکشم؟! چرا؟ کمکم کن!از این باتلاق بیرونم بیار!فقط با مرگ میتونم رها بشم و بیام بیرون! خدا............................................................
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 11:6 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمیدونم می خوام چی بنویسم. ذهنم پر از تشویشه. دلم براش تنگ میشه. بعضی وقتا زندگی خیلی بد میشه. بعضی وقتا از همون زندگی که نهایت لذت رو داری میبری بدت میاد. دلم براش تنگ میشه. وقتی ازم خواست دستشو بگیرم،اون دستای نحیفشو،دلم براش نمیسوخت چون سوختن نوعی از ترحمه،فقط دلم به درد می اومد وقتی به این فکر میکردم که ممکنه آخرین بار باشه. دوست دارم بنویسم.دوست دارم دلم و خالی کنم.امشب فقط یه چیز گفت بعدش دیگه چیزی نگفت.وقتی دستشو گرفتم گفت:ماشالا همه چی بلدی همه چی سرت میشه.بغض گلومو گرفته بود دستمو محکم فشار میداد.منم گفتم آخه بابا جون من با خودت بردم.بچه خودتم.لبخند زد و دیگه چیزی نگفت. امشب همه یه جور دیگه بودن.من تا حالا گریه عموهامو بابام و ندیده بودم اما امشب خیلی بد بود. انتظار همیشه بد بوده،مثل الان ما.یه نفر در کنارمون انتظار مرگ رو داره و هیچکدوممونم نمیتونیم کاری کنیم. خیلی روزای بدیه.باباجون توی خونه ما یه حالت خاصی رو داره.نبودنش خیلی برامون سخته. سخته،نمیتونم باور کنم که ممکنه تا چند وقته دیگه نباشه.هیچ وقت فکر نمیکردم که ممکنه یه روزی برسه که اون پیش ما نباشه.همیشه فکر میکردم تا موقعی که من هستم اونم هست. همین الان که دارم مینویسم دستام هنوز بوی دستاشو میده. اگه نباشه دلم خیلی واسش تنگ میشه.خیلی. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 11:4 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سردی نگاه رو بشکن + نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 11:40 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 11:39 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بهم می گی گریه نکن؟نه نمی شه اینو نخواه بذار یه کم زار بزنم مثل یه طفل بی گناه می خوای که دلداری بدی؟می گی یه روزی خوب می شه؟ می گی به خواستت می رسی راستی تو می دونی چیه؟ می گی ((می خوام شادت کنم گریه هاتو پس بزنم! برات می رقصم عزیزم می خوای برات ساز بزنم؟)) می گم بذار تنها باشم این غصه صد سالمه می خوام فقط گریه کنم دلم گرفته از همه بهم نگو گریه نکن!من تنهام مثل همه نگو که من کنارتم این که خوبه اما کمه! مگه می شه روی زمین آدم بی غصه باشه؟ می شناسی تو بهم بگو کسی که دائم شاد باشه یه درد سربه محر و سخت با آدما زاده میشه چشمی سراغ داری مگه که از گریه جدا باشه؟ بهم می گی گریه نکن چرا مگه گریه بده؟ این همدمه همیشمه تو زندگیم ریشه زده! بهم بگو چرا آخه ما آدما انقدر بدیم؟ کاری که خیلی بده با دل و جون انجام می دیم بجای اعتراض به من بیا و گریه کن باهام گریه خوبه خالی می شی مدتی می شی هم صدام + نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 11:38 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نامت چه بود؟ - آدم فرزند؟ - من را نه مادري نه پدر بنويس اول يتيم عالم خلقت محل تولد؟ - بهشت پاک اينک محل سکونت؟ - زمين خاک آن چيست بر گرده نهادي؟ - امانت است قدت؟ - روزي چنان بلند که همسايه ي خدا اينک به قدر سايه ي بختم به روي خاک اعضاي خانواده؟ - حواي خوب و پاک قابيل خشمناک ها بيل زير خاک روز تولدت؟ - در روز جمعه اي به گمانم که روز عشق رنگت؟ - اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه چشمت؟ - رنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان وزنت؟ - نه آن چنان سبک که پرم در هواي دوست نه آن چنان وزين که نشينم بر اين زمين جنست؟ - نيمي مرا ز خاک نيم دگر خدا شغلت؟ - در کار کشت اميدم به روي خاک شاکي تو؟ - خدا نام وکيل؟ - آن هم فقط خدا جرمت؟ - يک سيب از درخت وسوسه تنها همين؟ - همين!!! حکمت؟ - تبعيد در زمين همدست در گناه؟ - حواي آشن ترسيده اي؟ - کمي از چه؟ - که شوم من اسير خاک آيا کسي به ملاقاتت آمده ست؟ - بلي که؟ - گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ - ديگر گلايه نه ولي . . . ولي که چه؟ - حکمي چنين آن هم به يک گناه!!؟ دلتنگ گشته اي؟ - زياد براي که؟ - تنها فقط خدا آورده اي سند؟ - بلي چه؟ - دو قطره اشک داري تو ضامني؟ - بلي چه کس؟ - تنها کسم خدا در آخرين دفاع؟ - مي خوانمش چنان که ا جابت کند دعا + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 12:20 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
معلم پاي تخته داد ميزد . صورتش از خشم گلگون بود و دستهايش بزير پوششي از گرد پنهان بود ولي اخر كلاسي ها بين هم لواشك تقسيم ميكردند.ان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد.دلم مي سوخت براي او كه بي خود هاي و هوي ميكرد.و با شوري تساويهاي جبري را نشان ميداد . با خطي خوانا به روي تخته كه از ظلمت چون قلب ستمگران بود تساوي را نوشت و بانگ براورد كه: 1=1 يك با يك برابر است اينجا از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه بايد يك نفر بپا خيزد.شاگرد گفت اين سخن اشتباهي فاحش محض است اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود؟ سكوت مدحشي بود وسوالي سخت.... معلم خشمگين فرياد زد . آري . شاگرد گفت:اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه سيم و زر به دامان داشت انكه رويي چون قرص ماه داشت بالا بود و ان سيه چرده كه زدرد مي ناليد پائين بود. اگر يك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زيرو رو ميشد. حال مي پرسميك اگر با يك برابر بود پس چه كس ديوار چيني ها را بنا كرد.يا چهكس آزادگان را در قفس مي كرد؟ اگر يك با يك برابر بود پسچه كس زير بار فقر پشتش خم مي شد؟يا چه كس زير شلاق ستمگران پشتش مي شكست؟ يك اگر با يك برابر بود.........معلم ناله اسا گفت :بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد كه يك با يك برابر نيست. + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 12:19 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
در اخرين لحظه ديدار به + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 12:16 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند التماسی سرد وجودم را آتش می افکند به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود عجب! خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم تنها به جرم محبت؟؟!! + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 4:17 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 4:16 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تولد نخستین دیدارمان روزی در زیر باران پائیزی بود وقتی که تکه های ابر رویاهایمان کم کم به هم پیوند خورد آنگاه ما نیز جاری شدیم و به رودهای عاشق جهان پیوستیم واکنون هربار باران که می بارد به همراه آن همواره چکیدن یاد توست برپنجره قلبم که مدام تکرارخواهد شد. + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گريه كن
گريه كن جدايي ها مارو رها نمي كنن
ادما انگار براي ما دعا نمي كنن
گريه كن حالا حالا ها بايد از هم جدا باشيم
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم
گريه كن من هم دارم مثل تو گريه ميكنم
به خداي اسمونامون گلايه كن
گريه كن واسه شبايي كه با هم بوديم
تنهايي براي سنگيني غصه كم بوديم
گريه كن سبك ميشي،روزهاي خوبمان يادت مياد
گرچه كه توي تقويمامون نيستن اون روزا
گريه كن براي قولي كه بهش عمل نشد
گريه كن،واسه هم،واسه خودت،براي من
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن
گريه كن اينه شد اون چشماي روشنت
واسه موندن لازمه صداي گريه كردنت + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:50 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
ای اونی که می دونی من فقط تو رو دارم ولی اونی که الان داری اینو می خونی و می دونی همیشه برای تو می نویسم گوش کن که بازهم قلبم برای تو می گوید: خیلی وقته از چشمام بی تو بارون می باره دل ناامید من تو روآرزو داره ای همیشگیترین آه ای دورترین سوختن کار من است نگرانم منشین + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:49 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم : به خاطر هیچکس پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:47 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
امشب همه چیزرو به راهه باورت می شه؟ دیگه یاد گرفته ام شبا بخوابم با یه آرام بخش ... همه چی رو یاد گرفته ام راه رفتن تو این دنیا رو هم بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چطور بی صداگریه کنم یاد گرفته ام که چه جوری هق هق گریه هامو با بالشم بیصدا کنم تو نگرانم نشو... همه چی رو یاد گرفته ام ... یاد گرفته ام که چطور با تو باشم بی آنکه تو باشی یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و بی یاد تو یاد گرفته ام که چطور نبودنت رو با رویای با تو بودن وجای خالیت رو با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو همه چی رو یاد گرفته ام ... یاد گرفته ام که بی تو بخندم یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم... و بدون شونه هات یاد گرفته ام که دیگه عاشق نشم یاد گرفته ام که دیگه دل به کسی نبندم و مهم تر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یه چیز رو یاد نگرفته ام که چگونه و برای همیشه خاطراتت رو از صفحه ی دلم پاک کنم؟ و نمی خوام هیچ وقتم یاد بگیرم ... تو نگرانم نشو فراموش کردنت رو هیچ وقت یاد نخواهم گرفت + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:47 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه تاجی زدی برسرم زندگی به غیرازمصیبت به جززندگی یه روزم اگه دل به شادی گذشت زشادی که بانامرادی گذشت ندیدم بهاری محبت ز یاری دلم غرق خون شدعجب روزگاری عجب روزگاری ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:46 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
حال و هوای من دیگه نای خوندن نداره دیگه من دارم میرم جای ماندن نداره خداحافظ عزیزم برو با عشقت بمون من موندم و دل سیاه تو این شهر شلوغ نمی دونم چطوری تو رو فراموشت کنم خودم برم تو بی کسی به یاد تو گریه کنم برای آشنایی کسی بهت زل نزد دخترک غریبه که گوشه ای نشستی منتظر چی موندی به پای کی نشستی یه عمره آزگاره تو رویاهات اسیری سواره اسب ابلغ پیداش نشه میمیری دیگه وقتشه پاشی از رویا ها رها شی نمیگم عاشق نباش بهتره واقعی شی دنیا همینه عزیز تقصیر آدما نیست دلیل شعرم اینه دلم ازت سوا نیست یه روز دلت رو داده بودی ....... هوس باز خراب پر ادعا تو که دروغ میگفتی عاشق هستی خوشگل تر از اون پیدا شد بی حیا خسته شدم دلقک بودن چرنده چقدر باید بخندونم مردمو یکی من هر کی مونده اون برنده فکر منه یا فکر یک پرنده از پسر شاد هوس باز من فقط مونده خستگی دونده + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:45 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یه شب که نبودنش اتیش میزد به خاکستر خاطره های قلبم اسمشو رو صد تا ورق نوشتم و پیشش یه قلب پاره پاره کشیدم ، آره دنیا اینه رسم تو، تنها آرزومو ازم گرفتی هیچی نگفتم ، غصه ی دوست رو روی دلم گذاشتی بازم هیچی نگفتم ،همدم تنهایی هامو ازم گرفتی بازم هیچی نگفتم اونقدر سکوت کردم تا تو با من راه اومدی ،چه راه اومدنی؟!؟!؟ چیزی که لیاقتشو نداشتم نصیبم کردی چیزی به من دادی که تو این زمونه خیلی کمیاب شده عشقی بهم دادی که همه هست و نیستم شد تک تک ضربان های قلبم با نگاه های اون می اومد و می رفت کافیه بگم عشق من یک کلمه اون شده بود اما دنیا تو که میدونستی من بی اون نمیتونم تو که میدونستی باورم شده بود یکی هست که منو دوست داشته باشه چرا چرا عشقمو ازم گرفتی نفرین بر تو چه فریب زیبایی بود بازی هایت دنیا نفرین بر تو چه زیبا او را به من دادی و چه زیباتر از من گرفتی اش عشقم را می گویم دنیا تو که میدونستی من تنهام چرا اونو ازم گرفتی به چه قیمتی فریبم دادی به چه قیمتی دلت اومد شعله های گرم زندگیمومثل زمستون سرد کنی ای دنیا نفرین بر تو کاش تو هم روزی تنها شوی ..... + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 8:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دوستان من در اینجا چند تا سوال دارم که اگه جواب منو بدید خیلی ممنون میشم به نظر شما بیشتر پسرا عاشق میشن یا دخترا؟؟ بیشتر پسرا به عشقشون وفا دارند یا دخترا؟؟ بیشتر پسرا به عشق خودشون میرسند یا دخترا؟؟ کدام یک از اینا بیشتر در عشق خودشون شکست میخورند؟؟ از۱۰۰٪چند درصد٪؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 4:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم ای زندگی ام، ای هستی ام، ای یاورم، ای دلبرم ، ای عشق من ای که خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی ... ای که نفسی دوباره به من بخشیدی... حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی... دوستت دارم... دوستت دارم ای وجود من ،ای طلوع من ،ای حضورپرشوق و شورمن دوستت دارم... ای رویای، من دوستت دارم... دوستت دارم... روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی روز تضمین زنده بودن من بوده است روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی روز امید دوباره به زندگی ام بوده است ... روزی که به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زند گی ام خواهد بود... نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم . + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 4:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|