|
خدایا چرا آدما حرفهایی رو که زدن رو خیلی زود فراموش می کنند؟ انگار نه انگار که دارن با سرنوشت یه نفر بازی می کنن؟ میان و دل رو می برن و می رن میان و دل و می برند و بعدش هم اونو می شکنند و دورش می ندازند. انگار نه انگار که این دل مدتی هر چند کوتاه خونه خودشون بوده ، انگار نه انگار که خودشون روزی می گفتند که هر وقت تنها شدی و دیدی که کسی نیست به حرفات گوش بده من کنارت هستم و پا به پات اشک می ریزم . چی شد پس ؟ این بود همراهی ؟ این بود رسم دوستی؟ خدا شاهده که چه صادقانه و چه خالصانه همراهی کردم . لحظه هام چقدر با یادش گذشتند . خدایا تو خودت شاهدی که راضی به آزارش نبودم . خالصانه قلبم رو تقدیمش کردم اما افسوس که قدرش رو ندونست . همیشه از محبت و عشق حرف می زد اما ندونست که قلب عاشق چقدر حساسه و چقدر زود می شکنه . چرا باید باهام اینکار رو می کرد ؟ من که در حقش بدی نکرده بودم . من که آزاری نداشتم . گناه من دلسپردن به اون بود همین . حتی نیومد این شاخه گل رو که با هزار آرزو و ذوق و شوق برای روز مرد براش چیده بودم رو از دستم بگیره . شاخه گل تو دستم پژمرد ولی اون نیومد.. لعنت به این روزگار ، لعنت به این دنیا ... + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 1:15 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
باور نــــکن تنــــــــهایی ات را من در تو پنهانم تــــو در من از من به من نزدیک تر تــــــو از تو به تو نزدیـــک تر من باور نــــکن تــــنهایی ات را تا یک دل و یـک درد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گـذاریم دل تاب تنهایی نــــــــــــــدارم باور نکـن تنهایــــی ات را هر جای این دنیا که بــــــاشی من با تـوام تنــــهای تنـــــها من با توام هر کجا که هسـتی حتــــــی اگر با هم نبــــاشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نبـــــاشیم این خانه را بـــــگذار و بــگذر با من بـــــــیـا تا کعبه ی دل + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 1:14 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من هيچ نمی خواهم... تنها صدايت را می خواهم تا موسيقی سکوت لحظه هايم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قنديل آغوشم باشد
خيالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دستها يت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهايم باشد
و تنها خنده هايت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم....
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 1:13 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 12:52 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد گه انگار خیلی دوست داری منو ببینی.اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ می یام تا ببینمت! مجنون که شیفتیه دیدار بود.چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.ولی مدتی که گذشت خوابش برد.نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید، از کیسه ای که به همراه داشت.چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب های مجنون و رفت! مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود وآهی کشید که"ای دل غافل، یار امد و ما در خواب بودیم"وافسرده و پریشون برگشت سمت شهر . در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید:"چرا اینقدر ناراحتی؟و وقتی جریان رو شنید با خوشحالی گفت:این که عالیه ! اخه نشونه ی اینه که لیلی به دو دلیل تورو خیلی دوست داره ! دلیل اول اینکه :خواب بودی و بیدارت نکرده و به طور حتم به خودش گفته:اون عزیز دل منه که توی خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟ودلیل دوم اینکه:وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو هم نداشت...پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری." مجنون سری تکون داد و گفت :نه اون میخواسته بگه:تو عاشق نیستی...! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد! تورو چه به عاشقی؟! بهتره بری گردو بازی بکنی! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 10:24 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 10:19 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
...... روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.عاقبت دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: بنده ی من، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزارسال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم يک روززندگي رادردستانش ريخت وگفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کردکه درگودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيدحرکت کند،مي ترسيدراه برود،مي ترسيد زندگي ازلاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...بعدباخودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي راهم مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند.......... اودر آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد وحتي براي آنها که دوستش نداشتندازته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. هرچنداو همان يک روزرا زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود « عبور می کنيم از حادثه های سرد.می آیيم و می مانيم و مي رويم تا مکرر شود حدیث این حضور» + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 10:17 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تبدیل شده به گور آرزوهایم آنجا که هرروزصبح گل های ارغوانی را به نمایش درمی آوردم حالا تبدیل شده به دشتی پرازلاله های دل سوخته منی که دل تنهایم را به وجود توعادت داده بودم حالا درکوچه های غربت به دنبال دلم می گردم سالها پیش آن را به تو هدیه داده بودم اما تو آن را پس فرستادی ودلم شکست دل مغرورمن زیرواژه های بی رحم تو خردشد وشکست واکنون برسر گورآرزوهای بربادرفته اش ضجه می زند دل من ساده بودساده عاشق شد و آرام سوخت وخاکسترشد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 10:16 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سرم زده هوای خنده هات دل من تنگ شده واسه ناز نگاهت واسه قهر و اشتیات دل من لک زده واسه با تو بودن واسه بهانهات واسه دیر امدنات واسه هر روز و شب سر کار گذاشتنات دیگه صبرم تموم شد کاشکی زودتر ببینمت همه خاطره های خوب و قشنگ که باعثشون تو بودی تا حروم بشن نمیخوام بگم همه اون کارها گناه تو بود ای کاش می شد تو کنار میومدی با بود و نبود چی میشد اگه یه بار تو کوتاه میومدی اگه دیونه بودم تو ارومم میکردی همه گریه های شبونم اون همه اشکهای عاشقونم اون دلی که یه موقع ریختم به پات بگو چه غصه ها که نخوردم برات حرومت حرومت از هر صد روز یه بار که میدیدمت بهم میگفتی که دیگه شاید نبینمت یه لبخند زورکی بود روی لبت من ساده رو بگو چرا نشناختمت اره بابا یه روز بود که تو دوسم داشتی ولی حالا میدونم که ما رو کاشتی دیگه بهتر از این برای من نمیشه میخوام تنهات بذارم برای همیشه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:56 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهایم محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و خدا هم مثل همیشه ما رو محکوم می کونه به تنهایی.........! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:55 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
![]() ![]() دوســــــــــــــــت دارم ![]() ![]() + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:51 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:47 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:46 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آن گاه كه ديگر من از دنيا رفتهام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باراناش را پريشان ميكند و تو دلشكسته بر روي پيكر بيجان من خم ميشوي و من اهميتي نميدهم. چرا كه ميخواهم در آرامش بهسر برم؛ بهسان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخههاي نازكشان را خم ميكند و من ساكتتر و سنگدلتر از اكنونِ تو خواهم بود + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:45 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:8 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دیگه باورم نمیشه نگو که دنیا قشنگه نگو که واسم میمیری میدونم همش دروغه قصه ی سنگ و شیشه دل اینه ای من که حالا شکسته اونو دست سنگی زمونه! منم و این دل خسته ،منم و بار گناهی که پر و بالمو بسته! دیگه ارزوی پرواز واسه من معنی نداره دیگه یه عشق دوباره یه خیال که محاله !!!!!!! اره دنیا تو شکستی تو دل منو شکستی دل من جای خدا بود ،تو جای خدا نشستی تو ،تو لحظه های غفلت دلمو ازم گرفتی قلب من اسیر دستت ،خودمم ازم گرفتی! عشق های پوچ زمینی حرف های قشنگ دیروز دلهای تنهای امروز اونایی که یادشون اون همه عهدی که بستن + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:4 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
ر
الان داشتم می خندیدم که یکدفعه گریم گرفت.یاد آرزوهایی که داشتم افتادم .آرزوهایی که یک شبه بر باد رفت. آخه من گناهی نداشتم.جرم من عشق بود؟ آره جرم من این بود که بدون تو می مردم. لیلا تو جه کردی با این دل رسوای سرگردان! آه...خدایا.....هیچ کس مرحم دل خسته ام نشد هیچ کس گریه هایم را ندید.... هیچ کس نپرسید چرا اینقدر آرزوی مرگ می کنی... فقط زخم بونم زدند.... خستم ..تنهام...دلم شکسته... دست از سرم بردارید + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:2 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
و بار دیگر آغاز کرده ایم.......زندگی را!!!! از دیوار ها گذشته ایم و پنچره ها گشوده ایم.....به سوی افق!!!! از آسمان....به زمین آمدیم!!!! در زمین ماندیم و ماندیم!!!!!!! زندگی کردیم..... شاد بودیم..... غصه ها خوردیم!!!! اما.... آسمان را فراموش نکردیم!!!! آسمان زادگاه ما و.... نهایت سر انجام ماست!!!! آسمان را فراموش نکردیم.... ما از آسمان سر بر افراشتیم و.... به آسمان خواهیم پیوست!!! ما...... خاکی های آسمانی هستیم!!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:0 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هرشب به اين دل می گفتم : بيهوده به اين جاده بی سوار چشم ندوز....اونکه رفته برنمی گرده ! هرروز تقويم روی ديوارراخط ميزدم. ۱/ دیروزحتی دیگربرای تقويم ديوارهم تکراری شده بودم. می گفتم بازهم نميخوای بيای. نميدونم چرا ولی هميشه اونقدربه جاده ای که ازون رفتی چشم ميدوختم که حتی طلوع وغروب خورشيدهم برام بی معنی می شد. می گفتم کاش يه روز بيای وبگی دوستم داری !!!!!!!!!!!!! حالا بعد ۷ ماه برگشتی و بازم نگفتی که دوستم داری فقط ازم خواستی که ببخشمت..ولی شرمنده من تو رو با همه خاطراتت به خدا سپردم خودش باهات کنار میاد..خدافظ واسه همیشه.. بای + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 10:47 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو حیاط دانشگاه یه روز دیدمت اومدم جلو و رسیدم بهت نگاهی کردم و پسندیدمت از بین گلا تورو چیدمت تو مال من شدی و من مال تو هر چند ندادی روز اول شمارتو ولی خواستم و موندم و تونستم تا بگیرم دستتو تو دستم چه کنم حالا خستم یه آدم دل شکستم هر که هستم بدون هنوز لایق تو هستم من تو فکر عشق پاکم بودم و تو به فکر چی؟ من فقط تو رو می خواستم و اما تو چی؟ بد جوری حسودیم میشه به اون پسره همون که هنوزم دلتو می بره همونی که دوسش داری از قدیما اونی که بخاطرش دادی به باد عشق ما اونی که سبب جدایی من با تو شده همونی که میون ما دوباره پیدا شده مگه رهات نکرده بود تورو فراموش نکرده بود چرا پس دوباره شده مزاحمت چرا پس دوباره شده مراقبت دوباره رفت و باز بر گشت با هر اومدنش دل منو شکست نمیدونم چی میگی یه روز میگی ازش متنفری یه روز میگی عاشقشی یه روز اینجوری یه روز اونجوری بهرحال هرروز فقط حال منو می گیری حالا یه چیزایی فهمیدم فکر میکنم من اونای دیگرو ندیدم شایدم عشق کورم کرده بود یا چشمامو بسته بود برقی که تو چشات دیدم محو تو شدم وقتی دستتو بوسیدم گرمای عشقمو درک کردی ولی چرا به من شک کردی زیر لب هی میخوندی این آهنگو تو مشکوکم مشکوکم آره مشکوکم به تو نمیدونم چرا تو شک کردی به من اگه کسی باید شک میکرد اون تو بودی یا من؟ خیلی وقتها حالمو بد می گرفتی اگه من با تو شوخی میکردم تو خودتو میگرفتی ولی نخواستی بمونی و کنی اذیتم با کمال سپاس منم اینو فهمیدم ولی هنوز بعد قطع این رابطه نمی تونم فراموشت کنم آخه پر کرده بوی عطر مانتوت همه اتاقمو بویی که مست می کنه روز و شب منو تو در دلم جا داری هنوز پس برگرد کنارم دوباره امروز + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 5:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بافتنی... هرشب و هرروز قصه ی تازه میبافند برای من و خود نیز میبافم از بس بافتنی بافته ام ذهنم پرشده از لباسهای رنگارنگ بافته شده از خاطرات ! ناشی بافته ام چون نقشهایشان بدجوری کج و کوله اند... حرفم نمایش هنرمندی ام در بافتن نیست... دارند برایم میبافند خاطراتشان را یکی از عشق ده ساله اش میگوید برای من که دوستت را دوست دارم فریبا را میشناسی؟ نه نمیشناسی؟ همانطور که ان بدبخت بعد از ده سال هنوز او را نشناخته ودم از عشق و عاشقی و میکشم میمیرم میکند... و میگوید طلاقش را میگیرم... او به زور نشسته پای سفره عقد! حرف در گلویم گیر میکند که بگویم: بیچاره یک سال و اندی است دست در دست دارند کافی شاپ ولگردی نه دلبندی میکنند! یکی نیست به او بگوید بیچاره من از تو بدبختترم تو حسرت ده سال را کشیده ای لااقل میدانی باقی عمرت مال توست من چه؟ که ده سال و اندی طولانی... باید بکشم... به من چه تو عاشقش بودی او نشست پای سفره ی عقد ان پسر کوچولوی درسخوان هم کلاسی ام من این وسط چه کاره ام؟ اصلا فاطمه ،به من چه که تو هر شب ساعت هفت مخ ترک خورده ام را پر میکنی از عشقت به ان دکتر و نق دو تا بچه ات را میکوبی سرمن...! واین که عشق اولت دارد از سرطان میمیرد دلت گرفته غلط کرده؟! عشق و عاشقی ات کجا بود پس بغل ان یکی چه میکنی که دو تا چشم ابی را کرده وبال گردنت!! که دائم غر بزنی؟ من چه بگویم که بی سرطان عقرب به جانم افتاده کاش لااقل میدانستی دردم کم نمیکنی داری دق مرگم میکنی.. مریم از بس گفته ام زندگی ات می ارزد به هزار زندگی بخت برگشته دیگر فکر کنم باورت شده دردت واقعا کم است خانمی هستی در مقابل دیگران! ولی دروغ میگویم برای دل خوش کنی دلم دارد میترکد برای زندگی ات داخل یک قفس سه در چهار!! به من چه زندگی ات زندان است... اصلا به من چه که زندگی تان این گونه است من هم میگویم ولی چرا کسی نمیشنود بابا خلاصم کنید از این زندگی نکبتی خودم دارم میپوسم فسیل شدنم را تسریع نکنید لای این برگهای خشکیده ی اجتماع بی در و پیکرتان من بن بست شادی ام! همانجا که خنده ام شهریور به دام افتاد! دارم ته اش را میکنم میخواهم کوی بسازم اسمش را میگذارم کوی ازادی!! اگر بتوانم؟! باز هم تلفن میدانم فاطمه است دلم برای حرف زدنش تنگ شده!! به انها چه من چه میکشم! سلام معصومه!! نامزدت برگشت؟! عروسک... دستم را بریدم با چاقویی که میخواستم سر ان پرنده ی بدبخت را جدا کنم حواسم رفت پی روزی که تازه امده بود خانه ی ما بغلش کردم و بوسیدمش... ولی باز سرش را گرفنم لای انگشتانم و با شنبدن وق وق کردن اش یاد استیصال خودم افتادم موقعی که داشتند با پنبه سرم را میبریدند وق وق نمیکردم فقط داشتم به چاقویی که در دستشان بود مینگریستم کیکم را بریدند!! دستم را بریدم سرم را که بریده اند یک دست هم چندان مهم نیست! شروع کردم به بریدن نمیبرید خرچ خرچ میکرد اما نمیبرید محکمتر سرش را گرفتم لای انگشتانم این بار برید...سرش از تنش جدا شد پنبه را بریدم!! هردو یمان سرمان بریده بود منتها دوباره سرش را گذاشتم جای اولش و دوختم!! دیگر وق وق نمیکرد لااقل سرش راداشت! بیچاره عروسکم... بیچاره من عروسک!! سرم را کسی دوباره ندوخت... شروع کردم به سر بریدن... سکوت... دارم نفرین کدام سکوت را با صدا فریاد میزنم ان هم در سکوت؟ به جرم کدامین جمله ی ناگفته دارم شعر میبافم سکوت امشب بیشتر دارد پیچیده ام میکند من که فقط مجموع چندین کلمه ام... پس این همه با فتنی از کلمات نامفهوم از کجای سکوتم دارد سر برمی اورد؟ امشب سکوتم بیشتر حرف میزند زبانش را میبندم تا اندکی در سکوت گوش کند! حرفهایم ته میشکند دهانش را باز میکنم باز یک ریز حرف میزند!! مردم هم سکوت دارند من بدبخت هم سکوت دارم! این طور که شد داد میزنم که دیگر صدایت را نشنوم... به به! از این همه سکوتی که در فریادم نهفته است! دلم برایت تنگ شده... جمعه شب و دلتنگیهایش من و یادتو... شهریور ماه و شنبه های انتظار ودیدار ت در کوچه های تنگ... خیال دیدنت چند قدم دورتر با همان عینک دودی لعنتی! این بار فقط به یک نگاه قناعت کردم تو مال من نیستی خودم طنین صدایش را در پشت کلمات اش حس کردم امده بود گم شدن تو را در من بیابد نمیدانست من خود در تو گم شدم!! گفت:هنوز دوستش داری؟ نگفتم:هنوز هر روز با دیده ی محزون کوچه را مینگرم و هنوز در پی شلوار لی و پیراهن چهار خانه ام فقط گفتم :او تورا دوست دارد داشت وخواهد داشت دروغ گفتم تا دروغ نگویم! که هنوز تو را میخواهم وبه خیالم هنوز تو هم... این جمعه حالم بدجوری بدتر است باز دارند به صلیبم میکشند و به دستانم میخ میکوبند با دشنه ی حرفهای شان سینه ام را تکه تکه میکنند ومن با همان نگاه بی حس تبسم تحویلشان میدهم برای گریزی از تو یی که خودم بودی به دیگری که خودم نبود پناه بردم و اخر... دارم میروم امامزاده محمد هوا تاریک شده مثل گذشته از رفتن این مسافت طولانی لذت نمیبرم دارند حرف میزنند مثل همیشه و من خیره به اطراف مینگرم مبهوت و گیج به نیت تو دارم میروم این بار برای فراموشی ات دارم مرور میکنم که چگونه فراموشی ات را بخواهم... هراسی به دلم می افتد اگر واقعا فراموشت کنم... و با دست کشیدن بر ضریحش همه چیز فراموشم میشود و باز بی انکه فراموشی ات را بخواهم با سنگینی یادت برمیگردم در حالی که خیره به اطراف مینگرم... دلم برایت تنگ شده... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 5:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه بنویسم؟ یک کلمه هم در دماغم نیست! سرم دارد به مرحله انفجار نزدیک میشود داغ داغم مثل سنگ قبرش زیر افتاب دیروز رفته بودم سر مزار نشستم به چشمان بی روحش خیره شدم جوان بودورعنا به اندازه مهر اشنای چشمانش نااشنا! خیره به هم مینگریم طناب را حلقه کرد دور گردنش صلواه!! یادم هست... نشست و گریه کرد برای اولین بار روبرویم بود با همان چشمان مشکی درشتش که نم باران غم خونینشان کرده بود و با همان لیان کوچکش مینالید دستم را حلقه کردم دور گردنش داشت میلرزید... چه بگویم تا تسکینی باشد بردل رنجورت دلم خالی است اشکی ندارم بگویم! دارم میخندم نپرس چرا؟ به تو نه به خودم ! و زیبایی که دارد با چشمانش خیره به من مینگرد نمیشناسمش! چرا سنگ داغ است؟ داغ داغ ساعت دو بعد ازظهر تابستان و قبرستان؟ ولی من هستم کنار تو گریه نکن من خنده ام میگیرد چه بگویم؟ چشم دوختم به چشمانش اگر بود... خاکی خاکی شدیم پراز گرد وغبار یس بخوانم؟ چشم از چشمانش میگیرم بله پانصد تومان! بخوان دوتا بخوان سه تا بخوان بیست و هشت تا بخوان به نیت بیست و هشت سال رنج اش فقط خلوتم را برهم نزن هنوز در اغوشم میگرید وضجه میزند برادرم پاره ی تنم این بار اشک مجالم نمیدهد و چهره ی زیبایش در مقابلم محو میشود هنوز بغلش کردم بوی او را میدهد شبیه اوست دخترانه تر... محزون تر بلند شو برویم انگار واقعا مرده؟ زیر این افتاب داغ! زنده هم میمیرد! هنوز دارد میگرید... یاد اب می افتم! سنگ قبرش داغ داغ است... با داغی انگشتم روزن را از او نمیگیرم... بگذار بسوزد! ولی پنجره باشد... و شاید افتاب و شاید داغی طنابی که دور گردنش حلقه شد؟! نمیدانم اب، فقط اب خانم... من دارم توی ماشین! پیراهن مشکی و چشمان خونین از اشک دایی،برادر،مادر،خواهر ننگ کدام خودکشی یا اعدام به اینجایت کشانده!؟ داغ داغم،پر از گرد و خاک... میروم واب برای لحظه ای میدرخشد و گرد از چهره ی زیبایش میزداید! دوباره داغ داغ،افتاب وچشمانم که زیر تلالواش بسته میشوند... چند قدم دورتر درخت وگل اینجا خاک و دلتنگی و جدایی اینجا مردگان هم غصه دارند! ودردمندتر از مرده هایی اند با قبرهای سلطنتی چند قدم دورتر قبرستان هم فاصله ی طبقاتی دارد! میخندم... اشکم همراهی میکند خنده را ودر گونه ام محو میشوند اینجا اشک هم دریغ میشود... ایا افتاب انجا هم به همین داغی است افتاب ان طرف درختان را مینوازد اینجا درختی نیست اینجا ته ته تنهایی است! شبیه جایی در ته شهر!؟ انجا مردم زنده را میکشتند اینجا مردگان را... سرگیجه دارم... بلند شو باید برویم... سنگ قبرش هنوز داغ است داغ داغ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 5:24 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نشست و اه عاشقی از دل بی وفاش کشید رنج من بی همدم و با ناز و با اداش چشید برای من دلی نموند با خنده ها و گریه هاش دلم یه هو دید که شده اسیر اون ناز نگاش یادم میاد اون کوچه ها،اون تنهایی و بوسه ها یاد بارون تو نیمه شب همراه دل تپیدنها به من نگفت که عاشقی سهم دل بی همدمه به من نگفت که یک شبی زیر همه چی میزنه به من نگفت که چشم اون مستی بی محبته شراب اون سرو روان زهر هزار تا ماتمه توی دلم موند که بگم بدون اون من میمیرم با همه نامهربونیش جلوقدمهاش میمیرم بهش بگین یه روز میاد تنم ته خاک میمونه مثل یه برگ بی زبون جلو قدمهاش میمیره بهش بگین درد دلم به حد بی نهایته اشک چشای بی کسم تری بی ترهمه بهش بگین سهم دلم خزون بی برگ و گله جاده سبز زندگیم بدون او ن خاک و گله بهار زندگی من با رفتنش برگریزونه بهش بگین دوستش دارم مثل روزهای خستگیم طاقت من تمومه شده یه روز ته خط میرسم یه روز زود ضجه اون گوش فلک رو میگره یاد چشای عاشقم شادی رو ازاون میگیره یا تن پر زدردوغم جلو قدمهاش میمیره + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 5:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اینم تقدیم به اون که می خواست براش بنویسم سلام سلام عزیزم بیا بپات گل بریزم تو عشقمی پانیم از تو شیرین تر ندیدم بیا بیا ببینم صورت مثل ماهت بیا بیا ببوسم لبهای سرخ و نازت بیا بریم تو ساحل همون ساحلی که نمی ره یادت بیا بریم تو جنگل همون جنگلی که نمیره از یادت + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 1:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|