|
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 12:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 12:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 12:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم... + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 12:19 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
احساس می کنم یه حرف نگفته تو سینم مونده که داره عذابم می ده و هر چقدرهم که حرف می زنم اما افاقه نمی کنه که نمی کنه. شاید اغراق بکنم اما یه چیزی هست که خودمم نمی دونم چیه اما داره عذابم می ده! دلم یه شونه محکم و استوار و از همه مهمتر دلسوز می خواد که باهاش درد و دل کنم اما کسی رو اطرافم نمی بینم که بتونم باهاش صحبت کنم . نمی دونم چرا نمی تونم باهات درد و دل کنم . نه اینکه عدم اعتماد باشه ، نه . تازه شاید تو تنها کسی باشی که شونه محکم داشته باشی و بذاری که سرمو رو شونه هات بذارم و برات درد و دل کنم ، اما نمی دونم چرا نمی تونم به خودم اجازه بدم که باهات درد و دل کنم . بیشتر از اینکه کسی رو پیدا نمی کنم تا براش درد و دل کنم ، این عذابم می ده که چرا نمی تونم یا نمی خوام برات درد و دل کنم . تویی که همه چیتو بهم می گی حتی ..... اما من ......... این غرور لعنتی همه جا باید اذیتم کنه . همین غرور باعث شده تا همه دوستان و اطرافیان بگن که امیرخیلی قوییه و از پس مشکلات بر میاد . اما افسوس که همین مینای قویی هم نیاز به شونه ای داره که همیشه آماده باشه تا سنگینی دلم رو یدک بکشه اما ...... چرا از داشته هام استفاده نمی کنم ؟ وای از دست این غروووووووووووووووور بی جا ! + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 11:57 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اصلا دوست نداشتم باهات یه همچین کاری بکنم . الانم که فکر می کنم هنوزم باورم نمی شه که من همچین کاری رو کرده باشم اما خوب ... خوب خودت مقصر بودی ! فقط و فقط خودت !!! آخه هیچ کدوم از تیکه های پازل دوستیمون درست و سرجاش نبود ، هر چقدر که فکر می کرئم و کوتاه میومدم بازم یه جاهاییش می لنگید این بود که ... اینقدر خودخواهانه به مسئله نگاه کردی و رفتار کردی که الان اینکه من چه جوری تا حالا موندم تعجب آوره !! سرزنشت نمی کنم چون اگه احساس می کنم وقتم تلف شده به خاطر حماقت خودم و بس..... اما همیشه به این فکر می کردم که با حضورم آرامشت بیشتر شده و .... اما گویا من اشتباه می کردم . الانم هیچ اتفاقی نیفتاده ، الان با خیال راحت و فراغ بال به گذشته ای که داشتی و از دستش دادی ، گذشته ای که فکر کردن بهش برات شده بود عادت و ازش لذت می بردی ، گذشته ای که محال بود یک بار ازش حرفی نزنی بپرداز . با فکر به گذشتت حالت رو خراب کردی ، بگذریم از اینکه بر من چه گذشت . اما امیدوارم سر عقل بیایی و آینده ات رو به خاطر گذشته ای که گذشت و رفت خراب نکنی . دوست نداشتم و ندارم حرفی در این مورد با کسی بزنم به همین خاطر برای همیشه همین جا پرونده ی دوستیمون رو می بندم . خیلی دوست داشتم که اینو می خوندی و حتی خیلی کم عمل می کردی اما افسوس .... یادمه خودت می گفتی هر کسی لیاقت همه چیزهایی رو که داره ، نداره . حواست رو جمع نکردی یکی دیگه از دوست هاتم از دست دادی ، امیدوارم بتونی یه تعدادی از اونها هرچند اندک رو برگردونی . امیدوارم یه روزی ، یه جایی ، تو یه شرایط بهتر ببینمت . خداحافظ برای همیشه + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 11:56 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 6:47 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
همیشه وقتی رفت تازه متوجه میشیم که بودنش چقدر قشنگ بود افسوس که فقط دور شدن میتواند بودن کسی را ثابت کند حالا با نبودن بهترین کس فقط یه آه میمونه و خاطره ی روزی که از اون دور شدیم تنها با فکر کردن است که میتونیم به اون برسیم که حتی همین هم ازارمان میدهد آه.... + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 6:45 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یه نفر ......
یه جایی......
تمام رویاهاش لبخند توست .
و زما نی که به تو فکر میکنه
احساس می کنه زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به خاطر داشته باش که......
یه نفر......
یه جایی.......
در حال فکر کردن به توست ! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 6:45 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهي به اين مساله نميکرد آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست ، من جزومو بهش دادم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم ، اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم تلفن زنگ زد خودش بود گريه مي کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود، از من خواست که برم پيشش نمي خواست تنها باشه من هم اينکار رو کردم وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم سالهاي خيلي زيادي گذشت به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود تمام توجهم به اون بود آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه من عاشقش هستم اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 12:5 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگانی دوختن شادی هاست و به تن کردن پیراهن گلدار امید ! زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست زندگانی آری ، به همین باریکی ست در همین نزدیکی ست .... در میان من و تو فاصله هاست + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 12:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:42 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو چه رنگی هستی ؟ + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:40 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به کسی که دانسته و یا ندانسته زندگی مرا به ویرانی کشاند: من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده ست من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:39 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من اگه از چشمای تو میگم من اگه در پی نام و نشون تو هستم من اگه از رفاقت تو با تیغ نا رفیق به گلو نشستت من اگه از زخم کاری دل میگم مکدر نشو جون پناه من من از چشمای تو میگم تا ببینی که روزگارم سخته و تن زخمیم عاصیه تا توببینی که دلم تنگ برا خونه و هم خونه دلم تنگه برای آسمونی که دیگه آبی نیست دلم تنگه برا دل فولادم که دیگه تا شده، خم شده، شکسته ست دلم تنگه برا ابری که دلش پر گریه ست دلم تنگه برا بارون بارون، بارون، بارون تو رو خدا بذارین بارون بیاد بذارین چشما خیس از بارون بشه با شمام با معرفتا محض رضای عشق دیگه آفتابو جیره بندی نکنین فرصت عشقو از ما نگیرین روشنی رو از چشما نگیرین از اون دوتا چشم اون دوتا چشم + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:38 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
زياد اينجا بشينم اما دلم براي نوشتن تنگ شده... براي حرف زدن... ... اصلا مهم نيست كه دلم چقدر گرفته... چقدر تنگ شده... مهم نيست. نه... براي تو كه مهم نيست... براي منم نبايد مهم باشه لابد... آخه بايد زندگي كنم مگه اينو نميگفتي؟... مگه اينو نميخواستي؟... مهم نيست كه چقدر تو رو توي روياهام ميبينم... مهم نيست كه چقدر نوشتههاتو خطاب به خودم حس ميكنم... مهم نيست كه تو دلت براي من تنگ شده يا نه... مهم نيست ... چه اهميتي داره كه چقدر دلم حسرت اينو داره كه يه بار ديگه اسممو با صداي تو بشنوم؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:35 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 11:34 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:34 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اي كاش زندگي زيبا بود ، عشق فقط يك رويا نبود اي كاش دل زندان عشق نبود چشم جايگاه اشك نبود ، اشك وعدگاه آرامش نبود اي كاش چهره ها به ظاهر خندان نبودند اي كاش غم و اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود اي كاش انسان بي رحم نبود ، دل اينقدر سنگ نبود اي كاش دل بازيچه دست اين و آن نبود ، صورت سيلي خور زيبائي سخنهاي هفت رنگ آدمها نبود... اي كاش...اي كاش ... اي كاش... + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تا آمدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم تا آمدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم منصرف شدم تا آمدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد . تا آمدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:31 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از دست تو نيست دل من از گريه پره مثل تو طاقت نداره واسه تو هردم ميباره ديگه اشكاي من طاقت موندن ندارن نباشي بي تو باز ميميرن و ميريزن بي تو هر دم ميبارن تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون داره دلمو مي بره مي بره بي نام و نشون اون ستاره همون چشماي توي تو آسمون داره پر پر ميزنه دلم واسه اون تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:28 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه ميدونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه ميدونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه ميدونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرندهها چه غمگين ميشه اگه ميدونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نميگفتي : خداحافظ + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:26 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه. بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:24 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه کسی ديوونت بود ... عاشقش باش
اگه عاشقت بود ... دوستش داشته باش اگه دوستت داشت ... بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد ... فقط يه لبخند بزن اينطوری وقتی هميشه ازش يه پله عقب تر باشی اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند تازه می شيد مثل هم + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه کسی ديوونت بود ... عاشقش باش
اگه عاشقت بود ... دوستش داشته باش اگه دوستت داشت ... بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد ... فقط يه لبخند بزن اينطوری وقتی هميشه ازش يه پله عقب تر باشی اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند تازه می شيد مثل هم + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره . یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را
حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی
ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از
کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی
هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به
اين قلم که از تو گفت
حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك
كرده ام
******************************
تقديم به چشمانت + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 6:9 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
توي روزگاري كه دل واسه ي شكستنه قيمت طلاي دل قد سنگ و آهنه بين اين همه قريبه يه نفر مثل تو ميشه آشنايي كه تو قلبم مي مونه واسه هميشه با صبوري با من دل خسته سازش ميكنه تو نباشي چه كسي من و نوازش ميكنه تو نباشي نمي خوام لحظه اي رو سر بكنم نمي دونم بعد تو من چي رو باور بكنم نمي تونم نمي تونم كه تو رو رها كنم بعد تو من چه كسي رو عشق من صدا كنم ** تو نباشي چه كسي من و نوازش ميكنه با صبوري با من دل خسته سازش ميكنه + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 6:7 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دیشب که به آسمان نگاه می کردم،ماه را دیدم که مثل همیشه نبود... شده بود کاسه ی خون...ماهی که همیشه مرا یاد رخ زیبایت می انداخت...مرا یاد دل خون خودم انداخت دلی که تا تو کنارش بودی سفید بود...پر از نور...سرشار از عطر خداوندی! اما بی تو...دور از تو...کاسه ی خون شد... دیگر در شب هایم ستاره ای نمی درخشد دیگر هوهوی باد برایم لالایی نمی خواند ای پرستوی قاصدک پرپر از کوچ بازگرد نمی دانم این تویی که برایش می نویسم کیست تنها از خدایم می خواهم روزی دیدارش کنم دستانش را بگیرم و آنگاه که چشم می گشایم در عرش باشم خسته ام از راه رفتن روی این فرش کذب... بیا و بیا و بیا تا با تو ...تا با من...تا من و تو با هم پرواز را بیاموزیم ای عشق صدایت می زنم ای عشق می خوانمت ای افریدگار عشق...بر من عطا کن طریقه ی عشق ورزیدن را معبود من...ای که من از توام ای که به خاطرت در سختی ها غرق می شوم در این پایین...آرامشت و نورت را در دل بنده ات قرار ده تا به واسطه ی آن به نور تو بینا شوم آمین ای محبوب من + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 6:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|