|
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالص است! نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند٬ یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفاً این مَرد را پس بگیرید!! وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی من می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشدو میگذرد + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:42 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چه زود از ياد بردی + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم چو آهوی گریخته ای رام می شوم باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام روزی هزار مرتبه اعدام می شوم با چشم های خویش مرا آرام می کنی باور نمی کنم که چنین خام می شوم گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
با همتون قهر می کنم می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم میرم به اونجایی که میگن شهر غمه اونجا همش مال منه جایی که فقط غصه و ماتمه قهر می کنم قهر می کنم با خودمم قهر می کنم توی جهنم می شینم کاری ندارم با کسی تنهای تنها می شینم شوخی ندارم با کسی اونجا می شینم تنهای تنها با همتون قهر می کنم + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به
زبان آورم و هم سعی
می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟
عزیز من!
چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات
وجود من
با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:46 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دلتنـــــــــــگت هستم .... و مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد .... دلتنگت هستم .... و اين خط غریب .... و اين چشمان خسته .... عجيب بیقراری مي كنند ..... عجيب دلتنگت هستم و مي دانم كه اگر لبخند بر لب هاي تو بدرخشد .... قدم هايم پرواز مي آموزند .... و دلتنگ تر مي شوم .... از اين انتظار فرسوده كننده كه گريزي ندارد .... ! تنها مانده ام و غریبانه خاطرات مكررمان را دوره مي كنم .... و به ياد مي آورم که شيريني بودنت را نباید فراموش کنم.. از تو چه پنهان خوب من : من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم .... د...ل....ت....ن.....گ....ت....م.....!!! + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:45 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است !از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت ازین که باز تو نیستی کنار من ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاد . + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:41 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت. چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کني + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 11:42 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شعرهایت در این بیابان بی ساز.. باید بفهمم تا تا "قهوه می خوریم با فالی از حافظ" چقدر فاصله هست؟.. "حصار هر خدایی هم + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 11:40 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو رفتی دارم به مهربونیتش شک میکنم + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 11:35 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
يادته يه روز بهم گفتي: هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکات و ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نباره چي؟ برگشتي و گفتي: اگه چشماي قشنگ تو بباره ؛ آسمون هم گريش مي گيره گفتم: يه خواهش ازت دارم! وقتي که آسمون چشمام مي خواد بباره مي شه تنهام نذاري گفتي: به چشم!! ........ اما حالا .... امروز دارم گريه مي کنم ولي آسمون نمي باره تو هم اون دور ايستادي و بهم مي خندي . + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 11:33 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگر از سکوت به فریاد میرسی سکوت کن + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 11:33 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
من از یک شکسته عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .
می گویند : از صبح بنویس ، از آفتاب . من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره ی چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوش حال. اما من گمان می کنم خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیارم. بی ستاره ام و زرد ، با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی است ، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را. خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . امّا همیشه حق با برنده نیست ، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد . سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومند باشد ، گریه می کنم با شکوه ، مثل اقیانوس ، او نمی شنود و نمی داند که ماه ، خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:56 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو کاش که میون من و تو ، تو اون روزا حصار نبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود انگار که تقدیر نمی خواست ، تو در کنار من باشی منم بهار تو باشم ، تو هم بهار من باشی یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده نمی شه فکر دیگه کرد ، ما خیلی دیرمون شده تقصیر هردومون بوده ، ما عشقو نشناخته بودیم فقط یه قصر کاغدی ، تو رویامون ساخته بودیم باید یکی از ما دوتا ، غرورو می گداشت زیر پا آروم به اون یکی می گفت : یه عاشق واقعی باش حالا که من تنها شدم ، قدر چشاتو می دونم ولی نمی شه کاری کرد ، همیشه تنها می مونم کاش توی دنیا هیچ کسی ، قربونی غرور نشه راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چ کس برای دیدن من نمی آید ، در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم ، نابینا گشته هچ کس دلش برای تنهایی ماه نمی سوزد !!! هچ کس نمی خواهد باور کند که ماهی قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد !!! هیچ کس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد!! هیچ کس به سراغ غمگین ترین عاشق دنیا نمی آید !!! دلم تنهاست ، روحم تنهاست احساسم شکسته شده و خنجر فرورفته از قلبم خارج نمی شود هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم هیچ کس سراغ من را نمی گیرد !! هیچ کس !! + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:52 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ، + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره واسه هر كسي كه ميگم قصه شو اتيش ميگيره دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد اخرين لحظه نگاهت غصه داشت ولي ميخنديد شب رفتنت يه ماهي توي خشكي رفت و جون داد زلزله خيلي دلا رو از اون شب تكون داد غما اونشب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن پابه پام عكساي نازت اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اين جا رفتي ؟ تو كه مثل قصه هايي گلهام از چي باشه نه بدي نه بي وفايي شب رفتنت نوشتي شدي قربوني تقدير نقره اشكاي من شد دور گردنت يه زنجير شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكي بودن قحطي سفيديا بودهمه انگار مشكي بودن شب رفتنت كه رفتي، گفتي ديگه چارهاي نيست ديدم اون بالا ها انگار عكس هيچ ستاره اي نيست شب رفتن تو ياسا دلمو دلداري دادن اونا عاشقن وليكن تنها نيستن كه زيادن بارون اون شب دستشو ازسر چشمام بر نميداشت من تا ميخواستم ببارم هر كسي ميديد نميذاشت سرنوشت ما يه ميدون زندگي اما يه بازي پيش اسم من نوشتن اره حقته ببازي شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالايي يكي ميگفت كه غريبي يكي ميگفت بي وفايي شب رفتن ابرا واسه گريه كردن كم اوردن اشنا ها برا زخمام همگي مرحم اوردن شب رفتن تو، تسبيح از دست گلدونا افتاد قلب ارزوهام انگار واسه هميشه وايستاد شب رفتنت تو غربت جاي اونجا اين جا پيچيد دل تو بدون منظور رفت و خوشبختيمو دزديد شب رفتن تو ديدم يكي از قناريها مرد فرداشم ديدم كه قسمت اون يكي رو با خودش برد شب رفتنت راس راسي چشمات چه برقي داشتن اين همه ادم چرا من پس با من چه فرقي داشتن شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو كوچه قولتو اروم گذاشتم پيش قران لب تاقچه شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن پيش شاعرا كه دائم از مسافر مينويسن شب رفتن تو ديدم تا كه غم نياد سراغت هيچ زمون روشن نميشه واسه كسي چراغت برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نيست واسه گفتن از تواما هيچكي شاعري بلد نيست + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:49 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
فرستنده: حاكم هستي من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!! گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند. چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند. چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است. اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست. اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي. چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد. اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟ شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند. اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه: + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:48 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شب را دوست میدارم بخاطر، ستارگانش گل را دوست میدارم بخاطر، پاکی و صفا و زیباییش دریا را دوست میدارم بخاطر، موجهای بیکرانش زندگی را دوست میدارم بخاطر، شیرینیش شمع را دوست می دارم بخاطر، فداکاریش پروانه را دوست میدارم بخاطر، عشقش خورشید را دوست میدارم بخاطر، طلوعش طلوع را دوست میدارم بخاطر، غروبش غروب را دوست میدارم بخاطر، رنگی شرابش شراب را دوست میدارم بخاطر، اینکه همرنگ قبل من است قلبم را دوست میدارم بخاطر، اینکه جایگاه توست تو را دوست میدارم، برای آنکه بفهمم چرا......... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 6:42 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
فرستنده:یک عاشق آدرس :قلب کد :POSTIروزهای تنهایی گیرنده:؟؟ آدرس :؟؟ کد POSTI:روزهای فراموشی تقدیم به آنکه آستان مهرش هرگز در در آستان قلبم غروب نخواهد کرد . امشب تما م ستاره های آسمان با من گریه می کنند. امشب اشکی از چشمی می ریزد.امشب قلبی می شکند و صدای شکستنش به آسمانها می رود .اما نمی دانم چرا به گوش خدا نمی رسد.من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم. نمی دانم خدایی هست اگر هست چه خدای خاموشی.از این همه خاموشی دلم می گیرد دوست دارم فریاد بکشم .آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را با که بگویم قلب من عاشق قلبیست که با سنگ بیابان فرقی ندارد. قلب من عاشق قلبی ست که اصلا قلب نیست.خدایا به من رحم کن آنقدر کمرم خم شده که دیگر قدرت ایستادن ندارم خدایا به او بگو با تمام بدیهایش دوستش دارم.گر چه خیلی عذابم دادی،توهمیشه در مقابل چشم های اندوه با ر و غمزده ی من غرق در شادی های خود بودی.خوش باش که شادیت را می خواهم .آرزو دارم تو را خوش ببینم.محبوبم تو راه زندگیت را انتخاب کردی .آخ که تو چه حر فهایی به من زدی حرفهایی که فقط باری روی قلبم آورد. تو همیشه با خود می اندیشی که من نفرینم را توشه ی راهت می کنم. اما افسوس نمی دانی من هیچ وقت نه بدیت را خواسته ام و نه گفته ام. وقتی با خود می اندیشم تو در چه خیالی هستی و من در چه خیالی خنده ام می گیرد.خند هایی که از گریه غم انگیز تر است .آری محبوبم من روزهای سختی را از سر گذراندم .اما فراموش نکن که چشمان من همیشه در کنار این درهای سرد و یخ بسته چشم به راه توست.چشمهای من آن همه اشک را بدرقه ی راهت کرد تا به تو بفهماند که دوستت داردوتنها از تو بخواهد که نسبت به این چشمها بی محبت نباشی.در این دنیا چشمان من آسمان و ستاره ها را می نگرد فقط به خیال اینکه چشمای تو را میان آنها ببینم آخر ما همیشه در زیر آسمان با هم گفتگو می کردیم و با ز هم صبر می کنم تا راهت را انتخاب کنی برو برو راه زندگیت را دریاب.آنگاه من هم راهم را باز می یابم.ای کاش آن قلب سنگینت که درون سینه ات جمع بسته است ذره ای از قلب من خبر داشت وحس می کرد که چه طور با تو یگرنگ و صادق بودم .ومن می بوسم قلبت را چرا که نمی خواست به دروغ با من باشد. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:22 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مهربانم، اي خوب! ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که اين جا بين آدم هايي، که همه سرد و غريبند با تو تک و تنها، به تو مي انديشد و کمي، دلش از دوري تو دلگير است.... مهربانم، اي خوب ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعايش اينست؛ زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي و دلت همواره، محو شادي و تبسم باشد... مهربانم، اي خوب! ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که دنيايش را، همه هستي و رؤيايش را، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... مهربانم، اي خوب! يک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر انديشه و شعر است و شعور! پر احساس و خيال است و سرور! مهربانم، اي يار، ياد قلبت باشد؛ يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است و به يادت، هر صبح، گونه سبز اقاقي ها را از ته قلب و دلش مي بوسد و دعا مي کند اين بار که تو با دلي سبز و پر از آرامش، راهي خانه خورشيد شوي و پر از عاطفه و عشق و اميد به شب معجزه و آبي فردا برسي… + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:20 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدا نگه دار . . . تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم دلتنگیام و بردار پیش خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمی خوام وقت تو رو بگیرم این حرف آخر من دوست دارم ، دوست دارم میمیرم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:18 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برگشتم اما حرفهاي اين چند وقتم رو در اين چند بيت خلاصه مي کنم: اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسي که حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلامهايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را اشاره اي کنم انگار کوه کن بودم من آن زلال پرستم در آب گند زمان که فکر صافي آبي چنين لجن بودم غريب بودم و گشتم غريب تر اما دلم خوش است که در غربت وطن بودم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:15 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری،آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جا می ماند عطر سکرآور گل یاس است آه،بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من روح سوزان اه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی من آه،بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار دیگر تو...بار دیگرتو آنچه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد باتو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو،می خواهم بدوم در میان صحراها سربکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو،می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم آری،آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:10 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اگه تو بخوای دنیامم میدم ؛ فقط تنهام نزار اگه تو بخوای غرورمم می شکنم ؛ فقط تو تنهام نزار اگه تو بخوای میمیرم برات ؛ فقط تو پیشم بمون اگه تو بخوای تک تک ستار های آسمون رو می چینم برات ؛ فقط تو پیشم بمون گلم تنهام نزار دیگه!...آخه من چه بدی در حقت کردم؟!...چرا تنهام می زاری؟...مگه خوبت نبودم؟!... مگه تو نمی گفتی:اگه تموم دنیارم به من بدن هیچ وقت تنهات نمی زارم!...پس چی شد؟!...خودت داری تنهام می زاری!...گلم ؛ مهربونم ؛ نازنینم مگه نمی دونی من بی تو نمیتونم زنده بمونم!... مگه نمی دونی دلیل بودنم فقط تویی؟! مهربونم پس چرا تنهام گذاشتی؟!... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 7:19 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. هيچ اتفاقي نيفتاد! در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند. گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم. من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم. « من به هر چه که خواستم نرسيدم … بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني بر تمام آنها غلبه کني. . + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 7:18 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
امشب بازهم در گوشه قلبم غم سرک می کشد . غمی به وسعت جانم همچون خون در رگهایم می گردد و می خواند آوایی جانگزا ٬ فریاد می کند این منم سایه سار همیشگی وجودت... من نمیدانم آیا مرگ خوب است یا نه ٬ تلخ است یا شیرین ٬ اما گریه را چه کنم این هذیان پیاپی را ٬ در قلبم دردی است و دو اندازه اندوهی است که انتها ندارد ٬ دریایی است که ساحل ندارد و من دست و پازن این صیدم . من چه کنم در این مرداب و در این سرداب سراب آسا . رو به همه جانب که کردم پوچ شدم . خدایا آیا تو نیز مرا تنها می گذاری و رهایم می کنی و مرا بدست این تقدیر شوم می سپاری من تورا می خواهم ٬ در این دنیا هیچ چیز مال من نیست . اما تو مال منی تو خدای منی تورا با هیچ چیز عوض نمی کنم . درست است که گاهی غافل میشوم از یادت و کاری می کنم که به گرداب نزدیک می شوم . اما من تورا دارم و مطمئنم روزی مرا نجات میدهی و نمی گذاری غرق شوم . خدایا مرا نجات بده و به من کمک کن که هیچ گاه کسی را دوست نداشته باشم و همه کس را دوست داشته باشم امشب بازهم در گوشه قلبم غم سرک می کشد . غمی به وسعت جانم همچون خون در رگهایم می گردد و می خواند آوایی جانگزا ٬ فریاد می کند این منم سایه سار همیشگی وجودت... من نمیدانم آیا مرگ خوب است یا نه ٬ تلخ است یا شیرین ٬ اما گریه را چه کنم این هذیان پیاپی را ٬ در قلبم دردی است و دو اندازه اندوهی است که انتها ندارد ٬ دریایی است که ساحل ندارد و من دست و پازن این صیدم . من چه کنم در این مرداب و در این سرداب سراب آسا . رو به همه جانب که کردم پوچ شدم . خدایا آیا تو نیز مرا تنها می گذاری و رهایم می کنی و مرا بدست این تقدیر شوم می سپاری من تورا می خواهم ٬ در این دنیا هیچ چیز مال من نیست . اما تو مال منی تو خدای منی تورا با هیچ چیز عوض نمی کنم . درست است که گاهی غافل میشوم از یادت و کاری می کنم که به گرداب نزدیک می شوم . اما من تورا دارم و مطمئنم روزی مرا نجات میدهی و نمی گذاری غرق شوم . خدایا مرا نجات بده و به من کمک کن که هیچ گاه کسی را دوست نداشته باشم و همه کس را دوست داشته باشم + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 7:16 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|