تبليغاتX
๑۩۞۩๑ توقفگاه دلشکستگان๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ توقفگاه دلشکستگان๑۩۞۩๑

حالا كه رفته اي مي دانم
ولی  کاش هرگز نمی آمدی
مي دانم صبحها بي قرار بيدار مي شوي
و ديگر فرقي نمي كند
كدام بلوز را با كدام شلوار بپوشي
بلوز آبي چهار خانه که هدیه تولدت خریدم و شلوار جينت را
كه دوست داشتم پيدا كني يا نكني 
نمی دانم حالا که رفته ای چه کسی ساعت داروهایت رایادآوری می کند 
حالا كه رفته اي
آنقدر در ميان گريه هايم به تو زنگ مي زنم
كه به هق هق مي افتم
و پشت آن زار مي زنم
براي تو كه حالا رفته اي
و براي خودم كه تنها مانده ام
 
برای کسی که جوانیم رابه تباهی کشید

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:52 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

دلم گرفته ای خدا, نميتونم گريه کنم , شکنجه ميشم از خودم , نميتونم شکوه کنم , انگاري کوه غصه ها , روسينه ی من اومده , آخه داره با ورم ميشه , خنده به من نيومده

 

باز باران بي ترانه

گريه های من شبانه

مي خورد بر سقف قلبم

ياد ايام تو داشتن

مي زند سيلي به صورت

باورت شايد نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فكر آنكه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم؟؟؟

 مثل یک گنجشک کوچک

 بی مهابا پر گشودم

 بر سر بامت نشستم

 همچو یک عقاب بی رحم

 بال من را تو شکستی

 توي این شبهای  تهران

گریه کردم چون یتیمان 

مثل یک رویای کوچک

گم شدم در خاطراتت

کاش هرگز تو نبودی

کاش هرگز تو نبودی ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

گفتم:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:
ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:50 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 دل من تنها بود،  دل من هرزه نبود..

      دل من عادت داشت،  که بماند يک جا...

      به کجا؟

      معلوم است،  به در خانه ي تو

      دل من عادت داشت

      که بماند آنجا...

      پشت يک پرده تور،  که تو هر روز آن را،  به کناري بزني

      دل من ساکن ديوار و دري،  که تو هر روز از آن مي گذري

      دل من ساکن دستان تو بود،  دل من گوشه يک باغچه بود

      که تو هر روز به آن مي نگري

      دل من را ديدي؟

      ساکن کفش تو بود... 

      يادت هست؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:49 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش تو لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيدی كه
اسمان بهاري يعني ابر،باران، رعد وبرق و طوفان ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.....
 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:48 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

    

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم،تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به،که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم،از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:48 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

چشماشو رو هم گذاشت.

يك، دو، سه، چهار، ...

نمي دونست تو قايم باشك بازي خودشو گم كرد يا وقتي كه بازي تموم شد. آخ كه چقدر لذت داشت وقتي براي

سك سك كردن و رسيدن به اون نقطه دلش مي‌لرزيد.

يك ورق ديگه

واي چقدر خوب افتاده بود. ديگه از بچگي اومده بيرون و نوجووني آروم آروم اومده بود تو چهرشون.ديگه مثل قبل با هم قايم باشك بازي نمي‌كردند.

دوباره يك ورق ديگه

اين بار جووني اومده بود و اون ديگه نبود و تيكه‌اي از خاطرات فقط با يادش سپري شده بود و يكي ديگه اومده بود و جاشو گرفته بود 

ورق بعدي

خيلي ها بودند و خيلي ها نه، اونم با همسرش اومده بود و كلي فرق كرده بود.

هنوزم تو اونجا به سمت اون نگاه كرد ه بود و صداي ضربان قلبشو شنيده بود.

ورق آخر

ديگه از هيچ كس خبري نبود.خودش بودو يك عصا كلي موي سپيد كه نشون از كلي تجربه و خاطره داشت.

لبخندي تلخ گوشه لبش نشست.

آلبوم عكس رو بست و نفهميد

                                                                                                                                                                                                     چرا تو قايم باشك بازي خودشو گم كرده بود

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:36 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

خدایا به خاطر همه چیز ممنون...

فردا تولد مادرمه ، بهترین مادر دنیا، خداوند در 15 بهمن یکی از

فرشته هاشو به زمین فرستاد .

مادر عزیزو خوبم دوست دارم .

تو ای مادر که یه عمره دلت باغصه دمسازه

صبر تو مادر مرا به گریه می اندازه

مثل یک طفل خواب آلود، من هم محتاج آغوشم

از آن لالاییات مادر، بخوان باز هم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپسترین بودی

برای اشک های من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم

تو ای محرمترین یارم

به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا مادر که فرزند تو غمگینه

کی می خواد بعد از این توی قلبم ،جای تو بنشینه

گل من، روزگار روزی تو را از شاخه می چینه

در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

مادر جان به پاس آن همه مهرو وفایت

حقیر است این محبت ها برایت

از خدا می خوام هیچ جا ، هیچ کس، هیچ خونه ای بی مادر نشه

بدون اغراق حاضرم بمیرم ولی مادرم زنده باشه

شمایی که در این روز بدنیا اومدین تولدتون مبارک

براتون سلامتی و خوشبختی و آرزو می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

نگاه می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

چه نگاهی وقتی شونه هات مدتهاست به علامت نمی دونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین اومدن نداره.

چه تابستونی وقتی یه عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردند.

چه گرمایی وقتی دیگه مه آه من یخ دستای تو رو حتی تکون هم نمی ده.

چه بهانه ای وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره.

چه حرفی وقتی تموم حرفا رو زدی تصمیم رفتنت رو روی دیوارهرکوچه پس کوچه ای نوشتی و من فقط خوندم.

چه سیبی وقتی سرخی اونو زیر کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه تولدی وقتی تمام شمع های دنیا رو زیر دین ناز سوسوی چشمات سوزوندی.

چه بخششی وقتی دیگه چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به توهدیه نکرده باشه.

چه دوست داشتنی وقتی به تعداد حروف دوست داشتن دوسم نداری.

چه نامه ای وقتی نخوانده تک تکشون رومث سبزه های هفت سین سنت هامون به آب روان می سپری شایداونور رود نمی دونم کجا ، کسی با خوندن خطی ازاون به زندگی برگرده.

دریغ از یک شب بارانی ، دریغ از بارانی که یک شب مهتابی بیاد .

دریغ...........

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 5:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم


نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم


نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو


نه می تونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو


کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام


قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


چجوری از تو بگذرم؟ تویی که معنی منی


تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی


نه ساده ای نه خط خطی, نه دشمنی نه هم نفس


نه با تو جای موندنه، نه مونده راه پیش و پس

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 5:11 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:59 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

همون روز که رفتی یه بغضی ترک خورد یه اشکی چکید و دلی بی صدا موند


کودوم لحظه ی شوم و کودوم دست نامرد تو رو از من جدا کرد

مگه میشه دل بی تو آروم بگیره مگه میشه بی تو دل از غم نمیره

خدایا با تو هستم خدای کی هستی ؟ دلت اومد آخه دلمو شکستی

چرا اون نباشه ؟چرا برنگرده؟گناهم چیه دل من شکسته

ای که دنیای منی تو عشق و رویای منی تو بی تو سخته زنده موندن گل من

گل من زیباترینم تویی عشق آخرینم بی تو من تنهاترینم

یاد تو گر شد برایم زنده اما دیره دیگر ای همه جانم فدایت من

فرزان عزیزم به دور از همه ی حرفا به دور از همه ی آدما توی

یه جنگل سبز زیر آسمونی که زلالگونه آبیست میبوسمت چنان محکم

که دیگه دوست نداشته باشی به این دیار برگردی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..
مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
اما...
مي بخشمت

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

چقدر براي آمدنت انتظار كشيدم

چقدر در انتظارت مردم و زنده شدم

جاده از چشمهايم به ستوه آمد و

مرا در نيمه راه تنها گذاشت

من ماندم و كوير انتظار

كويري كه حتي خاشاك خشكي هم نداشت

چقدر با چشمانم از تنهايي گفتم

اما نخواستي .... نخواستي تنهاييم را

عشقم را باور كني

حالا هر روز در همهمه شهر باز چشمانت را مي بينم

اما با قديم فرق مي كند آن نگاه هاي نازت

فرقش اين است كه حالا مي دانم كه ...

ديگر هرگز از راه كوير دلم نخواهي آمد

چزا كه از دشت زيباي عشقي با آن حلقه ي براق گذشته اي

من ديگر چگونه آرامش را بيابم

به چه اميد ... نگاهت را با چشمان باز و بسته ياد آوري كنم

اي كاش مي توا ستم بگوييم كه چه حالي دارم

كه چگونه بي تو دنيايم تمام شده

چه كسي مي داند من چه حالي دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگويم؟؟؟؟

بگويم؟؟؟؟

ديگر از پنجره ي اتاقم نمي توانم آسمان را ببينم...

معني حرفم را فقط خودت مي داني و بس.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

 

 هميشه پيش من بمان وگرنه  گريه ميكنم

 

مرا ببر به كهكشان وگرنه گريه ميكنم

 

ببين كه روي كوها نشسته برف بستني

 

براي من بخر از آن وگر نه گريه مي كنم

 

نگو كه بچه اي هنوز اي هميشه مهربان

 

مرا بزرگتر بدان وگر نه گريه ميكنم

 

براي من بگير آن كبوتر سپيد را

 

كه مي پرد در آسمان وگر نه گريه ميكنم

 

نبينم اينكه دست يك غريبه را گرفته اي

 

هميشه مال من بمان وگر نه گريه ميكنم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

رفتی؟ اما ...!

 

 

         رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای د لت؟ با چشمان خیس؟

 

  رفتی اما خیلی زود رفتی ، بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته!

 

                     می دانستم می روی اما نه به این زودی!

 

           خاطراتت رو تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!

 

                 خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.

 

    خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.

 

         خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.

 

          تمام خاطرات با هم بودنمان را در قلبت از یاد بردی؟

 

         افسوس که گذشت...هر چه خاطره خوب بود گذشت...

 

         تنها خاطرهای تلخ از با هم بودنمان بر جا مانده است.

 

با رفتنت همه چیز سوخت...خاطره،محبت،عشق، دیگر امیدی به زندگی نیست

 

 آرزوهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدار نشدنی شدند. رفتی

 

           بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی!

 

مثل یک پرستو رفتی،پرستویی که یک لحظه سفر می کند،سفر به شهر خوشبختی

 

میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا

 

                         سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !

 

           من هم در همین شهر غریب و ناآشنا و بی محبت خواهم ماند.

 

خوشبختی را در چهره ات می بینم، اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید

 

                        و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:30 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

  قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی بی ریاترینم

 

                اشکی برای اندوهت می ریزم تا بدانی پر احساس ترینم

 

                               شوق وصال حس غریبی است

 

         برایت ترسیم می کنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم   

 

                    موجی از عشق را بر ساحل وجودت می فرستم

 

                    تا بدانی عاشق ترینم و شعرم را تقدیمت می کنم

 

                                  تا بدانی که من ساده ترینم                                  

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:29 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

تو می تونی رو هر پنجره و درختی بنویس دوست دارم

 

ازتو یه سوال دارم؟؟؟

 

چرا نشستی ؟

 

چرا سکوت کردی؟

 

چرا این همه عابری که به سوی ذری طلای ونورانی میرسن نمی بینی

 

چرا وقتی  دست های بسته شده شون به ذری میرسه .........

 

چرا امدن که نفس می کشد رو نمی بینی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:29 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

خیال تو ...

 

 

اه ... بدم آمد از خودم.

 

 

چقدر بدم من. جلوی تو کار بد کردم. حواسم نبود، عذر می خوام.

 

 

پیش آمد.

 

 

حماقتم غلبه کرد برتمام وجودم. نگاهم می کنی هنوز؟

 

 

 

 

وای که چه خوبه.

 

 

 نگاهم کن نگاهم کن...

 

 

اما آیا جوابم را میدی؟

 

 

می دونم که میدی.

 

 

 رویت را برنگردونی یک وقت.

 

 

 برگردونی بیچاره می شوم.

 

 

اگر برگردونی هیچ می شوم. قول می دهم بد نباشم.

 

 

لبخند می زنی بر من؟

 

 

 چه زیبا است. مهربانانه نگاهم می کنی دوستم داری؟

 

 

 من که بدم

 

 

تو مرا دوست داری؟

 

 

 بچه ی بدت را دوست داری؟

 

 

 لبخند که می زنی، آن قدر بوی خوبی می پیچه در فضا که...

 

 

چقدر دوستت دارم.

 

 

آن قدر عاشقت هستم  که نگو. بیش تر از همه چیز دلم شور می زند برای تو!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

آسمان قلبم امروز خيلي گرفته و دلش ميخواد بباره ، بباره روي خاطراتي كه با هم داشتيم ،

ميخواد بباره و غم چند ساله اش رو روي دل مهربون تو خالي كنه ...

 تصوير زيباي تو با اون چشمان زيبايت الان جلوي چشمان گريونم جان گرفته و ميخوام

باهات حرف بزنم ، ميخوام برات بگم از عشقم ، از انتظاري كه براي رسيدن به تو كشيدم

 و ميخوام بگم از جدايي ، ميخوام بگم كه بعد از رفتن تو چي كشيدم  ...

 پس خوب گوش كن ، نه با گوشات گوش نكن با قلبت گوش كن اي مهربون من :

اميد زندگيم ، مهربونم ، من تو را دوست دارم به حد پرستش

آري ! من تو را ميپرستم ، من تو را عاشقانه ، عارفانه ، بي هيچ بهانه و اميدي دوست

دارم و هرگز فراموشت نخواهم كرد چون تو تنها كسي هستي كه تونستي پا به اين قلب

 سنگي ام بذاري و اينو بدون كه زندگي بي تو براي من معنايي نداره

اي كاش ميتوانستم قلبم رو از سينه دربيارم و نشونت بدم كه روي اون نوشتم دوستت

دارم تا ابد ...

و اين رو بدون كه من هنوز هم منتظرت هستم و براي من خدا يكيست و تو هم يكي ...

عزيز مهربونم اگر روزي شنيدي كه دختري عاشق و چشم انتظار از دنيا رفت بدون اون دختر

منم كه در اوج چشم انتظاري خاكستر شدم و اون روز بياد آور خاطراتي رو كه با هم داشتيم

، بياد آور كه هميشه چشمان گريونم با چه التماسي بهت ميگفت كه دوستت دارم اما تو بي

توجه به اونا منو تنها گذاشتي و رفتي ...

تو رفتي اما اينو بدون كه من هميشه به ياد تو زنده ام و هيچ گاه فراموشت نخواهم كرد و

تا آخرين روز زندگي ام قلبم فقط براي تو ميتپد ...

 كسي كه روزي در انتظار چشمانت جان خواهد داد ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

پسرك توي يه غروب دل گرفته براي هميشه چشمانش رو بست

رفت و براي هميشه با تمام زيبايي هاي اين دنيا خداحافظي كرد ...

رفت و روح و دل دخترك رو هم با خودش برد ...

صبح بود ، دخترك با شادي هميشگي اش از خواب بيدار شد و راهي مدرسه

شد ، تمام ساعت كلاس رو به خنده و شادي پرداخت و ظهر هم با همون شادي

و نشاطي كه توي صورتش موج مي زد با دوستانش خداحافظي كرد و راهي منزل شد .

هنگاميكه رسيد منزل از فشاري كه شيطنتهايش بهش وارد كرده بود به

خواب عميقي فرو رفت ، ساعت حدود 7 شب بود كه ازخواب بيدار شد ، اما از

همون موقع كه چشمان زيبايش رو باز كرد يه دلشوره عجيبي داشت ، ديگه مثل

چند ساعت قبل حوصله شيطنت كردن نداشت و ترس مبهمي تمام وجودش رو در بر

گرفته بود .

بعد از چند ساعت كه داشت در درون خودش دنبال دليلي براي دل شوره اش

مي گشت يه دفعه تلفن به صدا درآمد و بوق چهارم رو كه خورد دخترك به سمت

 تلفن رفت و صداي فرد آشنايي رو از اون سمت خط شنيد كه از خدا ميخواهد اي

كاش اون موقع كر شده بود و هرگز نمينشينيد ، ديگه حال خودش رو نفهميد و

 تلفن بدون اينكه بخواهد از دستش افتاد

اما دخترك ديگر از پشت خط مدام مي گفت : گريه نكن ، حقشه ، چقدر بهش

گفتي دنبال پول نرو ، چقدر گفتي اين دوستا برات نمي مونن اما گوش نكرد تازه

شنيدم ديشب هم مشروب خورده و نشسته پشت ماشين كه بره دعوا و مثلا

 طلباشو زنده كنه اما تا رسيده سر چهارراه سنگ كوب كرده و كنترل ماشين از

 دستش خارج شده و رفته توي جدول و چپ كرده  و بعد از 3 ساعت كه جنازش

 روي زمين بوده تازه اومدن سراغش ، اونكه اون همه ميگفت دوستام خوبن ،

دوستام منو واسه خودم ميخوان حالا چرا نيومدن دنبالش و 3 ساعت مونده توي خيابون ؟

دوست دخترك مدام داشت حرف ميزد اما دختر عاشق ديگر هيچي نمي شنيد و

همونجوري مات و مبهوت به نقطه اي خيره شده بود و ياد 2 روز پيش افتاد كه به

پسرك گفته بود انقدر دنبال پول و دوست نباش ، ايت دوستات همه بخاطر پولت

كنارت هستن خودتم ميدوني ، يكم به دور و برت بيشتر دقت كن

اما پسرك با بيخيالي در جواب دختر بيچاره گفته بود كه اين پولها تا نوه نتيجه من

هم ميرسن ، اينا زندگي من هستن

 اما حالا چي ؟ چي شد ؟ خود پسرك زنده موند كه پولهايش براي نوه و

نتيجه هايش بمونه ؟

حالا ديگه هنوزم اون همه دوست همراهش هستن ؟

حالا اون همه پول ميتونه كمكش بكنه ؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:25 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

سلام مهربونم

عزيزكم اين آخرين باريست كه در اين دنياي بي رحم و عاشق كش قلم بر دست گرفته ام

و خواهم براي چشماي زيبايت بنويسم . خواهم با خون دل ببنويسم كه سالها دربه درتوي

غروبهاي پاييز به ياد عشق سوخته ام پا در كوچه هاي آشنا ميگذاشتم و با خورد كردن هر

 برگ زرد شده به زير پايم ياد عشق تو دوباره در دلم زنده ميشد ، خواهم نوشت كه عمري

 با چشمان اشكبارم به دنبال عشق تو در كوچه هاي بي كسي گشتم ؛ اما درست

هنگامي كه داشتم عشقت رو با تمام وجود خود حس ميكردم تو با بي رحمي  تمام خود

را از من گذراندي و دل مرا با خود بردي و هيچ گاه هم بر نگشتي ...

تو رفتي اما من هميشه چشم به راهت بودم و به اميد ديدارت به خود انگيزه بودن و ماندن

 ميدادم ، اما امروز ديگر خسته شده ام و نه پاهايم توانايي گشتن و نه چشمانم توانايي

 ديدن راهي را كه از آن رفتي رو دارد و فقط قلبم هست كه تا آخرين لحظه حياتم فقط و

 فقط براي تو ميتپد و با هر تپيدن خود دل مرا بيشتر مي سوزاند و گذشته را در خاطرم

زنده مي كند ...

اما من ديگر خسته شده ام و خواهم اين قلب رو براي هميشه از اين دنيا ببرم اما دانم

كه در اون دنيا هم قلبم فقط براي چشمان زيباي تو ميتپد و ميگويد:

دوستت دارم تا ابد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:25 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

روي ديوار کوچه مون نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند
 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
 من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است
 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما افسوس که خبر خود کشي اون رو ديوار بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:24 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |


 دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم و
چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم . دلم کسي را
مي خواهد که مرا با هرآنچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبي ها و بدي هايم . با تمام مهرباني ها و نا مهرباني هايم .
 دلم کسي را مي خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هديه دهد.....

 

 


 تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب
بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب
دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها
که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب
کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟
که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:23 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

ما آدمها فرصت زیادی نداریم برای خوب بودن و خوبی کردن.
عاشق شدن و دوست داشتن.!!
تا دیر نشده٬ تا وقت هست٬ تا فرصت داریم ٬بیایم به همدیگه بگیم که چقدر همدیگر رو دوست داریم...
بیایم تمام اون حرفایی رو که می خوایم به هم بگیم ٬بگیم.!!!
اون حرفها و کارهایی که همیشه توی دلمون بوده و هست٬اون کلمه ها و جمله های قشنگی که با شنیدنش هم خودمون شاد میشیم ٬هم بقیه.
باید نثار کرد٬باید رها کرد.!!!
اون چیزهایی که می خوایم و نمی تونیم٬ اونی که می خوایم و نمی تونیم بهش برسیم٬!
بیاییم حد اقل حالا که فرصت زندگی کردن رو هنوز داریم بگیم...
بیاییم این لحظه های عمرمون رو با چیزها و کسانی که دوست داریم سپری کنیم.
بیایم عاشق باشیم. عاشق واقعی!!!
پاک و زلال و آبی.
بیاییم یه گوشه ای از رویا هامون رو به حقیقت تبدیل کنیم.
کمک کنیم٬ صبور باشیم٬مرهم و محرم باشیم.
از خودم شروع میکنم
برای بهترینم...
من با یه سبد پر از گلهای رز قرمز و مریم٬
در یک شب مهتابی پر ستاره
زیر قشنگ ترین نور مهتاب عاشقی٬
در کنارتم...
قشنگ ترین و بهترین و ناب ترین جملات رو با تو خواهم گفت.
می گویم که پاک ترینی٬بهترینی
می گویم که خوب ترینیو ناب ترینی..عزیزترینی.
غزلهای عاشقانه رابا تو زمزمه خواهم کرد.
و با هم خواهیم گفت که :
گفتنی ها کم نیست                  من و تو کم گفتیم
دیدنی ها کم نیست                   من و تو کم دیدیم...
 
و
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
برای همه بهترینها رو آرزو میکنم.
                                           

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:22 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

شـــــب است بي رنگ و بي صدا همه چيز رنگ شب دارد

 
گل هاي ياس باغـــچه ، ديوار آجري حيــاط و حتي ابر


به آســــمان نگاه ميکنم وبه سقف کوتاه اتاقم


 گـــــوش کن.....صداي پاي ثــانيه ها را مي گويم


انگار هرگز ديــــروزي وجود نداشته است


اگرچه آرزوهاي انـــــباشته را در کوچــــه ي ديروز جا گذاشتم

 

 ولي به تقــــدير ايمان دارم

 


فردا دستت را به من بده تا با سرنوشت و ثانيه ها برويم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:17 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

 

وقتی  عاشق نیستی ;  نمی توانی بنویسی . انگار واژه ها در ذهنت یخ زده اند .

وقتی عاشق نیستی نمی توانی به راستی بخندی ،لبخندت تلخ است و متصنعی.

وقتی عاشق نیستی نگاهت هم فرق می کند .چشمانت ملتهب اند .گویی دنبال چیزی می گردند ، در عمق زمین، در اوج آسمان ولی نمی یابند .

وقتی عاشق نیستی همه چیز مبهم و مه آلود است . انگار خواب می بینی و دچار کابوس وحشتناک شده ای و آرزو می کنی  که بیدار شوی و ببینی که عاشق هستی.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:14 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

برو عزیزم من و تو دیگه نمی رسیم به هم
اگه تو می خوای بمونی بذار من از اینجا برم


تو چشم هم زل می زدیم به هم می گفتیم عاشقیم
نمی دونستیم واسه هم هر دومون آینه ی دقیم


حالا که اسم من و تو تو کوچه های خاطرس
بذار برم از این قفس بذار برم همین و بس


نذار دوباره خیابون تو رو به یادم بیاره
نذار که دیوونه بشم نذار دلم کم بیاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

به نام خوب خدا"
پر از عطر باران مي شود ذهنم
هر بار که تجسم مي کنم تو را
يادم مي آيد کودکيم
و مي روم و غرق مي شوم در لحظه هايش
مي خندم به ياد روزهاي خوب با تو بودن
و اشک مي شود بغضم
و مي ريزد بر گونه هايم
و مي بينم خود را
با چکمه هاي پدر بزرگ
در کوچه هاي خاکي روستا
و مي شنوم صدايي از دور
که نزديک مي شود
نفس نفس مي زند و با اشک مي گويد :
پدرت رفت . مرد .ديگر نيست"
و مي دوم
و هي زمين مي خورم
و چکمه ي پدر بزرگ توي کوچه جا مي ماند
و مادر
که دليل رنگ پريدگي ام مي پرسد
و سکوتم و بغضم که نمي شکند و-
- ديگر چيزي جز اشک يادم نيست
و حال
بعد از گذشت اين همه سال
قلبم هنوز باور نمي کند رفتنت را
و هنوز انتظار مي کشد آمدنت را
و من تنها يک سنگ قبر مي بينم
و از بر مي خوانم نوشته اش را
...
بودنت گرفتار طوفان حادثه شد
و رفتي...
براي خواهر مهربانم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

 

تو رو انتخاب كردم اشتباه بود كارم

بگو چرا موندم ؟ چون خيلي سادم

دوس داشتم برگردي پيشم بازم

من نميتونم با تو بمونم گل نازم

حيف اون همه قولي كه بهم داديم

ديگه تو چشام نمببيني رنگ شادي

ديگه نميتونم بچشم طعم خنده

ذره ذره آب ميشم كيلو چنده؟

عشق... آره اصلا بد منم تو برو بهشت

من ليلي بودم تو بودي مجنون

حالا ديگه كارمون رسيده به جنون

فك نكني با رفتنت زجه ميزنم

بهت قول دادم اگه بري گريه نكنم

آخه دوس ندارم با تو باشم لحظه اي

فاصله ي ما زياده خيلي بچه اي

با اين آهنگ ميندازم تو دلت لرزه اي

بذا حرف دلمو بگم خيلي هرزه اي..

بدون ديگه نداري برا من ارزشي

ببين زندگيمو داده بودم دست كي؟

خيال ميكنم مردي و بردي

همه چيو با خودت به گور

حالا خودت بگو كه حق من اين بود؟

پس بدم اين جور تقاص كاراي تورو؟

حالا كه خرت از پل گذشت ميگي برو؟

منم ميرم و ميموني بعد من تنها تو

ديگه باور نميكنم من حرفاتو

اينو بدون ديگه حساب كار دسمه

هرچي رو دس خوردم بسمه

ديگه توام برو دنبال سرنوشتت

هنوز تو دفتر خاطراتم دست نوشتت

كه نوشته ميمونم تا آخر عمر باهات

لعنت به من و تو سادگيم و دروغات

ديگه هيچي برام مهم نيس برو

سر لجبازيم باشه نميخوام تورو...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |

X

سلام سلامی از مردی دلشکسته و تنها به شما کسی که دیگه هیچ امیدی به زندگی کردن نداره و از خدا می خواد که اونو هرچه زود تر ببره پیش خواهرش که پیش خداست.
من امیر مقدم 20 ساله از تهران هستم شغلم فوتبال. بازیکنه تیم ملی جوانان هستم و عضو باشگاه فرهنگی ورزشی پیکان رده امیدها بازی میکنم .و به همتون قول ميدم كه سال 98-88 تو ليگ برتر ايران تو تيم پيكان بزرگسالان بازي كنم. بخاطر مصدومیت و خدمت سربازی به این سال موکول شد و گرنه باید 88-87 تو لیگ برتر بازی میکردم.
ادم خیلی خیلی تنهایی هستم اگه فکر می کنی که میتونی کمکم کنی به ادی یاهو مسینجر هام پیغام بده و برام پيام دوستي بزار *******footbalist_in_club_paykan_19teh tanha_tanha67
در ضمن ازتون خواهش ميكنم كه حتما نظر بديد و از وبلاگم اصلا كپي نكنيد چون نه خودم و نه خواهرم و نه خدا راضيه. ما ناراضي هستيم.
نمی دونم چطوری بگم اما این وبلاگ رو همرو روز و شب خودم شعرهاش رو گفتم و بعضی شبها از فراق خواهرم تا صبح براش نوشتم و گریه کردم
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑
شما که از وبلاگ من دیدن کردیدمیشه بگید عشق یعنی چی؟ دوست داشتن یعنی چی؟ دوستی تا داره یا بدون تا؟ تو๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑


Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

هفته سوم شهریور 1388

هفته اوّل خرداد 1388

هفته سوم فروردین 1388

هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385


Categories

عشق و همه نامردیش به من...................



Links

tanhaee
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20