|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:52 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دلم گرفته ای خدا, نميتونم گريه کنم , شکنجه ميشم از خودم , نميتونم شکوه کنم , انگاري کوه غصه ها , روسينه ی من اومده , آخه داره با ورم ميشه , خنده به من نيومده
باز باران بي ترانه گريه های من شبانه مي خورد بر سقف قلبم ياد ايام تو داشتن مي زند سيلي به صورت باورت شايد نباشد مرده است قلبم ز دستت فكر آنكه با تو بودم با تو بودم شاد بودم؟؟؟ مثل یک گنجشک کوچک بی مهابا پر گشودم بر سر بامت نشستم همچو یک عقاب بی رحم بال من را تو شکستی توي این شبهای تهران گریه کردم چون یتیمان مثل یک رویای کوچک گم شدم در خاطراتت کاش هرگز تو نبودی کاش هرگز تو نبودی .... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفتم: + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:50 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دل من تنها بود، دل من هرزه نبود.. دل من عادت داشت، که بماند يک جا... به کجا؟ معلوم است، به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آنجا... پشت يک پرده تور، که تو هر روز آن را، به کناري بزني دل من ساکن ديوار و دري، که تو هر روز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود، دل من گوشه يک باغچه بود که تو هر روز به آن مي نگري دل من را ديدي؟ ساکن کفش تو بود... يادت هست؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:49 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:48 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش بخدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم،تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو،ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصد اشک آه،بگذار که بگریزم من از تو،ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به،که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم،صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم،خنده به لب،خونین دل می روم،از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:48 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چشماشو رو هم گذاشت. يك، دو، سه، چهار، ... نمي دونست تو قايم باشك بازي خودشو گم كرد يا وقتي كه بازي تموم شد. آخ كه چقدر لذت داشت وقتي براي سك سك كردن و رسيدن به اون نقطه دلش ميلرزيد. يك ورق ديگه واي چقدر خوب افتاده بود. ديگه از بچگي اومده بيرون و نوجووني آروم آروم اومده بود تو چهرشون.ديگه مثل قبل با هم قايم باشك بازي نميكردند. دوباره يك ورق ديگه اين بار جووني اومده بود و اون ديگه نبود و تيكهاي از خاطرات فقط با يادش سپري شده بود و يكي ديگه اومده بود و جاشو گرفته بود ورق بعدي خيلي ها بودند و خيلي ها نه، اونم با همسرش اومده بود و كلي فرق كرده بود. هنوزم تو اونجا به سمت اون نگاه كرد ه بود و صداي ضربان قلبشو شنيده بود. ورق آخر ديگه از هيچ كس خبري نبود.خودش بودو يك عصا كلي موي سپيد كه نشون از كلي تجربه و خاطره داشت. لبخندي تلخ گوشه لبش نشست. آلبوم عكس رو بست و نفهميد چرا تو قايم باشك بازي خودشو گم كرده بود + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:36 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خدایا به خاطر همه چیز ممنون... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 4:33 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نگاه می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ چه نگاهی وقتی شونه هات مدتهاست به علامت نمی دونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین اومدن نداره. چه تابستونی وقتی یه عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردند. چه گرمایی وقتی دیگه مه آه من یخ دستای تو رو حتی تکون هم نمی ده. چه بهانه ای وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره. چه حرفی وقتی تموم حرفا رو زدی تصمیم رفتنت رو روی دیوارهرکوچه پس کوچه ای نوشتی و من فقط خوندم. چه سیبی وقتی سرخی اونو زیر کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی. چه تولدی وقتی تمام شمع های دنیا رو زیر دین ناز سوسوی چشمات سوزوندی. چه بخششی وقتی دیگه چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به توهدیه نکرده باشه. چه دوست داشتنی وقتی به تعداد حروف دوست داشتن دوسم نداری. چه نامه ای وقتی نخوانده تک تکشون رومث سبزه های هفت سین سنت هامون به آب روان می سپری شایداونور رود نمی دونم کجا ، کسی با خوندن خطی ازاون به زندگی برگرده. دریغ از یک شب بارانی ، دریغ از بارانی که یک شب مهتابی بیاد . دریغ........... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 5:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 5:11 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:59 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
همون روز که رفتی یه بغضی ترک خورد یه اشکی چکید و دلی بی صدا موند + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
چقدر براي آمدنت انتظار كشيدم چقدر در انتظارت مردم و زنده شدم جاده از چشمهايم به ستوه آمد و مرا در نيمه راه تنها گذاشت من ماندم و كوير انتظار كويري كه حتي خاشاك خشكي هم نداشت چقدر با چشمانم از تنهايي گفتم اما نخواستي .... نخواستي تنهاييم را عشقم را باور كني حالا هر روز در همهمه شهر باز چشمانت را مي بينم اما با قديم فرق مي كند آن نگاه هاي نازت فرقش اين است كه حالا مي دانم كه ... ديگر هرگز از راه كوير دلم نخواهي آمد چزا كه از دشت زيباي عشقي با آن حلقه ي براق گذشته اي من ديگر چگونه آرامش را بيابم به چه اميد ... نگاهت را با چشمان باز و بسته ياد آوري كنم اي كاش مي توا ستم بگوييم كه چه حالي دارم كه چگونه بي تو دنيايم تمام شده چه كسي مي داند من چه حالي دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگويم؟؟؟؟ بگويم؟؟؟؟ ديگر از پنجره ي اتاقم نمي توانم آسمان را ببينم... معني حرفم را فقط خودت مي داني و بس. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مرا ببر به كهكشان وگرنه گريه ميكنم ببين كه روي كوها نشسته برف بستني براي من بخر از آن وگر نه گريه مي كنم نگو كه بچه اي هنوز اي هميشه مهربان مرا بزرگتر بدان وگر نه گريه ميكنم براي من بگير آن كبوتر سپيد را كه مي پرد در آسمان وگر نه گريه ميكنم نبينم اينكه دست يك غريبه را گرفته اي هميشه مال من بمان وگر نه گريه ميكنم + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:51 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای د لت؟ با چشمان خیس؟ رفتی اما خیلی زود رفتی ، بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته! می دانستم می روی اما نه به این زودی! خاطراتت رو تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش! خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون. خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق. خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون. تمام خاطرات با هم بودنمان را در قلبت از یاد بردی؟ افسوس که گذشت...هر چه خاطره خوب بود گذشت... تنها خاطرهای تلخ از با هم بودنمان بر جا مانده است. با رفتنت همه چیز سوخت...خاطره،محبت،عشق، دیگر امیدی به زندگی نیست آرزوهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدار نشدنی شدند. رفتی بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی! مثل یک پرستو رفتی،پرستویی که یک لحظه سفر می کند،سفر به شهر خوشبختی میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا سفر کن به همان شهر خوشبختی ها ! من هم در همین شهر غریب و ناآشنا و بی محبت خواهم ماند. خوشبختی را در چهره ات می بینم، اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد. + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:30 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی بی ریاترینم اشکی برای اندوهت می ریزم تا بدانی پر احساس ترینم شوق وصال حس غریبی است برایت ترسیم می کنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم موجی از عشق را بر ساحل وجودت می فرستم تا بدانی عاشق ترینم و شعرم را تقدیمت می کنم تا بدانی که من ساده ترینم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:29 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو می تونی رو هر پنجره و درختی بنویس دوست دارم ازتو یه سوال دارم؟؟؟ چرا نشستی ؟ چرا سکوت کردی؟ چرا این همه عابری که به سوی ذری طلای ونورانی میرسن نمی بینی چرا وقتی دست های بسته شده شون به ذری میرسه ......... چرا امدن که نفس می کشد رو نمی بینی ... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:29 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
اه ... بدم آمد از خودم. چقدر بدم من. جلوی تو کار بد کردم. حواسم نبود، عذر می خوام. پیش آمد. حماقتم غلبه کرد برتمام وجودم. نگاهم می کنی هنوز؟
وای که چه خوبه. نگاهم کن نگاهم کن... اما آیا جوابم را میدی؟ می دونم که میدی. رویت را برنگردونی یک وقت. برگردونی بیچاره می شوم. اگر برگردونی هیچ می شوم. قول می دهم بد نباشم. لبخند می زنی بر من؟ چه زیبا است. مهربانانه نگاهم می کنی دوستم داری؟ من که بدم تو مرا دوست داری؟ بچه ی بدت را دوست داری؟ لبخند که می زنی، آن قدر بوی خوبی می پیچه در فضا که... چقدر دوستت دارم. آن قدر عاشقت هستم که نگو. بیش تر از همه چیز دلم شور می زند برای تو!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آسمان قلبم امروز خيلي گرفته و دلش ميخواد بباره ، بباره روي خاطراتي كه با هم داشتيم ، ميخواد بباره و غم چند ساله اش رو روي دل مهربون تو خالي كنه ... تصوير زيباي تو با اون چشمان زيبايت الان جلوي چشمان گريونم جان گرفته و ميخوام باهات حرف بزنم ، ميخوام برات بگم از عشقم ، از انتظاري كه براي رسيدن به تو كشيدم و ميخوام بگم از جدايي ، ميخوام بگم كه بعد از رفتن تو چي كشيدم ... پس خوب گوش كن ، نه با گوشات گوش نكن با قلبت گوش كن اي مهربون من : اميد زندگيم ، مهربونم ، من تو را دوست دارم به حد پرستش آري ! من تو را ميپرستم ، من تو را عاشقانه ، عارفانه ، بي هيچ بهانه و اميدي دوست دارم و هرگز فراموشت نخواهم كرد چون تو تنها كسي هستي كه تونستي پا به اين قلب سنگي ام بذاري و اينو بدون كه زندگي بي تو براي من معنايي نداره اي كاش ميتوانستم قلبم رو از سينه دربيارم و نشونت بدم كه روي اون نوشتم دوستت دارم تا ابد ... و اين رو بدون كه من هنوز هم منتظرت هستم و براي من خدا يكيست و تو هم يكي ... عزيز مهربونم اگر روزي شنيدي كه دختري عاشق و چشم انتظار از دنيا رفت بدون اون دختر منم كه در اوج چشم انتظاري خاكستر شدم و اون روز بياد آور خاطراتي رو كه با هم داشتيم ، بياد آور كه هميشه چشمان گريونم با چه التماسي بهت ميگفت كه دوستت دارم اما تو بي توجه به اونا منو تنها گذاشتي و رفتي ... تو رفتي اما اينو بدون كه من هميشه به ياد تو زنده ام و هيچ گاه فراموشت نخواهم كرد و تا آخرين روز زندگي ام قلبم فقط براي تو ميتپد ... كسي كه روزي در انتظار چشمانت جان خواهد داد ... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:28 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
پسرك توي يه غروب دل گرفته براي هميشه چشمانش رو بست رفت و براي هميشه با تمام زيبايي هاي اين دنيا خداحافظي كرد ... رفت و روح و دل دخترك رو هم با خودش برد ... صبح بود ، دخترك با شادي هميشگي اش از خواب بيدار شد و راهي مدرسه شد ، تمام ساعت كلاس رو به خنده و شادي پرداخت و ظهر هم با همون شادي و نشاطي كه توي صورتش موج مي زد با دوستانش خداحافظي كرد و راهي منزل شد . هنگاميكه رسيد منزل از فشاري كه شيطنتهايش بهش وارد كرده بود به خواب عميقي فرو رفت ، ساعت حدود 7 شب بود كه ازخواب بيدار شد ، اما از همون موقع كه چشمان زيبايش رو باز كرد يه دلشوره عجيبي داشت ، ديگه مثل چند ساعت قبل حوصله شيطنت كردن نداشت و ترس مبهمي تمام وجودش رو در بر گرفته بود . بعد از چند ساعت كه داشت در درون خودش دنبال دليلي براي دل شوره اش مي گشت يه دفعه تلفن به صدا درآمد و بوق چهارم رو كه خورد دخترك به سمت تلفن رفت و صداي فرد آشنايي رو از اون سمت خط شنيد كه از خدا ميخواهد اي كاش اون موقع كر شده بود و هرگز نمينشينيد ، ديگه حال خودش رو نفهميد و تلفن بدون اينكه بخواهد از دستش افتاد اما دخترك ديگر از پشت خط مدام مي گفت : گريه نكن ، حقشه ، چقدر بهش گفتي دنبال پول نرو ، چقدر گفتي اين دوستا برات نمي مونن اما گوش نكرد تازه شنيدم ديشب هم مشروب خورده و نشسته پشت ماشين كه بره دعوا و مثلا طلباشو زنده كنه اما تا رسيده سر چهارراه سنگ كوب كرده و كنترل ماشين از دستش خارج شده و رفته توي جدول و چپ كرده و بعد از 3 ساعت كه جنازش روي زمين بوده تازه اومدن سراغش ، اونكه اون همه ميگفت دوستام خوبن ، دوستام منو واسه خودم ميخوان حالا چرا نيومدن دنبالش و 3 ساعت مونده توي خيابون ؟ دوست دخترك مدام داشت حرف ميزد اما دختر عاشق ديگر هيچي نمي شنيد و همونجوري مات و مبهوت به نقطه اي خيره شده بود و ياد 2 روز پيش افتاد كه به پسرك گفته بود انقدر دنبال پول و دوست نباش ، ايت دوستات همه بخاطر پولت كنارت هستن خودتم ميدوني ، يكم به دور و برت بيشتر دقت كن اما پسرك با بيخيالي در جواب دختر بيچاره گفته بود كه اين پولها تا نوه نتيجه من هم ميرسن ، اينا زندگي من هستن اما حالا چي ؟ چي شد ؟ خود پسرك زنده موند كه پولهايش براي نوه و نتيجه هايش بمونه ؟ حالا ديگه هنوزم اون همه دوست همراهش هستن ؟ حالا اون همه پول ميتونه كمكش بكنه ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:25 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سلام مهربونم عزيزكم اين آخرين باريست كه در اين دنياي بي رحم و عاشق كش قلم بر دست گرفته ام و خواهم براي چشماي زيبايت بنويسم . خواهم با خون دل ببنويسم كه سالها دربه درتوي غروبهاي پاييز به ياد عشق سوخته ام پا در كوچه هاي آشنا ميگذاشتم و با خورد كردن هر برگ زرد شده به زير پايم ياد عشق تو دوباره در دلم زنده ميشد ، خواهم نوشت كه عمري با چشمان اشكبارم به دنبال عشق تو در كوچه هاي بي كسي گشتم ؛ اما درست هنگامي كه داشتم عشقت رو با تمام وجود خود حس ميكردم تو با بي رحمي تمام خود را از من گذراندي و دل مرا با خود بردي و هيچ گاه هم بر نگشتي ... تو رفتي اما من هميشه چشم به راهت بودم و به اميد ديدارت به خود انگيزه بودن و ماندن ميدادم ، اما امروز ديگر خسته شده ام و نه پاهايم توانايي گشتن و نه چشمانم توانايي ديدن راهي را كه از آن رفتي رو دارد و فقط قلبم هست كه تا آخرين لحظه حياتم فقط و فقط براي تو ميتپد و با هر تپيدن خود دل مرا بيشتر مي سوزاند و گذشته را در خاطرم زنده مي كند ... اما من ديگر خسته شده ام و خواهم اين قلب رو براي هميشه از اين دنيا ببرم اما دانم كه در اون دنيا هم قلبم فقط براي چشمان زيباي تو ميتپد و ميگويد: دوستت دارم تا ابد + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:25 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
روي ديوار کوچه مون نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ اما افسوس که خبر خود کشي اون رو ديوار بود + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:24 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:23 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
ما آدمها فرصت زیادی نداریم برای خوب بودن و خوبی کردن.
عاشق شدن و دوست داشتن.!!
تا دیر نشده٬ تا وقت هست٬ تا فرصت داریم ٬بیایم به همدیگه بگیم که چقدر همدیگر رو دوست داریم...
بیایم تمام اون حرفایی رو که می خوایم به هم بگیم ٬بگیم.!!!
اون حرفها و کارهایی که همیشه توی دلمون بوده و هست٬اون کلمه ها و جمله های قشنگی که با شنیدنش هم خودمون شاد میشیم ٬هم بقیه.
باید نثار کرد٬باید رها کرد.!!!
اون چیزهایی که می خوایم و نمی تونیم٬ اونی که می خوایم و نمی تونیم بهش برسیم٬!
بیاییم حد اقل حالا که فرصت زندگی کردن رو هنوز داریم بگیم...
بیاییم این لحظه های عمرمون رو با چیزها و کسانی که دوست داریم سپری کنیم.
بیایم عاشق باشیم. عاشق واقعی!!!
پاک و زلال و آبی.
بیاییم یه گوشه ای از رویا هامون رو به حقیقت تبدیل کنیم.
کمک کنیم٬ صبور باشیم٬مرهم و محرم باشیم.
از خودم شروع میکنم
برای بهترینم...
من با یه سبد پر از گلهای رز قرمز و مریم٬
در یک شب مهتابی پر ستاره
زیر قشنگ ترین نور مهتاب عاشقی٬
در کنارتم...
قشنگ ترین و بهترین و ناب ترین جملات رو با تو خواهم گفت.
می گویم که پاک ترینی٬بهترینی
می گویم که خوب ترینیو ناب ترینی..عزیزترینی.
غزلهای عاشقانه رابا تو زمزمه خواهم کرد.
و با هم خواهیم گفت که :
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم...
و
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
برای همه بهترینها رو آرزو میکنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:22 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
شـــــب است بي رنگ و بي صدا همه چيز رنگ شب دارد
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:17 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتی عاشق نیستی ; نمی توانی بنویسی . انگار واژه ها در ذهنت یخ زده اند . وقتی عاشق نیستی نمی توانی به راستی بخندی ،لبخندت تلخ است و متصنعی. وقتی عاشق نیستی نگاهت هم فرق می کند .چشمانت ملتهب اند .گویی دنبال چیزی می گردند ، در عمق زمین، در اوج آسمان ولی نمی یابند . وقتی عاشق نیستی همه چیز مبهم و مه آلود است . انگار خواب می بینی و دچار کابوس وحشتناک شده ای و آرزو می کنی که بیدار شوی و ببینی که عاشق هستی. + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:14 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برو عزیزم من و تو دیگه نمی رسیم به هم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
به نام خوب خدا" + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تو رو انتخاب كردم اشتباه بود كارم بگو چرا موندم ؟ چون خيلي سادم دوس داشتم برگردي پيشم بازم من نميتونم با تو بمونم گل نازم حيف اون همه قولي كه بهم داديم ديگه تو چشام نمببيني رنگ شادي ديگه نميتونم بچشم طعم خنده ذره ذره آب ميشم كيلو چنده؟ عشق... آره اصلا بد منم تو برو بهشت من ليلي بودم تو بودي مجنون حالا ديگه كارمون رسيده به جنون فك نكني با رفتنت زجه ميزنم بهت قول دادم اگه بري گريه نكنم آخه دوس ندارم با تو باشم لحظه اي فاصله ي ما زياده خيلي بچه اي با اين آهنگ ميندازم تو دلت لرزه اي بذا حرف دلمو بگم خيلي هرزه اي.. بدون ديگه نداري برا من ارزشي ببين زندگيمو داده بودم دست كي؟ خيال ميكنم مردي و بردي همه چيو با خودت به گور حالا خودت بگو كه حق من اين بود؟ پس بدم اين جور تقاص كاراي تورو؟ حالا كه خرت از پل گذشت ميگي برو؟ منم ميرم و ميموني بعد من تنها تو ديگه باور نميكنم من حرفاتو اينو بدون ديگه حساب كار دسمه هرچي رو دس خوردم بسمه ديگه توام برو دنبال سرنوشتت هنوز تو دفتر خاطراتم دست نوشتت كه نوشته ميمونم تا آخر عمر باهات لعنت به من و تو سادگيم و دروغات ديگه هيچي برام مهم نيس برو سر لجبازيم باشه نميخوام تورو... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 7:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|