|
دستهایم بی حس و نگاهم نگران می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب!!!! راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده.... پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار غم و درد ببین خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس.... می توانی تو از وحشی طوفان بنویس! من دگر خسته شدم.... راست گفتند می شود زیبا دید می شود آبی ماند! اما.... تو بگو گل پرپر شده را زیبایست؟رنگ مرگ آبیست؟ می توانی تو بیا این قلم این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته و یک پنجره ساکت و بسته! از من! " آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته " هر جه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.... صحنه ی پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا! حمله خفاشان!! جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟ من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب من دگر خسته ام از این تب و تاب تو بیا و بنویس. + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 10:53 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 10:51 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تا به حال شده بشکنید؟؟ جوری که تموم وجودتون ذره ذره بشه......... هیچ میدونی چقدر درد داره؟!!! اشتباه نکن منظورم شکست عشق نیست بلکه شکست تموم وجودت در برابر یه حرف یه جمله ی بی اهمیت و ساده من هم یه روزی شکستم .....به همین سادگی .......بی صدا....بدون حرف حتی ناله هم نکردم .......نمیدونید چقدر درد داشت و چقدر ....... و چقدر دلم فریاد می خواهد و چقدر دلم محتاج شده و ضعیف محتاج یه نگاه ساده ........محتاج یه دوست .....یه دوست واقعی ای کاش آدما احساس همدیگرو درک میکردن ای کاش قدر همو می دونستن و چقدر دلم میخواهد ببارم و باز ببارم باز هم .........
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 10:46 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم. + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 10:44 قبل از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نام: آواره شهرت: سرگردان نام پدر:فرستاده مرگ
نام مادر: فرشته غم محکومیت: زندگی کردن محل کار:شرکت نا امیدان به زندگی جرم:عاشق شدن آدرس:شهر تنهایی خیابان مهروصفاکوچه ی صفاقلعه سرووعشق پلاک انتظار ا + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 12:49 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
باتو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم تک وتنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم چه سفرها باتو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم از تو که با یه نگاهت زیرورو شد روزگارم دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم م م م م م م م م موقعه نوشتنو وخت اسم گذاشتنو کسی رو جز تو نداشتم کسی جز تو نمی ذاشتم من تمومه قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون ازغصه ی توست اون ازغصه ی توست باتو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم تک وتنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم حتی من به آرزوهات تورو آخر می رسوندم می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو توی گفتن ونگفتن از چه روزایی گذشتم این قده رفتمو رفتم این قده رفتمو رفتم که هنوزم برنگشتم من تمومه قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون ازغصه ی توست اون ازغصه ی توست هر چی شعر عاشقونس من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشقه تو باعثه شه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثه شه + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 12:45 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آه ای زنی که لبهای مرا + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 12:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
بهش گفتم منو چقدر دوست داري؟ گفت : اندازه جوهر خودكارم . گفتم خيلي نامرديه . آخه جوهر يه لبخندي زد و گفت: خودكارم اصلا جوهر نداره!! + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 12:43 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|