|
می خوام بدونم هنوزم مثل قدیم دوستم داری هنوزم به انتظار نامه هام چشماتو رو هم می ذاری می خوام بدونم هنوزم مثل قدیم عاشقمی یاکه فراموشت شدم مثل روزای بچگی می خوام بدونم هنوزم مثل قدیم پیشم می آیی هنوزبه انتظار دیدنم چشماتو رو شن می کنی اگر دوسم داشته باشی توی جواب می نویسی اگه که نه باید بگم دیگه منو نمی بینی شعرو خلاصه میکنم وقت تو رو نمی گیرم منتظر جوابتم مثل روزای اولی حتمآ می پرسی که شاعرم شدی؟ باید بگم که عشق تو چه کارا که بامن نکرد... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 4:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دستم به ماه نمی رسه اونو واست بچینمش نمی تونم شاپرکو به آسونی بگیرمش نمی تونم غزل بگم از اینجا تا آسمونا اما یه شاخه گل دارم میام برای دیدنت نمی تونم که خورشیدو روی زمین بنشونم نمی تونم تورو روی رنگین کمونا بنشونم نمی تونم کوه واست بروی شونم بزارم اما با چندتا قطره اشک میام برای دیدنت نمی تونم غصه هاتو روی دلم جاشون بدم نمی تونم غصه هامو که از تو پنهونش کنم نمی تونم آرزوتوبک شبه آرزوم کنم اما با یک قلب طلا میام برای دیدنت + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:59 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتی که از گریه پرم٬ راه می افتم بی هدف توی خیابون تو کدوم پنجره می شه پی تصویر تو گشت؟ حس می کنم حروم شدم٬ چیکه چیکه دل من برات می باره تو کدوم پنجره می شه پی تصویر تو گشت؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:55 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دوست ندارم برم تو خواب زمستونی یا مثل یه لاک پشت برم تو لاکم! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مردم! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
یادش بخیر روزی که از نرمی دستات و ناز نگات دیوونه می شدم... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
عشق چیست؟ مثلا چوپان آبادی من اما آه ای نسیم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 3:26 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 3:25 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
سکوت بند گسسته است کنار دره درخت شکوه پیکر بی نور در اسمان شفق رنگ عبور ابر سفیدی به راه مینگرد سرد. خشک . تلخ .غمین چو مار روی تن کوه میخزد راهی به راه ره گذری غمی بزرگ پر از وهم به صخره ی سار نشسته است درون دره ی تاریک سکوت گسسته است + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 3:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تنها به تماشای چه ای ؟ بالا گل یک روزنه ی نور پایین تاریکی باد بیهوده مپای شب از شاخه نخواهد ریخت و دریچه ی خدا روشن نیست از برگ سپهر شبنم ستارگان خواهد پرید چه جهان غم ناک است و خدایی نیست وخدایی هست وخدایی... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 3:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هي ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ آنگاه كه غرور كسي را له مي كني... آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني... آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني... آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري... آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ... آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري... مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:22 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برای سالها می نویسم... سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود... همیشه یکی بود و یکی نبود... یکی بود، یکی نبود... وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود... خدایا... چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی... چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی... وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی... وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... خدای مهربونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... به خاطر سه چیز سپاسگذارم... دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت... دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
كارت پستالي قديمي... "دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد" جملهاي بيروح و بيحس بود با غباري از فراموشي ايام يادگار لحظهي طوفاني ديدار گرچه از آن جمله ديگر موجهاي عشق او طغيان نميكرد... مانده بودم سخت حيران و پريشان... هيچ راه ديگري باقي نبود... آتشي افروخته در پيش رويم بود.... سايهها لرزان و مبهم رقص ميكردند بر ديوار لحظهاي ترديد... اما نه! كارتپستالي در آتش، باورت ميشد؟.. دوستت دارم فرامو ... باقيش ميسوخت دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود دوستت دا ... آي آتش صبر كن اين تمام هستي من بود روزي شاهدي بر قطره قطره اشكهايم شاهدي بر عشق پاكم آي آتش... اما بعد... دو ... و ديگر هيچ دود شد هر آنچه بود از خاطراتش... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:21 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!! كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!! پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود. يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ زمين را تحمل كند،به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد ..به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او راهزاران بار اذيت كنند،به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نيازداشت ،بتواند از آن استفاده كند. زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست . + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:19 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
عشق و مرگ وقتی باران بی بهون می بارد وقتی تو کنارم نیستی وقتی صادقانه برای دیدارت اشک میریزم وقتی غریبانه به تو می اندیشم وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار میدهند ....... در میان این همه دلتنگی فریاد میزنم نفرین بر جدایی .............................................................................. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:16 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
این روزها هر وقت به تو فکر میکنم
به تصویر کبوتری میرسم که در میان درختی ناشناخته نشسته است در زیر باران یک ریز.... گاه در اوهامم تو را میبینم که با دو بسته سیگار - در برزخ-دنبالم میگردی -بگذریم! همچنان حالم خوب نیست! احساس میکنم شکست خورده ام در زمان و در عرض !از که ؟ صحبت از کس نیست! نمیدانم.... احساس میکنم نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم !تا او را بسوزانم.... ولی بدترین وتابلو ترین جلوه خودخواهی غرور است مدام دلم میگیرد ! میدانم ذهنت انباشته از این گلایه های تکراری است چرا دیگر زمین هرگز باران بر خود ندیده هیچ علف خشکی با باد نرقصید ؟ میسازیم و ویران میکنیم ! انسان موجود خوبی نیست + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:12 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گریه کردم ‚ گریه کردم اما دردم نگفتم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:37 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
وقتي در آخرين دادگاه زندگي ‘دادگاهي كه شاكيانش اشك هايم و قاضي آن سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم‘نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوارهاي غم گرفته ي اتاقم بود و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش را صفحه صفحه از دست مي داد.پس جزايم را حبس ابد درزندان غم ها نوشتند و بر پيشاني ام مهر كردند كه:"اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود.به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظه هايش بروند و رد پاي تلخ ستم شان را بر سرو رويش بنشانند."و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس مي كشم.آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سردو بي روح را بشكند؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:32 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کارنامه سیاه زندگیش چه دارد که این همه ستاره از آن اوست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:28 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:27 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو مرگ به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار ... بنویس مهلت موندن یه نفس بود ... سهم من از همه دنیا یه قفس بود ... بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از اوار پاییز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود ... سهم من از همه دنیا یه قفس بود ... بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سردسردم از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه ها ت نذاشتم مثل دســـــــتات سـرد سـردم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 5:18 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|