|
وصیتم این است
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:58 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
کاش میتونستم مثل یه سیگار آروم آروم نفستو بکشم و بدون اینکه دلم بسوزه راحت و آسوده خاموشت کنم یا زیر پام لهت کنم وای چه حس خوب و شیرینی....میگی چه بیرحم شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگو راحت باش خیالی نیست اصلا من بیرحم دیگه بعد اینهمه له شدنم چشم نداری ببینی یکی و له کنم قرعه بنام تو بینوا افتاده هــــــــــــه خوب عزیزم بالاخره از یکی باید شروع کرد نه؟؟؟؟؟؟؟؟موافقی؟؟؟؟ ناراحت نشو توام بعد میشی یکی عین من یکی لهت میکنه توام تحریک میشی یکی دیگرو له کنی طوری نیست عوضش دلت حال میاد.......................... میگی چرا تو.....تو که هیچ بدی در حقم نکردی آخه قربونت برم منم در حق هیچ کس بدی نکرده بودم ولی له شدم (مثل اینکه جزو برنامه زندگی همه شده) دیگه بد و خوب معنی نداره بازم میگی:.......نه دیگه بسه نمیتونی منصرفم کنی بازم میگی آخه بذار حرف بزنم :......دیگه نگو خفــــــــه شــــــــو.. بذار سیگارمو بشم. نکته: در حال حاضر و یا در گذشته هیچ مشکلی نداشتم و ندارم قابل توجه کسانیکه فکر میکنن این متن بعد یه شکست محکم روحیه فقط یه متنه همین!!!! + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:54 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
آنزمان که تنها نگاه بود و معصومانه ترین دیدارها و لمس چون سبدی از تصورات روی خوش فضا هیچ نمیدانستم که تا کجا میتوان با امتداد بود در حد خود و چه جور دیگر باید بود آنچنانی که سبکی تنها پرواز بود و بارش قطرات شیرین لحظه ها در ساعت نه این بود و نه آن تنها خاطرات و مسلم ماهیت وجد در فواره ی اوج خاطراتی ماندنی به یادگار از بوسه های آتشین زندگی و وسعت اندازه ی جذب و سکوت که خواب دلنشین در آغوش کشیدن ها بود در باقی راه از سر شب تا سپیدی تفکر روز و دیگر اینکه دوست دارم ها و پاورچین حضور در نفس های نور شمع و روشنی و گلدان و گل و درختان سربفلک آلوده ی حرف بدست ثانیه ها شراب و موج و خنکی دنبال کردن ها و شیدایی دلبرانه در یک کلام عاشقتم درست مثل رختی از لطافت معصومیت و خلوت کودکی چه صفایی داشت ادراک عاشقی چه گوارا بود نوشیدن سیری ناپذیر زمان و چه بیدار از پرسه ی طلوع خورشید پس چرا دیر شد پرسش قبله ی من ؟ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 5:25 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
از مرز خواب گذشته ام تنها منم که در میان خودم گسترده ام با چند تا قاشق شربت پهن و بی پروا تا حد بیشه های اندیشه ام و بکدامین سو که باز هم علامت سوال ؟ سرم را تا ژرف آیینه فرو برده ام و در رویای غوطه ور شب مات که چرا باز هم دوباره علامت سوال ؟ خیز تا مصاحبت لحظه ها و خراش احساس و دقایق که تهی مثل آخرین فصل سال پر از سرما ! چون آغاز که یافتنی نیست و تنها پایان که برای ملاقات با اجل آماده چون واژه هایی که موج موج به شعله میکشم تا در باغ سبز نادانی را به دانایی مبدل ! همه چیز انگار در یک خوشه ی خشک خلاصه و بی مصرف آلوده تا تن خودم به سم و ارتفاع آرزوها که تا انتهایش شپش منظور که دقایق مرا می بلعند و چگونگی حرارتم که به ادراکم نا آشناست وسعت تشکیلی را میگویم که برایم دیکته کرده اند آنان که بیکارند و بالاتر از چند پله به بلندگو شبیه بانگ تحرک یا اوج غریزه استغفرالله !!! ساده تر از این یعنی ابلهیت برای چشم خواننده معذورم که راز هستی را در کلاس تجربه نیافتم ولی منطقم باور وزن چوب پنبه هایی ست که بر روی آب جاری اند و کی ! کجا ! شاید آفت زمان و اسارت شعور بسم الله ! شبی خوش را برای خودم آرزو میکنم تا خیسی صبح و هرزگی روشن فردا
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 5:24 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
دلم گرفته دلم از خیال رنگ ها و نازک دلی نگاه انبساط و غم اشاره ها و شدت انبوه گرفته ثانیه ها تردد ثانیه ها عبور با باد از این کوچه به آن کوچه و زورق بی میلی که ره نمی برد به پیش آنکس که دیگر نیست گفت که فکر چه ابعاد ساده یی دارد پنجره باغ سطح روی آب روزنه و خیابان آه که تا کجا فریاد کجای رسیدن و شستن ظرافت کلام من از کدام طرف باید برسم به خودم این چهارراه و هوشیاری فصل من در من و دورترین دست زمان میان بره و علف چه چیزی در جریان ست به چشم طبیعت شاید شعار کودکانه ی که اون اوایل قضیه بود ولی حالا چی که دیگه بر حسب اتفاق بزرگ تا حد کلوخ ! جذبه ها دیگر بهم ریخته اند شاید گاهی هم باید مجهول بود ! مجهول تا نهر تا تنهایی یک قلوه سنگ کوچک در جویباری از آب ! + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 5:23 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|