|
کیه که اخر دیوانگی واسه چشمات
کیه که جر من می میره واسه لحن خنده هات کیه برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره کیه که پا به پات میاد وقتی که بارون م یگیره کیه وقتی تشنهته تو ابرو و بلوا می کنه اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه یک شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده خودش می سوزه ولی تن به سایه و اب نمی ده اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم هنوزم می ای تو خوابم تو شبهای پر ستاره هنوزم می گم خدایا کاش برگرده دوباره ............ + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 4:15 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
فنجانم خالی است چشمانت را سر می کشم که هنوز هم کودکانه از من فراریند و چه طعم شیرینی دارد این نگاه مشوش داغ و چه می خندد این قهوه ... بیدار که می شوم نه فنجانی هست و نه چشمی یخ می کنم ، سست می شوم ، می بازم نگاهم به تمنای نگاهت باز می خوابم ... + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 4:13 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|