|
هنگام روز كجا مي روي؟! درخانه بمان،غمگينم حقيقت دارد،حقيقت دارد،تورادوست دارم دراين باران،مي خواستم تو،درانتهاي خيابان نشسته باشي من عبوركنم،سلام كنم،سلام كنم............ لبخندتورادرباران مي خواستم مگرنسيم ابربودي كه تورادرباران،گم كردم حقيقت دارد ،تورادوست دارم...... مي خواهم تمامي لغاتي راكه مي دانم،براي تو به دريا بريزم دوباره متولدشوم،دنياراببينم،رنگ كاج راندانم نامم رافراموش كنم،دوباره درآينه نگاه كنم،ندانم پيراهن دارم كلمات ديروزرا،امروز نگويم خانه اي براي توآماده كنم براي تويك چمدان بخرم تومعني سفرراازمن بپرسي!!! لغات تازه راازدريا صيدكنم لغات راشستشو دهم آنقدربميرم،تازنده شوم..... تو اگر مانده باشي،تواگردرخانه باشي من فقط به خانه ي توآمدم تابگويم:آوازراشنيدم تمام راه ازتو مي خواستم مرا باوركني!! ساده هستم،ساده هستم........... تواگر مانده باشي،تواگردرخانه باشي ازتومي خواستم:مراباوركني،مراباوركني ساده هستم،ساده هستم......... + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تا حالا شده كه حالتون گرفته باشه؟؟؟!!!چه سؤال مسخره اي پرسيدم،نه؟!
واقعاً مي تونيد دلتنگيتون روبه تصويربكشين ،اگه قرارباشه دل هاي ناراحت وتنگ شده به دلايل مختلف را نقاشي كرد وازاون يه نمايشگاه برپا كرد ويا اونا رابه اهل موسيقي بدي كه يه آهنگ ازاونا بسازن با ديدن ياشنيدن اونا چه حالي بهت دست مي ده؟؟؟؟؟ چقدردردناكه دل غمگيني روببيني ونسبت به اون بي تفاوت باشي!!!شايد غمگيني اون دل ازدست توباشه!اگه اينجوريه آيا حاضري كاري كني كه اون دل خوشحال بشه حتي به قيمت...............نمي دونم بگم به قيمت چي ولي اين همه ما شعار مي ديم كه بني آدم اعضاي يكديگرند،آيا واقعاً به معناي واقعي اين جمله رودرك كرديم واونوتوزندگيمون رعايت كرديم يا جايي ديگه مي گه:چو عضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها رانماند قرارواقعاً اگه اينجوري چرا اين همه تو جامعه ي ما فقير بيچاره وجود داره اما كسي نيست كه يه فكر اساسي براشون بكنه كه ازاين فلاكت نجات پيداكنن؟؟؟ يه روز مي خواستم برم سركار،اول صبح بود وهوام خيلي سرد،برف توخيابون ازشدت سرما،يخ زده بود،درقسمت عابرين پياده نيزهمين وضع بودالبته كمي بهتر،يه بنده خدايي يه مقوا زيرش انداخته بود ويه كاسه هم جلوش بود،گذاشته بودكه مردم بهش كمك كنن!!اما.... دراون روز چه كساني ازكناراون بنده خداردمي شدن وهيچ توجهي نمي كردن،كساني هم باحالت ترحم شايد هم نه، ازسردلسوزي سكه يا پول كهنه ي توي كيف ياجيبشون رومينداختن توي كاسه ومي رفتن..... مي گن پيامبرعزيز ما(ص) فرموده:اگه كسي به قصد مفلسي درخانه ي توراكوبيدو زين اسبش از طلا باشداما چون تقاضاي كمكي ازتوكرده، دست خالي اورا رد نكن. ولي آيا ما اين كار را انجام مي ديم، آيا شده تا حالا خودتونو جاي اون انسان فقيري بزارين كه شايد ماههاست پول كافي نداشته كه مخارج زندگيشو تامين كنه ويابتونه ميوه،گوشت وياچيزاي ديگه ي كه ماهمه روزه ازاون استفاده مي كنيم روبه خونه ببره،اينه:بني آدم اعضاي يكديگرند؟؟كاش همه ي ما مي تونستيم به اون چيزاي كه اعتقاد وباورداريم جامه ي عمل بپوشونيم. نمي دونم چرا؟انسانهاي اشراف زاده وكساني كه هيچ گونه كمبودي درزندگي ندارند وخيلي مي تونن به ديگران كمك كنن،ازاين كاردريغ مي كنن وهمش به فكر جمع آوري ثروت بيشتر هستن آيا این شعرزیبا روشنیدن كه میگه: برلب جوي نشين وگذرعمر ببين كاين اشارت زجهان گذران مارابس + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:44 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
مدتيه منتظرم،منتظر كسي كه به ويلاگم سري بزنه،خيلي دلم براش تنگ شده،ساختن وبلاگم نيزانگيزه اي بودكه اون به من داد،ولي نمي دونم چرا تاحالا به من سري نزده،هرباركه بامن تماس مي گيره به گونه اي كارش راتوجيه مي كنه،اما من اين مطلب روبراش مي نويسم ومي گم: استادعزيزم،اگه مي دونستي كه نظرات شما چقدربرام مهمه ومن چه احترامي براي شما قائلم آيا بازم اينطور ازمن دريغ مي كردين؟؟اما هيچي نمي گم،دلم نمياد....مي سپارمت به همان خداي آسمان آبي دلت.... تا حالا شده كه منتظر باشين؟؟،تا حالا به واژه ي انتظار توجه كردين؟به نظر شما چه چيزي ازانتظار ومنتظر بودن كشنده تره؟؟!!!! تازه اين كه چيزي نيست.... اون چيزيا كسي كه تومنتظرش هستي خيلي مهمه.آيا واقعا مهمه؟!يا نه مابه اون اهميت مي ديم. تا حالا شده لحظه لحظه هاي انتظار را تجربه كني؟؟ مخصوصا اگه اون شخص كسي باشه كه تودوسش داري،كه دراين صورت ......ايجادمي شه.(چون نمي تونستم اسمي مناسب براش انتخاب كنم،اونجا روجاخالي گذاشتم)راستي اگه طرفت كمي ديركنه ،يا نه هيچ ديرم نكنه وخيلي ON TIMEهم باشه لحظه ي ديدار چه حالي داري؟؟يا نه اصلا چرا لحظه ي ديدار؟قبل ازلحظه ي ديدارچه حسي داري؟؟!!دلهره،اضطراب،ضربان بالاي قلب،سرخي گونه ها،سرد شدن دستانت و..... اما شايد درست همون لحظه اي كه طرفت رومي بيني همه چيز به هم بخوره!!!شايد هم نه خيلي زيبا لحظاتي رابا هم باشيد.....اميدوارم كه تمامي لحظه هايتان مملو از شادي سلامتي وكاميابي ودرپناه خالق نيلوفرها....ايام به كام ((((بيا كه لحظه لحظه هاي انتظار تمام وجودخسته ي مرا به نيستي كشانده است)))) + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:43 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
تونیستی که ببینی، چگونه عطرتودرعمق لحظه ها جاری است. چگونه عکس تودربرق شیشه ها پیداست، چگونه جای تودرجان زندگی سبزاست
هنوزپنجره بازاست. توازبلندای ایوان به باغ می نگری. درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها، به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر، به آن نگاه پرازآفتاب می نگرند. تمام گنجشکان درنبودن تو، مرابه بادملامت گرفته اند: تورابه نام صدامی کنند!
هنوزنقش توراازفرازگنبد کاج،کنارباغچه، زیردرخت ها،لب حوض درون آینه پاک آب حوض می نگرند!
تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعرنگاه تودرترانه من....
تونیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تودرباغ بی جوانه من...
چه نیمه شب ها کزپاره ابرسپید،
به روح لوح سپهر،توراچنان که دلم خواست است،ساخته ام.
چه نیمه شب ها،وقتی که ابربازیگر، هزارچهره،به هرلحظه می کندتصویر،به چشم همزدنی، میان آن همه صورت توراشناخته ام.
به خواب می ماند،تنهابه خواب می ماند، چراغ،آینه،دیوار،بی توغمگینند.
تونیستی که ببینی چگونه بادیوار، به مهربانی یک دوست ازتومی گویم. تونیستی که ببینی چگونه ازدیوار،جواب می شنوم.
تونیستی که ببینی چگونه دورازتو،به روی هرچه درین خانه است، غبارسربی اندوه بال گسترده است.
تونیستی که ببینی دل رمیده من، به جزیادتو همه چیزرارهاکرده است!
دوچشم خسته من،دراین امیدعبث، دوشمع سوخته جان همیشه بیداراست..... تونیستی که ببینی.....!!!؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:40 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
برايت گل مي آورم و با تو در اتاقي كه به رنگ چشم هايت بود مي مانم تو مثل بنفشه خوشبختي من آرام خواهی ماند تو را گريان نخواهم كرد ميخك هايي كه دور از باغ در زندان گلدان هاي زيباي تو مي ميرند، مي دانند من تكرار يك تنهايي ام
در چشم هايي كه تمام چشم ها را دوست دارد + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 4:38 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|