|
بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی پشت سرت ایستادم گریه کردم ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4......... به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی می مونم تا بیای.....................................با اینکه می دونم نمیای + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی ؟ کاش می شد اشکهاتو پاک کرد؛ بمیرم تو هم بریدی؟ چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته ؛ آخره عشقها همینه + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:3 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو چرا اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من میذارن تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه ..... می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:2 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم صبوري مي كنم مگه نه خدا جون؟! چرا تنهام گذاشتي؟ چرا احساس بي پناهي ميكنم؟ چرا قلبم در فشاره؟ چرا ديگه حس صحبت با تو روهم ندارم با اينكه مي دونم تو داري نگاهم مي كني؟ نمي گم خسته شدم!چون تو ناراحت مي شي!چون در ميون اين همه نعمتت فقط به خاطر نداشتن يه نعمت بزرگت بگم خسته شدم و بريدم مي شه ناشكري. ولي مي تونم بگم خدايي كه مونس تنهايي آدمهاي تنها هستي مي خوام باهات درد دل كنم. مي تونم داد بزنم و بگم دلم گرفته. مي تونم بگم تو فقط مي دوني تو وجود و فكر من چي ميگذره پس فقط مي تونم با تو حرف بزنم. مي تونم بگم چون حرفم نمي آد و تو بدون حرف هم مي فهمي من دردم چيه مي خوام تو رو صدا كنم! اومدم فقط صدات كنم تا اشكهام بياد تا سبك بشم. ولي نمي گم خسته شدم . چون بهت اميد دارم. به كرمت به بزرگيت به اينكه تو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااايي. پس بگذار لا اقل فرياد بزنم و صدات كنم: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:1 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 3:0 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑ |
|