رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وداي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم؛ که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که بانگفته بخود آبرو دهم
رفتم؛ مگو؛ مگو که چرا رفت؛ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت؛ چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم؛ که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم که شبي بی خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 5:29 بعد از ظهر توسط امیر مقدم يا همون عاشق تنها........๑۩۞۩๑
|